پریروز رو مرخصی گرفته بودم، می خواستم برم اردوگاه باهنر فیلمی بسازیم از خوردن و خندیدن و فیلم دیدن و بازی کردن بچه های احتمالا نخبه. که البته همچین ها هم نخبه نبودن یا لا اقل من چیزی ندیدم؛ منی که به خاطر گرد گل و بوی سمن اینقدر راه نفسم تنگ بود که خلقم از اون تنگ تر بود و اگه نگم مثل سگ لا اقل مثل کوالا بهشون نگاه می کردم. نه خنده ای نه اخمی نه هیچی. دوربین مثل بیل تو دستم بود و مثل یه کاربلد روزمزد کارمو می کردم.
فرداش شد.
بازوهام درد می کرد . هنوز هم نفسم برنگشته بود، دور گردنم یه شال نخی بسته بودم. همون شالی که هر وقت حامد با اون وضع می بینتم بهم می گه شازده کوچولو. پتو رو کشیده بودم رو سرم که تلفن پشت تلفن زنگ زد. جواب دادم . لعنت به اولی و دومی و سومی که از محل کارم بود. برو استودیو 11 منتظرن. آقا! من مرخصی ام. ای داد یادمون رفته مرخصی رد کنیم برات . اگه می تونی پاشو بیا. بابا بی خیال. باشه بی خیال. مضمون مکالمه همین بود و خب بالطبع نتیجه به همین سادگی حاصل نشد. القصه.
فرداش شد.
قم بودم تو دانشکده رییس بالا دستیه زنگ زد. برنداشتم. گفتم حتما می خواد بگه دیروز چرا مرخصی رد نکردی. دوباره زنگ زد دوباره بر نداشتم. زنگ زدم به رییس یکی مونده به بالایی که فلانی چه کارم داره. اونم حدس منو داشت. پس دوباره از سازمان زنگ داشتم و برنداشتم.برگشتم تهران 9 شب بود. خسته و له از ترمینال هوس حامد کردم. پیچیدم رفتم دفتر. دیدم به! دارن گزارش های کهریزک تدوین می کنن. منو تدوین گر یه دل سیر به "من و پیرزن ها" خندیدیم. گزارش برا روز مادر گرفتم خوب شده. از برنامه روز از نو پخش می شه ان شالله. اینقدر انرژی داشتم که اصلا حالیم نبود ساعت 1:30 .شام فقط نون پنیر هندونه خوردم. تازه حامد همونم وقت نکرد بخوره. دو و نیم سه رسیدیم خونه و خوابیدیم.
فرداش شد.
ولو. ریخته . خواب . تو استودیو 2 بودم. اسکندری رادیو جوان داشت نمایش اجرا می کرد و من و خانوم قادری کلن لذت می بردیم. سطل آشغال آوردم بیخ میز صداء دو تا بادوم روی هم می ذاشتیم و می شکستیم و می خوردیم و بعد پرتقال و بعد که باز گشنم بود مجبور شدم برگه ی طلایی کیفمو بیرون بیارم. نون بربری جون. که رییس بالاییه اومد و گفت خانوم فتحی یه لحظه بیایین! گفتم ای داد! می خواد بگه مرخصی؟ رفتم دم در. گفت مبارکه . حکمتون اومد. با معمولی ترین حالتی که می شد گفتم. اِ! بالاخره ! گفت شیرینی یادتون نره. گفتم چشم. دو دقیقه بعد یه کاغذ برام آورد. یه نامه ی واقعی که چند نفر توش پاراف تبریک داشتن و ذوق کرده بودن و گفته بودن به فتحی جون بگید بره دنبال کارای بیمه اش. و من فقط کمی خوشحال شدم که می تونم بیمه تکمیلی بگیرم که ارزون بزام! رییس یکی مونده به آخری هم تبریک گفت. بهش گفتم خیلی برام مهم نیست. گلوش پر بغض شد. زیر چشماش گود افتاد . صدای شکستن قلبشو شنیدم. عصبی دستاشو تو هوا تکون داد که اصلن واحد فنی برات مهم نی. اصلن اینجا آخرین جاییه که برات مهمه . بعد به سرعت چند نفر دورشو گرفتن و من و اون تراولینگ شدیم و از هم دور شدیم . دور دور. من بی خداحافظی رفتم سمت ساختمون اداری و اون رفت به اونایی که دورشو گرفته بودن کمک کنه. خمار- خمار، شل و ول مثل کسایی که نباید آب تو دلشون تکون بخوره از 70- 80 تا پله ی خارج ساختمون شهدا راهمو کشیدم و اومدم پایین.
ساعت ها گذشت.
تبریک می گم. تبریک می گم. تبریک می گم. همه می گفتن تبریک می گم. جالبه چقدر مردم تبریکشون می آد. به بابام زنگ زدم. شاید اون خوشحال شه. شد. گفت آژانس بگیر تا ساختمون بیمه، من پولشو می دم. اصلن شیرینی هم من می گیرم. آخه الهی قربونت برم باباجون، من باید شیرینی بگیرم، اینو من گفتم و لبخند زدم .تبریک بابام خوشمزه بود. یعنی خوشیش خوشم کرد.
ساعت ها بی گذشت گذشتن.
با هدی فلاح ضبط داشتم . بعد هم مرغ ترششو خوردیم. کیف می کنم که خانوم شده. خوشم می آد آدم مراحل زندگیشو واقعا ً مزه کنه. با لذت غذا پختن یعنی مزه ی زن شدن رو فهمیدن. بهش گفتم دیشب لای آت و آشغالای خیابونای پایین شهر هندزفری تو گوشم بود و برا خودم عشق می کردم و راه می رفتم که یه طرح توپ به سرم زد. با طرحم صفا کرد. دلش آب شد . گفت منم بازی . گفتم بازی بازی.
ساعت ها آب شدن و رفتن.
عبد خدایی و دکتر عرفانی و دکتر رجبی تو استودیو 2 توی سر هم می زدن که رضاخان کاریزما داشته یا نداشته؟ مردم دوستش داشتن یا نداشتن؟ باز هم همکارا از دم استودیو می گذشتن و تبریک می گفتن. به حامد اس دادم که استخدام شدم. زنگ زد. خوشحال بود . تبریک گفت. تعجب کردم. استودیو بقل کارش طول کشید . همه رفتن . من قبول کردم که بمونم. موندم . تموم شد. روز تموم شد. یه روز کاری. یه روز کاری رو ناکار کردم . یه روز پر تبریک.تبریک برای استخدام. چون خیلی ها نمی تونن استخدام شن و من شدم که روز هام رو ناکار کنم و برای همین تبریک شنیدم و وقتی مثل الاغ های امام زاده داوود از کنار کنار پیاده روی ولیعصر بالا می رفتم به رییس یکی مونده به آخر مسیج زدم که قلبت نشکنه. منم جو گیر خوشحالیم. تبریکا به قلبم اثر کرده. خوشحالم. شیرینی هم می دم. خوشحال شد و باز تبریک گفت.
غروب شد.
استخدام شدم. رسما ً صدابردار صدای این مملکت شدم
و امشب شب خوبیه چون به مدد آقای متولیان طرح یه فیلم نامه به ذهنم رسید.
