مهدی صالحپور تولدت مبارک.
*
بعدا این پست رو پر و پیمون تر می کنم. یه عالمه اتفاق خوش و خرم رو سپری کردم، یه سری اتفاق دیگه هم در شرف وقوعه!
بر می گردم.
صدای ترقه! دو بعد از ظهر! از چهارشنبه سوری گذشته!
خاطره ای دور به یادم می آره که بعد از سال تحویل هنوز گروهی خودشون رو موظف می دونن به سنت آیینی توپ در کردن پای بند باشن. تلوزیون رو روشن می کنم آقا حرف میزنه به آشپزخونه بر می گردم_ دنبال چی بودم؟ یادم نی!_ پس از وسط خرت و پرت های آشپزخونه حامد که رو تخت غلت می زنه رو صدا می زنم:
= حامد... آقا معمولاً بعد از سال تحویل حرف میزنه؟
+ آره
= پس سال نوت مبارک.
و می خندم و می خنده.
***
با کی بریم سیزده بدر ساعت خوابمونو متلاشی کرده و پشت بندش صبحمونو ظهر می کنه. ولی چند باری اساسی خندیدم. از همه ی دوستان خوبم که صمیمانه و شبانه روز و واقعا صادقانه برای کار زحمت کشیدن تشکر می کنم و مطمئنن این منش منجر به موفقیت های خیلی بزرگ تر در اسرع وقت می شه. امیدوارم تو جشن و شادی اون روزها باشم.
***
این مطلب برام جالب بود حیفم اومد تو آرشیو شعری نداشته باشمش.
هزاران دلیل وجود دارد که چرا شما نباید یک فیلم بسازید، ولی همه آنها تنها به یکی منتهی میشود: ترس. واضحتر بگوییم، ترس از شکست. معمولاً ترس ها را به شکل زیر می توان ترجمه کرد.
"من واقعاً در کار فعلیم موفق هستم"= " میترسم در زمینه فیلمسازی موفق نباشم."= ترس از شکست
" من سعی کردم"= "من در واقع تمام تلاشم را انجام ندادم."= "میترسم اگر همه تلاشم را بکنم اما شکست بخورم، آنوقت واقعاً شکست را تجربه کردهام"= ترس از شکست
- به نظرتون اضافه کردن پرتقال رنده شده به ترکیب تقریبا متعارف شلغم و سیب زمینی و پیاز، تغییر فاحشی تو ساختار سوپ می ده؟ اینقدر که خورنده ی مورد نظر نتونه بعدش ممنتو* ببینه؟
- نمی دونم، شاید ترکیبی کلاژگونه، تجربی و ماجراجویانه متناسب با فیلمی کمابیش واجد همین خصوصیات!
- آیا شما حاضرید خودتونو در معرض همچین تجربه ای قرار بدید؟
- خطرناکه
-بی نوا پرتقال مگه چی از فامیلش نارنج کم داره!
گاهی آدم نگران چیزهای غیر مترقبه و غیر متعارفه در حالی که درست از المان های آشنا ضربه وارد می شه مثل غلبه ی بلامنازع شلغم به همه چی تو این سوپ مذکور.

*ممنتو فیلمی از کریستوفان نولان است.
خرخاکی خانوم یه دونه ی هزار دونه پیدا کرد. مادربزرگش گفته بود که این میوه کمیابه و خاصیت های زیادی داره. خرخاکی خانوم قصه ی ما گفت حالا که این میوه خوبه پاشم از این میوه به همه ی هم محلی هام بدم.
تو سیزده قسمت پیش همه ی همه می ره ولی خیلی از مردم بد اخلاق میوه رو نمی خورن و دور می اندازن به غیر از بچه ها!
بچه ها میوه رو خوردن و شاداب شدن! همه آخر قصه می رن تو جشن تولد یکی از هم کلاسی ها و راز میوه ی هزار دونه فاش می شه.
صاحب امتیاز کار ناجا س! پارسال برای توزیع بین مسافرای نوروزی یه مجموعه ای به تهیه کنندگی حامد جوادزاده ساخته بودیم. اینم یه بخشیش بود.
قسمت اول ، قسمت ششم ، قسمت دهم و قسمت آخرش رو برای دانلود می ذارم.
صدای قصه گو خودمم که اگه بشنوید متوجه می شید سرماخورده بودم.
*کفش های سبز یشمیم تونستن سرعتمو زیاد کنن اینقدر که پاهام بتونن بار سرخوشی ای که از داشتن دو روز عالی تو وجودم جمع