یه عده خواننده ی پاتوقی وبلاگ شِعری هستن. قول می دم خط به خط متن های شخصی منو می خونن تا از کارم سر در بیارن. بفهمن تو روز چه اتفاقایی برام افتاده. شوهرم داره چه کار می کنه. من چه حسی بهش دارم. خانواده مون چه جور آدمایین. وقتی می خواهیم خوش بگذرونیم کجا می ریم. کفشم چه مارکی داره. عصبانی هم می شم! فحش هم می دم؟ قبلا تجربه ی عشقی داشتم؟ کیو از همه بیشتر دوست دارم؟و خیلی سوال های دیگه! خواننده های دقیق وبلاگ می تونن به خیلی از این ها جواب بدن. جواب هایی که منتج شده به کشف شخصیت نویسنده!
امروز می خوام درباره شخصیت براتون بگم.
تو آزمایشگاه شیمی می آیید مواد مختلفو با هم ترکیب می کنید گاهی به یه ماده جدید می رسید که نتیجه ی خوبی داره، گاهی هم به انفجار می رسید که خب نمی شه گفت همیشه انفجار چیز ناجوریه. اینو گفتم که به این برسم : وقتی می خواهیم یه شخصیت داستانی خلق کنیم می تونیم فرض کنیم روپوش سفید پوشیدیم و تو آزمایشگاه نویسندگی یه سری عنصر که اینجا خصلت و خلق و خوی کاراکتر ماست رو با هم ترکیب کنیم. اون وقت در مجموع به محصولی می رسیم که گاهی بسیار موفقه! الان بیشتر توضیح می دم. اگه تا الان متوجه نشدید نگران نباشید. مثلاً شخصیتی که می خواهیم خلق کنیم چه اخلاقی داره؟ چه چیزایی دوست داره؟ لباساش چه رنگین؟ زنه مرده بچه اس؟ چه خونواده ای داشته؟ از نظر روانی چه مشکلاتی داره؟ احساساتش چیه؟ چه کاره اس؟ چه آرزو هایی داره؟ پوستش چه رنگیه کلا ً چه کلیه؟
ابله، عاقل، با مزه، عصبانی ، شوخ،دلسوز، ریاست پیشه، سفید رو، یتیم.
من به اینا می گم عنصر. حالا باز دوباره بریم تو آزمایشگاه و دست به کار شیم. می خواهیم این عنصر ها رو ترکیب کنیم. بیایید عنصر ها رو طوری ترکیب کنید که به مواد جدیدی برسیم. چیزی که تا حالا عینشو ندیده باشیم . در واقع شخصیت به وجود اومده کلیشه نباشه. لایه های مختلفی داشته باشه. یه طوری که خواننده هر باز که می خونتش به کشف یه لایه ی جدید برسه و همینه که خیلی خوش مزه اس. خواننده وقتی به کشف نائل می شه لذت می بره و به پاس این لذت که شمای نویسنده بهش هدیه دادین ، شما رو به عنوان یه نویسنده خوب تو ذهنش ثبت می کنه.
از صفتهایی که بالا نوشتم به این ترکیب متضاد دقت کنید: ابلهی که عاقله! دلقک های شکسپیر خردمند ترین افراد نمایشنامه هاشن.
تمرین سوم
یه نفر از آشنایانت رو انتخاب کن و طوری توصیفش کن که اگه یه روز ما اون آدم رو ببینیم، بشناسیمش.
از همه لحاظ توصیف کن . رفتار، عادات، خلق و خو چیزهایی که تو قلبش می گذره ، چیزهایی که با دستاش انجام میده. اگه تیک خاصی داره و همه ی چیز هایی که بالا بهش اشاره کردم.
تمرین 3-1:
چند تا از نمایشنامه های شکسپیر رو نام ببرید. مشخصه های یکی از شخصیت های یکی از نمایشنامه هاش رو بنویسید مثلاً هملت : این طوری ...اون طوری...
خارج از کلاس:
منتظر سرویس بودم که یکی از بچه های همکارا داشت می دویید. از این طرف به اون طرف . بعد از چند دقیقه رفتم جلو و بهش گفتم خسته نشدی اینقدر از این طرف رفتی اون طرف از اون طرف اومدی این طرف؟ گفت: نچ! دماغ گنده ای داشت. موهای بور در هم برهم . دوباره پرسیدم پس چرا آدم بزرگا هی از این طرف نمی رن اون طرف از اون طرف بیان این طرف. گفت : نمی دونم. گفتم اون ماشینه رو دندوناش ریخته. دختر بچه نگاهی به تاکسی ای کرد که منتظر مسافرش بود. سپر نداشت. دل و روده ی ماشین پیدا بود. بچه با تعجب نگام کرد و گفت : مگه ماشین دندون داره؟ گفتم آره دیگه ! اونم چشماشه! بچه دوباره رفت اونور اومد این ور. یه کاره پرسید شما چه رنگیو دوست دارید؟ گفتم زرد! بعد نوبت من بود. گفتم تو چی؟ گفت صورتی اکلیلی! یاد شما ها افتادم که بیشترتون جلوی رنگ صورتی از یه چیزی تو مایه های این تخم جن نام برده بودید. خنده ام گرفت. یه جور تابلویی خندیدم. بچه با اون دماغ گنده اش بهم نگاه کرد و گفت خنده داره؟ به چی می خندی؟ ! به تته پته افتادم و اونم رفت اون طرف باز دوباره برگشت این طرف.
تو پست قبلی تمرینی داده شده بود که دوستان زحمت کشیدن و داستانک هاشونو کامنت گذاشتن. این هم نقدش. اگه اسمی جا افتاده ببخشید. لطفا برید داستانک های دوستانتون رو دوباره بخونید.
ندا تابان عزیز : دقت خوبی کرده بودی. نوع روایتت هم ساده بود و از طنازی خوبی برخوردار بود. فقط نحوه ی دیالوگ نویسیت کمی ( یه کوچولو) مشکل داره. به این دقت کن:
بابایش:پسر تو هنور نفهمیدی تلفن نمیدن بزرگتر خانه؟
این صحیح است:
پدر: پسر تو هنو نفمیدی تلفونو نمی دن بزرگتر خونه؟
اگر بنا داری محاوره بنویسی ، یعنی کلماتت را بشکونی باید با تمام کلمات این کار رو انجام بدی. نمیدن و خانه با هم تناسب نداره.
"معمولا دیالوگ ها را محاوره ای می نویسند"
*
دوست خوب اقا یا خانم غلامی (http://tasaod.blogfa.com/) توصیفت خوب بود . باز هم به ظرایف بیشتری دقت کن.
*
فاطمه اعتمادی جان(http://www.clob.blogfa.com/) ، خودت هم نوشتی که بخشی از داستانته ولی من به نظرم اینی که تو کامنتا نوشتی داستان نیست . چون مادره می گه بیا و پسره می گه حالم خوب نیست. یه کم دیالوگ ها به اون قوت نیستن که ما چیزهای زیادی دستگیرمون بشه یعنی تو ذهن خودمون داستان سازی بکنیم و پی ببریم که شخصیت های ما چه گذشته ای داشتن . ولی تر و تمیز نوشته بودی.
*
الهام جان http://www.iyyakanastain.blogfa.com/ می شه حتی از یه موقعیت ساده هم تعلیق در آورد . یعنی مثلا تو فضای مهمونی اول رو به حدی توصیف می کردی و جانکاه نشون می دادی که وقتی تموم می شد خواننده نفس راحتی می کشید و حالا موقع این بود که تو ضربه رو وارد کنی . دعوت به مهمونی بعدی ! با مغز خواننده ات بازی کن . آزارش بده !
*
ریحانه http://reont.blogfa.com/ داستانت خوب بود. آفرین . بچه ها داستانش رو بخونید .
*
فاطمه دیلمی مهربون ،بعضی نویسنده ها تو داستانشون شاعرانگی هم می کنن ولی من پیشنهاد می کنم تو نکن! دقت خوبی به موقعیت کرده بودی . آفرین . ولی من معتقدم راننده و پیرمرد همدیگه رو می شناسن . من از خوندن متنت احساس ترهم نکردم. پس این اشکال کاره شماس که سنجاق شدی به ته ماجرا و اعلام عقیده و دلسوزی کردی! سعی کن نوع روایتت خواننده رو به اون حسی که می خواهی برسونه نه بیانیه ات.
*
زهرا یعقوبی ممنون نگاهت قشنگه ولی شما هم همونا که به فاطمه دیلمی گفتم.
*
نیلوفر به اتفاقات ساده نگاه نکن.
*
ستایش افشار setayesh_afshar@rocketmail.com ، شایسته http://nashany.blogfa.com/
*
سمانه جان خوب دیالوگ نوشتی. داستانت هم ضربه داشت.آفرین
*
فاطمه ض http://www.harfedelii.blogfa.com/ آفرین آفرین خیلی خوب با دیالوگ هات حس فضا رو منتقل کرده بودی . آفرین . یه جمله بد داری: داری حس تنفر رو تو من زنده می کنی. ا هیچ وقت تو زندگی همچین جمله بندی نداریم. ماجرای علی و پری رو هم نفهمیدم. یعنی در کل نفهمیدم چرا این ها از هم دلخور بودن . یه چیزهایی رو شفاف نکرده بودی. دوباره بنویسش.
*
ستاره به توام آفرین داری. هم دیالوگ هات خوب بود هم فضاسازیت. http://3tareh-hasti.blogfa.com/ ولی به این جور داستان ها می گن مدرن. چون مثل داستان های کلاسیک اتفاق درست و حسابی ای توش نداره. فقط موقعیته! به دیوارسرد غسالخانه تکیه زده بودم. این صفت سرد به خوبی آغاز گر روحیه ی راویه . سرد و غمزده. آفرین
*
نفیسه http://www.bahooneyejavooni.blogfa.com/ طنازی خوبی داشت . کاش به همون جمله ی پدر بسنده می کردی واظهار نظر خودت رو نمی نوشتی. چون ما خودمون فهمیده بودیم.
*
فائزه جمشیدی خوش صدا باریکلا به خاطره گوییت. http://salut.mihanblog.com/
*
داستان سینوهه از زاویه دید دوم شخص روایت شده ( تو گفتی و رفتی ...) هر کسی جرات نداره از این راوی استفاده کنه . سینوهه تو خودت به عنوان تکلیف تعریف زاویه دید رو بگو.
*
با تشکر از خواهر سمیرا صحرانورد http://soha92.blogfa.com/
*
معظمه ، زهرا صادقی، خوندمتون لیلی تو اون کامنتی که برای یه پست دیگه ام گذاشته بودی فانتزی خوبی داشت می تونی همون آرزوتو تو تخیلات کاراکتر اصلیت بذاری و ماجرا ا رو از ذهن اون تعریف کنی ولی ما بفهمیم همش خیالاته!
بی نام داستانت فوق العاده بود. شروع خوب . تعلیق خوب. پر از قصه و اتفاق. مطمئنن این داستان نوشته ی اولت نیست.
*
دوستای خوبم از همه ی کسایی که از نوشتن نترسیدن ممنونم. کلن منتظر الهام موندن آخرین کاریه که باید انجام داد. اولین وظیفه اینه که دست به کار شید این تمرینی که می خوام بدم به این هدف کمک می کنه. یادتون باشه اگه من هنوز درس تئوری نمی دم برای اینه که داریم خودمونو گرم می کنیم. بچه ای که زبون باز می کنه هیچ وقت نمی دونه بده یه فعل امره. ولی می گه. حالا شما هم ندونید طرح و زاویه دید چیه ولی بنویسید.
تمرین دوم:
اول اینکه قبل از انجام تمرین کامنت کسی رو نخونید. نباید از جمله های دیگرون وام بگیرید. برای این کلماتی که می دم هر چی به ذهنتون می رسه بنویسید. فقط ده ثانیه برای هر واژه وقت بذارید. بعد برید سراغ واژه بعد. نقشه نکشید فقط بنویسید.اگه هیچی به ذهنتون نمی اد بنویسید : من می نویسم من می نویسم و ذهنتون رو رها کنید نا خود آگاه برای اون واژه یه چیزی به ذهنتون می رسه.اینجا بهترین جاییه که از کلیشه ها فاصله بگیرید. مثلا برای واژه جنگ : مرگ، قرمز، کفش پاره ، من می نویسم. خون.من می نویسم. استخوان. احتمالا من دستم تو تایپ تندبوده که این همه نوشتم . اینقدر هم نمی شه. زیاد زمان نذارید برید سراغ واژه ی بعدی. حالا نوبت واژه هاست:
وبلاگ/ گوگوش/ استقلال/ لاله/ زن دایی /خیابون ولی عصر/دلفین/ صورتی/ تراکتور/ علی ضیا/ بهار
×××
خارج از کلاس:
ببخشید که اینقدر دیر پست گذاشتم همش می خوام خودمو مقید کنم که سر یه روز مشخص به روز کنم که شما هم بدونید ولی مگه این بی نظمی کشنده اجازه می ده.
موسسه از اول اردیبهشت کلاس می ذاره. من فعلا شنبه ها و یک شنبه هام آزاده . کسایی که می خوان شرکت کنن مثل آدمیزاد اسم بدن تا تصمیم بگیریم سر روزش.
دلم می خواد بیرون کلاس حرف خودمونی بزنم ولی الان داغونم ... له له... خصوصا اینکه این روزها غش غش می خندم به اینکه کیف پولم رو یا زدن یا گم کردم و همه چیش به غوزک پای پسر نیومده ی حامد ؛ تمام مدارکم گم شد. ای بخت سیام هی ... حالا بیایید همه با هم بخندیم
|
برشت
|
***
درس اول:
برتولت برشت نمایشنامه نویس به بازیگران توصیه ای می کند که برای شما نویسندگان هم حتماً کارآمد است : "به یاد داشته باشید که هنر داستان گویی بر مبنای فعالیتی است که هر روز اتفاق می افتد."
شایعه، نقل حکایت ها، نقل حوادث و رویداد ها، لطیفه گویی، دروغ گویی وغیره شاید منشا خوبی برای داستان سرایی باشد و اینکه هرگز پیوند با دنیای واقعی را فراموش نکنید.
تکلیف اول:
به مدت 24 ساعت یک دفتر یادداشت همراه خود داشته باشید. به سرعت هر داستان یا تکه داستانی که در طول روز می شنوید یا نقل می کنید را یادداشت کنید. داستان های تلوزیونی رادیو و روزنامه را شامل این کار نکنید. فقط چیز هایی که به صورت زنده می شنوید خصوصا ً این روزهای دید و بازدید نوروزی زمان خوبی است که از غیبت هایی که نقل مجلس است و از " خبر دارید ها" و "خاطره ی سفر پارسال" قصه بسازید. لطفاً طرح قصه ها را چند خط در قسمت کامنت ها بنویسید.
تکلیف دوم:
در مورد برشت تحقیق کنید و اطلاعات به دست آمده را در چند خط در قسمت کامنت ها قرار دهید.
××
سال نوتون بازم مبارک. آیتم لحظه ی سال تحویل شبکه سه رو دیدید؟ (به کارگردانی حامد جوادزاده و صدای وحید جلیلوند .) کار کلاً گروهی بسته شد حامد، مهدی صالحپور و من نرگس فتحی و مجتبی آذری ،هادی خرسند و علی نظری چند روز درگیر اون ده دقیقه بودیم.
منتظر برنامه ی روز از نو شبکه ی دو باشید. بعد از تعطیلات روزهای زوج به تهیه کنندگی حامد جوادزاده.
اگه دوست داشته باشید این کلاس مجازی رو ادامه می دیم.
اتوبوس شلوغ شد یه پیاده که خبر از حال سواره نداشت! فحش داد. سواره هم خوب از خجالتش در اومد . منم تند تند یادداشت برمی داشتم تا مبادا این ردیف بی راه های مقفا از دستم در بره ! بساطی بود که خانم بقل دستیم گفت " اووو انگار سنگ پا تو حموم زنونه گم شده" راه گلوم بسته شد! انگار حالت تهوع بهم دست داد. از بس این اصطلاح تکراری بود. از حزف های تکراری بی زارم. از اینکه آدم ها تو موقعیت ها ثابت همه یه حرف می زنن. پس برای اینکه حالم خوب شه باید کاری می کردم. باید فضا رو از تکرار خارج می کردم. با شجاعت برگشتم رو به خانم بقل دستیم گفتم . چرا می گن بعد از گم شدن"سنگ پا" زن ها شلوغ می کنن؟ مگه سنگ پا خیلی مهمه؟ بعد هم یه لبخند ملیح زدم! خانم بقل دستیم اصلا متوجه نشد که دارم شوخی می کنم. گفت : آره خب. مردم قدیما می رفتن حموم بیرون خیلی کیسه می کشیدن . همین مادر من! از یه روز قبلش به ما می گفت که می خواهیم بریم حموم. منم عزا می گرفتم. اینقدر کیسه می کشید که ما بچه ها می شدیم مثه لبو!" من باز ابرومو یه کم بالا بردم. با ملاحت تاییدش کردم.ولی اصلا جواب سوال من رو نداده بود ، برای اینکه این خانم فقط جواب و سوال های تکراری رو بلد بود. فایلش در مورد سنگ پا خالی بود ولی در مورد کیسه حرف داشت. پس بحث منحرف کرد. البته خود مبحث سنگ پا برای من اصالت نداشت، بنابراین خاطرم رو مکدر نکرد. صندلی های اتوبوس روبروی هم بود. دختر بسیار زیبای روبرویی هم وارد بحث شد. دختره از اون ها بود که با دست هاش حرف می زد و جَلَب بودن از برق چشمای خاکستریش مشخص بود. ته لهجه ای هم داشت . دست لاغرش رو تو هوا تکونی داد و یه چیز هایی درباره پوست نازک پاشنه اش گفت. من درست متوجه نشدم . بعد هم گفت که تو شهرستانشون که همدانه اولین بار رفته حموم عمومی و این حموم اول و آخرش شده آخه بعد از اون روز "حمومه" تبدیل شده به "موزه". از این بابت خنده اش گرفت. حالا نوبت من بود. مثل کسی که می خواد برگه آس رو کنه سینه مو دادم جلو که همتون برید کنار و گفتم:" من خودم تو همین هفته رفتم حموم نمره" و این چیزی به غیر از واقعیت نبود. دختر چشم خاکترس گفت " واقعا ؟ کجا؟" گفتم "قشم. جایی که ما بودیم برای حمومش مشکل کوچیکی پیش اومده بود !(مگه نه همسفرا ؟مگه کوچیک نبود؟) این شد که دختر و پسر. همه همکارا ساک به دست کوبیدیم رفتیم حموم نمره ! باورتون نمی شه نفری سه هزار تومن هم ازمون گرفتن!"
به اندازه کافی خودی نشون دادم! ولی دختر چشم خاکستری فنی زد که همه ی رشته هام پنبه کرد. گفت :"یه نفر تو فرانسه حموم ایرانی زده! ملت اینترنی وقت می گیرن کلی هم تو نوبت می مونن!" لاکردار اطلاعاتش له ام! کرد. واسه اینکه حرف زده باشم گفتم لابد حمومش عمومیه ! گفت آره! گفتم همووون! و خندیدم. خنده ای رندانه! یعنی این شکل حموم سنتی ایرانی نیست که برای ملت جذابه . نفوس محترم حمام رونده ان که توریست پذیرن! و البته که کسی پی به این سطور سپید حرف های من نبرد و من هم رسیده بودم به چهار راه ولیعصر و باید می دوییدم که به تاتر مشروطه بانو برسم!
***
خیلی اتفاق ها افتاده تو مدتی که نبودم. شمال رفتیم. جنوب رفتیم. بسیار زیاد خوش گذشت. دوستای عزیزمون رو بیشتر شناختیم . کاش حوصله می کردم خاطره ی سفر می نوشتم. ولی الان مدت ها س که چیزی ننوشتم. حتی امتحان درس نقد ادبیات نمایشی ترم پیشمو هنوز نفرستادم. نمره بقیه رو داده . نمی دونم این یعنی من افتادم یا وایسادم!
***
یه اتفاق خیلی خیلی خوب هم در راهه ! که به حامد عزیزم باز هم تبریک می گم.
***
تاتر مشروطه بانو هم طولانی بود و هم خوب
می گفت: عشق تو یه لحظه حادث می شه ولی برای رسیدن به نفرت سال ها زمان لازمه"
***
یعنی چه اتفاقایی تو سال 91 می افته؟ احساسم می گه برای ما سال کاری بسیار خوبیه به امید حق. راستی هر کس می خواد کلاس نویسندگی من ثبت نام کنه باید با این ها تماس بگیره. لطفا ذکر کنید که می خواهید با فتحی باشید. چون معلم های دیگه ای هم دارن.بعدا درباره متد کلاس باهاتون صحبت می کنم. در کل ممنون دارتونیم ! آبجیا و داداشا!!سال نو نوتر!
صورتم باید هوایی می خورد. حالا دوباره نوبت نقاب است .
*
زن پیاده است و مرد سواره. زن خم شده و سرش را از شیشه ی ماشین تو برده تا مرد را ببیند و می گوید:
پس از این به بعد با این و اون جیگرتو و لباتو ماچ کنم و وب بده شارژ بگیرم نداریم؟
مرد: باشه! باشه! خدافظ!
و گاز می دهد و می رود.
*
زن: دوست ندارم به نازکی حریر هم قلبم باهات فاصله داشته باشه ، برای همین حرف می زنم هر چند که همه ی این حرف زدن ها با سیاست زنانه منافات داره ولی باهات سیاست بازی نمی کنم ازت هم توقع دارم همین طور باشی، و البته براوردن این توقع خیلی هم سخت نیست چون تو آدم خوبی هستی.
مرد: ما نوکرتیم و دوست داریم خفن همه جوره ام پاکارتیم مخفی پخفی ام تو کار نیست!
*
حالا که یه دوستِ دختر آویزون دارم، دوست ْپسرمو درک می کنم که یه دوست ْ دختر آویزون داشت!
*
ادامه اش...
معمولا ً دو دسته از دیدن حامد جوادزاده خوشنود می شن:1- مادر های سرد و گرم چشیده ی روزگار 2- دختر های چادری در گروه سنی 19 تا 30 سال. و اون روز وقتی وارد رستوران نوش جان شدیم روی اولین میز مجموعه ای از این دو دسته گرد هم جمع بودن و به راحتی از پلو و چلوی چرب دست کشیدن و در یک حرکت هماهنگ به سرعت سرشون رو از بشقاب کندن و به چهره ی حامد خیره شدن. چهره ای که الان دچار استتار شده و می شه بهش گفت آقا شیره ، یا خوخو یا تیپ هنری . (بنا به سلیقه، انتخاب با شخص انگ زننده است) ولی از همون لحظه تا الان این سوال برام باقیه که مجموعه ی خانم های چادری حامد جون شهیر رو شناختن؟ توجه شون به من که چادری بودم جلب شد؟ یا از دیدن اون همه ریش ترسیدن ؟ یا از استقبال شدید هانی (صاحب رستوران) جا خوردن؟ در هر حال همیشه تو این رستوران آدم هایی با ظاهر مذهبی و خیلی مذهبی پیدا می شه چون همه از رفقای خود هانی ان و هانی هم دوست حامده و حامد هم اکثر دوستاش هیاتی و مذهبی ان .هانی اول گفت می شید اینجا؟ ( نزدیک دختر چادری های هنوز متوجه ما ! ) به سرعت گفتم نه! جالبش اینجا بود که حامد تا حدی تو باغ نبود. گاهی که یه نفر می شناستش تا 5 دقیقه جفتمون تقیه می کنیم بعد حامد می گه شناخت! منم با نیش باز و رضایت درونی می گم اوهوم اوهوم ولی این دفعه نگفت شناختن! منم خسته تر از این حرف ها بودم که به حاشیه بپردازم و دلم رمانتیک بازی می خواست. کمی قبل تر از اینکه وارد رستوران بشیم موتور اولتیماتومم رو روشن کردم. " حامد جان اگه گذاشته بودی برم خونه الان شیک و پیک می کردم و باهات می اومدم رستوران . ببین خودت نذاشتی خسته نباشما ! بعد چشمت خورد به دختر آرایش کرده نگی واو چه تیکه ایه! منم بلدم بوت بپوشم با پالتو" و داشتم ادامه می دادم که چشمای حامد خمار شد. یعنی دارم رمانتیک می شم و گفت" عزیزم تو برای من از همه خوشگل تری" و من به سرعت موتورمو خاموش کردم و تو دلم از این اغراق نزدیک به خالی بندی استقبال کردم. زن ها یه قابلیت خوبی دارن و اون اینه که به سرعت رد دروغ رو پیدا می کنن و به راحتی دروغ هایی که باب میلشون هس رو می پذیرن و اون لحظه من از این قابلیت زنانه ام استفاده کردم و گفتم "آخیش بالاخره ازش بیرون کشیدم . یه دفعه هم گفت که من از همه قشنگ ترم . خدایا شکرت موفق شدم نقشه ام گرفت "
به هر حال هانی گفت این میز گفتم نه گفت این کی ؟ گفتم آره .گفت دقیقا اینو برای شما رزرو کرده بودیم . تو دلم گفتم اگه برای ما بود پس چرا از آدم انرژی می گیریاز اول همینو بگو و بعد لبخند با کلاسی زدم. از اون لبخند ها که تحت تاثیر محیط های با کلاس انسان یکی پس از دیگری تولید می کنه .البته حرکات دست و پا یه جورایی نرم میشه یعنی مچ دست زاویه ی نود درجه با ساعد دارهو انگشت اشاره بی خودی با سه انگشت همسایه فاصله می گیره و ابرو ها حالت منحنی مودبی دارن و همین جاست که معمولا خراب کاری میشه میزنی قاشق می ندازی و صندلی و قارتی رو زمین می کشی. در هر حال گارسون اومد کت قشنگه ی حامد( که خداد تومن از تامی خریده ) ازش گرفت و آویزون کرد. منم یه پالتو دارم که حامد چند روز پیش تو جمع و جور خونه پرت کردم سمتم و گفت "بیا این تانکتو هم بردار" اینقدر که سنگینه ولی لا کردار گرمه آی گرمه باد از دیدنش می لرزه یعنی جرات نداره بهش نفوذ کنه ، خوب در هر حال من هم باید این پالتو رو در می آوردم اون هم بدون اینکه چادرم رو در بیارم چون هر چی باشه حامد جونه و هانی جون و آبرو و لبخند ملیح و اون خانوم های میز اول و اشتیاقی که تو نگاهشون بود و هزار تا مقوله که باعث شد آی تو خودم پیچ بخورم ، پیچ بخورم تا اینکه تانک در بیارم و برم تو جارختی خوشگل دم در پارک کنم و تمام این مدت یاد خاطره ی آلمان رفتن مادرم بودم. می گفت مردای بی هواس ما موقع پالتو در آوردن اینقدر نمی اومدن کمک ما تا آلمانی ها می اومدن کمک ! و من همش داشتم تصور می کردم نکنه اینجا یه لحظه تا حدی کلاسش بالا بره که اون گارسونه بیاد پشت پالتوی منو بگیره تا من مثل لیدی ها راحت درش بیارم. یا اینکه وای چقدر رمانتیک بود اگه حامد به ذهنش می رسید هر تانکی یه راننده داره یه کمک راننده که به ذهنش نرسید و به هر حال کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. یا خره ما از کره گی دم نداشت . یا بایدردستمون بذاریم رو زانوی خودمون ،لیدی پیدی کیلو چنده؟ پس نشستم پشت میز و گفتم حامد خوابم می آد حامد چرا نذاشتی برم خونه آرایش کنم. حامد خیلی زشتم؟ خیلی قیافه ام خواب آلوده ؟ زیر چشمام خط افتاده؟ حامد... که یک هو اون چشمای خمارش که رمانتیک شده بود و درشت و کرد و با لحن تندی گفت:اَه نرگس چقدر غر می زنی بذار خوش بگذرونیم. و من به سرعت لبخند ملیح با کلاس زدم آخه هم می خواستیم خوش بگذرونیم هم آقا گارسون قد بلنده مثه غول چراغ جادو نرم و آهسته به سراغمون اومده بود و می خواست سفارش غذا بگیره و ما از اون لحظه دچار فاز رمانتیک شدیم.
" وای چه بارون قشنگی" مثه چی داشت بارون می اومد و من واقعا از منظره ای که نزدیک میز ما بود لذت می بردم و از موزیک آروم محیط رستوران و از اینکه استرس هیچ کاری رو نداشتم و موبایلم رو هم ساکت کردم . فقط بعد از جمله ی وای چه بارون قشنگی به طور هم زمان ذهن انسان دوستم گفت بیچاره خیابون خواب ها ولی بهش محل ندادم و چشمای نرگس منم حالا خمار شده بود. حامد گفت خوابت می آد ؟ تو دلم گفتم نه خره منم رمانتیک شدم ولی بهش لبخند ملیح زدم و گفتم نه دیگه پرید و هی به ستون قیمت ها نگاه کردم و هی پرید و هی پرید و هی دلم غذاهای دریایی می خواست. غذاهای دریایی شون گرون تریناس! ولی دلم نمی اومد تو خرجش بندازم. بعد در یک جدال درونی از اون نرگس خوبه و مقتصده و قانعه فاصله گرفتم و گفتم به من چه می خواست دیشب اون تراول پنجاهی نازنین به ... نزنه مرد گنده شب تولد من رفته مغازه ی کادویی فروشی واسه دل خودش سرخ پوست چوبی خریده و چند تا خنزر پنزر 50 تومن! اونم برا دل خودش! پس این طور شد که تصمیمو گرفتم و گفتم من ماهی می خوام. یه گارسون دیگه اومد و گفت میز کافی شاپ هم ردیفه. حامد بدون اینکه خیلی رو این مورد بمونه گفت باشه باشه و من تو دلم گفتم این هانی هم عجب حالی داره هی می خواد خرج رو دست ما بذاره چایی رو می ریم خونه میخوریم دیگه ولی هر دومون از این قصه ی کافی شاپ گذشتیم. حامد قورمه سبزی سفارش داد . جفتمون با هم یه سوپ قارچ خواستیم و گارسون هر چی زور زد که یه سالاد کاهوی 4000 تومنی بکنه تو پاچه مون موفق نشد و سرخورده رفت و بعد غذاها اومد و خوشگل بود و دلربا. دیش من دو تا فلفل دلمه ای داشت یکی زرد یکی قرمز یه کلم بروکلی گنده یه گل کلم گنده تر چند تا گوچه فیسقیلی و یه تعداد سیب زمینی همه اینها آب پز. و یه ماهی گنده . از این سر و ته دارا نبودا . یه تیکه از دل ماهی بود. اسمش یادم نیست. سیب زمینی رو گذاشتم دهنم. ترش و شور و روغن زیتون خورده . سعی کردم با آرامش لذت تمام نرمی و مزه شو به محیط توی دهنم بفهمونم . فهمید. پس قورتش دادم و رفتم سراغ ماهیش یه تیکه از ماهی با چاقو بریدم و با چنگال گذاشتم دهنم .و به شدت یاد پرین بودم. اونجا که اولین بار رفته بود خونه ی بابابزرگش و همه ی خدمه داشتن نگاه می کردن که ببینن بلده با چاقو نخود فرنگی بخوره و اینکه چاقو و چنگال و با کدوم دست بگیره. لا مصب چرا اون صحنه ی پرین یادم نمی اومد. یادم نبود باید چاقو رو با کدوم دست بگیرم . دست چپ من به خاطر عمل جراحی ای که داشته خیلی ضعیفه برای همین اگه قرار باشه چاقو تو دست چپم باشه به سختی میتونم باهاش کار کنم. راستش فرقی نداره اگه چنگال هم تو این دستم باشه خیلی برام سخته ولی تو لقمه ی اول به روی خودم نیوردم به هر حال یه تیکه ماهی گذاشتم تو دهنم مییییم چه خوش ظاهر بد باطن. مزه آب میده . به به. منو یاد آب های مدیترانه انداخت. حامد دو تا چشم داشت دو تای دیگه هم قرض کرده بود که عکس العمل منو به این ماهی 20 هزار تومنی ببینه. گفت خوشمزه اس؟ خدا منو ببخشه در طی یه دروغ ضربتی گفتم "اوهوم خیلی ! تازه اس." حامد گفت یه نفر هر روز صبح میره ماهی های اینجا رو از شمال می گیره می آره . اینا ماهی هاشون رو به روز تهیه می کنن. کفم برید. گفتم" هر روز؟ جدی؟ تا شمال چند ساعت راهه؟ واقعا؟" که اون کپه ی ریش یه تکونی خورد و نیش حامد وا شد و من تازه فهمیدم مثل روز اول آشناییمون دوباره منو مچل کرده. دیدین این پسرا چه خوب دخترا رو اسکل می کنن. و در اون لحظه ی اسکل شدگی، دختره با خودش می گه "آخ که یه روز یه آتیشی به دلت می زنم که صد تای این خنده داغ به دلت بمونه " و هیچ وقت این اتفاق نمی افته چون دخترا نازن مثل شمشیرن !یا یه چیزی تو همین مایه ها!! حالا وقتش بود که من یه چنگال از این مزه ی آبو بذارم تو دهن آقای عشق ، "حامد جون جونا " تا اوضاع یه طوری ماندگار بشه . پس حامد جان لطفا دهن باز ... باز ... باز آباریکلا پسر، طاها به عموش رفته آ قربون این همه امکانات.دهن نیس که ! ماشالله باز می شه از گمرک تا تجریش. در هر حال ماهی و با مزه سیب زمینی نوش جان کردیم.از بارون لذت بردیم. یاد گذشته ها کردیم. برای آینده نقشه کشیدیم . حرف های فخیمانه زدیم و من گفتم تو اون مقاله ای که از کتابglobalization of nothing ترجمه کردم از فست فود فروشی به عنوان لامکان اسم برده و رستوران های اینجوری که خدمت رسانی می کنن "مکان" و تو دلم گفتم اونا به مکان چی می گن و تلقی ما از مکان چیه که حامد گفت چقدر خوبه آدم زن با شعور داشته باشه و من گفتم چقدر خوبه شوهر آدم کلن تو باشی!( کلن همینه ولی حامد راستش یادم نیس اون شب چی گفتم ولی الان همچین جمله ای به متن می خورد . در هر حال که شوهرمی و ان شالله که خیراست آقا مبارک باشد) تا اینکه سر و کله ی هانی پیدا شد و من ناراحت نبودم از حضورش تا حدی ناراحت نبودم که با خودم فکر می کردم چرا ناراحت نیستم؟ و واقعا ناراحت نبودم . هانی از خاطرات پدر حامد تعریف کرد . از خاطرات سفری که دسته جمعی با برو بچز هیات رفته بودن زیارت و شب یه نفر همشون رو سیاه کرده بوده و از اینکه دیشب الهام اینا اینجا بودن و من تازه فهمیدم هانی و حامد با هم فامیلن! اینجاهاش مهم نیس. مهم اینه که من حتی فلفل دلمه ای ها و کلم ها رو هم خوردم وتا حلقومم رو پر اطعمه کردم چون به هر حال پول بالاش رفته بود . که حامد گفت بسه دیگه دل بکن پاشو. یه نگاهی به بقیه گل کردم کردم و عذر خواهش شدم و بلند شدم. داشتیم می رفتیم که بریم که هانی گفت کافی شاپ! تو دلم گفتم ای بابا!!! و حامد هم جست زد بالا ( کافی شاپ) منم عین لیدی دست آموز به دنبالش دوییدم. هانی گفت چی می خورین. حامد گفت من که جا ندارم. منم گفتم فوقش یه چایی . هانی گفت فوق فوقش ؟ گفتم آره گفت باشه و رفت. لحظاتی بعد یک هو کل سالن رستوران و کافی شاپ با یه صدایی منفجر شد . عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه ... صدا به حدی بلند بود که از جا پریدم. یه گرامافون دارن که سی دی می خوره سرمو چرخوندم دیدم گارسون ها به صف شدن یکی یه کیک با شمع های روشنداره می آره، یکی دیگه یه دسته گل زعفرونی زیبا و ول و وارفته اون یکی هم چایی داره می آره.
آدرنالین خونم کوبیده شده بود به سقف . داشتم از هیجان سنگ کوب می شدم. موسیقی هم همین طور می کوبید. احساس می کردم همه دارن به ما نگاه می کنن. می دونستم کسی دیگه نیس ولی همش این حسو داشتم. دلم می خواست اون دختر چادریا بودن تا چشممشون در می اومد. شوهر من ... شوهر من برای من تولدت یه دنیا عشقه ... وای چقدر شوکه شده بودم یه کم خجالت هم می کشیدم . حتی دلم شور می زد که حالا که اینقدر سیرم... وای حامد چرا اینقدر زحمت. وای، حتی روم نمی شد حرف بزنم عین چی وارفته بودم موزیک هنوز می کوبید. داشتم فکر می کردم حامد می خواد بهم بگه دوستتم داره. وای ... حامد. درست یادم نمی آد چی به چی بود. انگار چشمام هیچ جا رو نمی دید. فقط یه هاله ای از هانی بود که مثه چی بالا سرمون وایساده بود و فک کنم حامد بغلم کرد و سرمو بوسید . یادم نیس . هانی گفت فکرشو می کردین؟ با خجالت به حامد نگاه کردم و گفتم چرا اینقدر زحمت؟ و حامد هم می خندید ، چشماش برق می زد. رمانتیک بازی نبود دیگه، واقعی بود. واقعی مثل قسمت خوش زندگی
بعد هانی پرید موزیک کم کرد بعد هم کلن خاموش کرد منم یه کم به حالت عادی برگشتم و هانی هنوز پیشمون بود. پسر خیلی خیلی خوبیه. ولی من داشتم به این فکر می کردم حالا که هانی هس کاش هادی هم بود خب!! والا ! بعد هم هی به گارسون ها کیک تعارف کردیم . که هانی اومد جمعممون کرد. گفت ایناها خودمون داریم اینا شکمشون با این چیزا پر نمی شه . و من که حالا کاملن به خودم اومده بودم با خلال دونه های قهوه ای که برای تزیین دور جاشمعی روی میز بود بر می داشتمو روی آتیش می گرفتم تا دود کنه. می خواستم بوی قهوه بده. حامد به هانی گفت نرگس از ساعتش گذشته ،داره خودش می شه . هانی گفت خودش خیلی خطرناکه ها . تو خونه تنهاش نذار. و دیگه کلن جو رستورانو کوبونده بودیم زمین. هانی رفت. حامد یه خاطره ی خصوصی درست کرد. حامد یادته؟ بگم؟ نمی گم! من تو دلم گفتم این تولید خاطره ی حامد منو کشته و این قلم آخر از همه اش خاص تر بود . و خیلی خوش گذشت. و حامد جون مرسی .
تو شیشه ی آب معدنی بنزین آورد و ریخت تو باک من تو ماشین نشسته بودم یکی از کارمندای دانشکده زنگ زده بود و شماره یه نفر می خواست . منم گوشیم تو دستم بود و داشتم تو شماره ها می گشتم که حامد در ماشین باز کرد و دو تا آبدارشو نمی دونم به کی نثار کرد. حالا طرف داره پشت خط می شنوه. من در حالی که عین خیالم نبود داره آبروم میره و حتی کمی هم خنده ام گرفته بود که الان عالمیان بعد از شنیدن این آبدارا چه حالی داره ، با آرامش گفتم فحش نده! حامد با تعجب یه نگاهی به گوشی کرد و صداشو پایین آورد و گفت کسی پشت خطه؟ در کمال خونسردی با سر اشاره کردم که آره. تا رسیدیم پمپ بنزین. بنزین زدیم. من که نمی دونستم مقصدمون کجاست . فقط دیدم کنار فرهنگسرای ارسبارانیم وباران تفقد از نوع حامد جوادزاده ای داره روونه ی هادی می شه. هادی پشت خطش بود. باید می اومد دم فرهنگسرا که دیر کرده بود و جا پارک حامد بد و بود. بالاخره اومد. حالا مهم نیست که این وسط به مجتبی هم زنگ زد وگفت بیا پارکت بپسندیم. گفت به من چه. خودتون بپسندید.مجتبی تازگی ها متحول شده . خارجی شده. وقتش طلاتر شده . یه نفر هم از ما عاقبت به خیر بشه یه نفره. این جمله ی آخر به روایت منه و به روایت حامد جوادزاده : نیا! ببینم مثلا وقتت تلف نشه چه ... می خواهی بخوری! ( حامد اگه دوست داشتی سانسور کنم بگو ولی به قول خودت برای ثبت در تاریخه. خدا رو چه دیدی شاید توبه ی یه هفته پیشت یه روز اتفاق افتاد و دیگه فحش ندادی و بچه مون اومد شعرا رو خوند و گفت اِ مگه بابا حرف بدم بلده؟ فک کن؟! ) در هر حال هنوز بارون می اومد حامد راضی نشد من تو ماشین بشینم. با هم رفتیم کف پوش بپسندیم. من چسبیده بودم که مگه چی می شه به جا موکت کف خونه رو چمن زمین فوتبال بکنیم؟ نه هادی نه حامد بهم محل ندادن. تقریبا 5 بار این جمله رو گفتم. عین بچه ها که تو دست و پای بزرگترا می چرخن و افاضه ی فضل می کنن و خیل یهم شوت می زنن. در هر حال نمی دونم چرا مقاومت نکردم. شاید یه روز این کار کردم. تو مغازه ی آخری نشسته بودیم که واسه خر کلاس اومدن لبی قشنگه( لب تابم) روشن کردم با وایمکس و فول آنتن و اوووف برو فضا! اینترنت و چک میل و چت و باتری زرتی تموم شد. اگه شانس داشتیم که اسممون می شد شانس علی . فروشنده هه خیلی با نمک بود. حامد رفت نون خرید و سط خرید ! تو مغازه نون سق زدیم . به همه ی مشتری ها م تعارف می کردیم. این خودش نشون می ده که ما چه مدت زمان تو مغازه موندیم. در هر حال هر اومدی یه رفتی داره. تو فواصلی که حامد و هادی در حال تقلا و تکاپو بودن و وسط معامله هی می رفتن از مغازه بیرون و بر می گشتن و من رو بین اون همه غول تشن!( دیکته شو بلد نیستم) رها می کردن ، معذب شدم از مغازه زدم بیرون یه طلا فروشی اون وسط سبز شده بود برای حال اون دقیقه ی من. پس یه دل سیر سیاحت کردم. می گن سرمایه ی زن به طلاشه. آویزون گردنش می کنه هر وقت هم خواست دستش لابد به گردنشه!! در هر حال این سیاحت منجر به این شد که چشمم دید و دلم خواست و حامد داشت به سرعت می دویید که بره سمت ماشین تا کمتر زیر بارون بمونه که تو خیلبون چنان صدامو انداختم تو سرم که حاااااامد حااااامد گفت هاااان؟؟ گفتم بیا برام طلا بخر . هادی شکه شده بود. من موجه تر از این حرفام که این طوری درخواست طلا بکنم. در هر حال خود حامد هم سعی کرد به شوخی بگیره از همون دور گفت باشه و داشت دوباره می رفت سمت ماشین که ماجرا داد دوباره تکرار شد و مجبور شد تا خال خیابون نشه زود بیاد سمت طلا فروشی. هم طلا فروش که حالا مگس کشش رو زمین گذاشته بود هم حامد به خوبی می دونستن الان طلایی خریده نمی شه ولی حامد از پشت ویترین گفت چند ؟ فروشنده هم گفت این؟ گفتیم نه ! گفت : این ؟ گفتیم نه! ... این؟ آره! 350. من گفتم این 350! این که چس مثقال بیشتر طلا نداره. فروشنده از توی مغازه خندید. رفتیم سمت ماشین به حامد گفتم چرا فروشنده خندید . گفت چس مثقالتو شنید؟ گفتم : نه! و خیلی تعجب کردم . مگه صدا می ره تو؟ و حامد یه خاطره ی صدا تو رونده در مغازه برام تعریف کرد . و دوباره در سطح شهر روان شدیم به مقصد رستوران نوش جان هانی و حامد با وقاحت هادی رو وسط راه تخلیه کرد که می خواهیم دو نفره باشیم و این داستان ادامه دارد...
یکی از سوالهای امتحان فیلمنامه نویسی این بود یه سکانس تاثیر گذار بنویسید که فقط همین دو تا دیالوگ رو داشته باشه:
-آخه چرا
_ مثل اینکه خدای تو از خدای من مهربون تره
شروع کردیم به نوشتن . راضیه زند هی بی تابی می کرد هی سوال می کرد چی بنویسه . استاد گفت من راضیم با هم مشورت کنید . ازم پرسید نخگس! می خواهی چی بنویسی ؟ ترخدا از خیانت ننویسی ها ! خندیدم گفتم نه دیگه نمی نویسم !
از قم برگشتم . داشت بارون می اومد منم کم خسته نبودم حامد گف بیا بریم دفتر مجید گفتم نه و نو و آخه که گف بیا و خام شدم مثل همیشه . به قول معصومه کرم از خود درخته . گف بیا دم مترو بهارستان می آم دنبالت از در مترو که اومدم بیرون باد تندی می اومد . بارون هم تند تر شده بود. منم بی مناسبت با گربه نیستم. آب گریزم. تا چند سال پیش به زور حموم می رفتم. هنوزم تو مسواک زدن قناعت می کنم. برای همه این دلایل قانع کننده برنگشتم تو مترو تا دیدم بارونه به حامد زنگ زدم که ببینم کجاس ولی بر نداشت اشغال . راه افتادم . و زنگ زدم . اشغال . به سمت خونه حرکت کردم . بارون . سرما . تلفن اشغال. بار دستم خیلی سنگین بود هر جا می رم فکرمی کنم حتما باید تمام داراییم که کاغذامه و لب تابم ، همراهم باشه . ولی حالا اومدم پشت خط . بارون . سرما.بار سنگین. نزدیک خونه بودم که گوشیم زنگ خورد . حامد بود. گفت کجایی؟ دورش ساکت بود .معلوم بود هنوز خونه اس. گفتم دم پمپ بنزین . یه خورده خالی بسته بودم. ولی عیب نداره از خودش یاد گرفتم . دم میدون سپاهه می گه هفت تیرم. هفت تیره میگه سر ظفرم. سر ظفره میگه پارک ویم. در کل گفتم دیگه رسیدم باهاتم نمی ام . و خیلی بارم سنگین بود و بارون بود و سرما بود و تقریبا پایین چادرم خیس شد تا رسیدم به کوچه ی پرترافیکمون که دیدم تو ماشینه . خودمو چس کردم. یعنی یک ناز غلیظ زنانه و چراغ زد که با دست گفتم برو آقا. از اون برو آقا هایی که کافیه یه نفر ببینه تا مطمئن بشه راننده مزاحمی بیش نیس و قبل از پرسش با مشت بزنه فکشو پایین بیاره و زن قصه بپره جلو وبگه چرا می زنی شوهرمه! ولی هیچ عابر پیاده ای تو کوچه نبود چون سرما بود و باران! و رد شدم و رفتم دم خونه . پشتش ماشی بود . به سختی ماشین و جا به جا کرد و دنده عقب گرفت. چون حامد حتی یه قدم هم سختشه پیاده بیاد . پس دنده عقب سختی گرفت ولی عشق مجبورش کرد که از ماشین پیاده شه. آخه اون روز من هم خیلی در امر ناز و کرشمه غلیظ بودم و واقعا داشتم در خونه رو باز می کردم و واقعا نمی خواستم برم دفتر مجید . چون به هر ترتیب چادرم خیس بود و خسته بودم. ولی پیاده شد و منو کشید تو ماشین و با خودش برد به دل ترافیک یک روز بارونی .
خب البته بنزین هم حتما باید تموم می کردیم . اتفاق های منحصر به فرد مخصوص آدم های منحصر به فرده . هل داد و درست توی لاین ویژه ی اتوبوس شریعتی پارک کردیم .
اتوبوس ها می خواستن پری قشنگه رو زیر کنن. می خواستن رنگ یشمی شو قهوه ای کنن. و می خواستن دور بزنن ولی خیلی سخت بود چون بقیه ی راه برای سواری ها بود و ما حق اتوبوس ها رو گرفتیم . منظورم از ما من و پری قشنگه اس. چون با اینکه حامد تا وقتی ماشین باشه یه قدم هم پیاده نمی ره ولی مجبور شد تو بارون کلی بدوا و بره پمپ بنزین . این ها اصلن مهم نیس . مهم اینه که شبش یه اتفاقی افتاد. بقیه اش برای بعد چون الان می آد و تو کوچه بوق می زنه و من باید بدوام برم . برای اینکه بوق نزنه و زنگ نزنه و میس کال نندازه و غر نزنه که البته نمی زنه . باقی داستان برای قسمت بعد
حتمن مبارکمه وقتی این همه دوست خوب دارم
نظرات ()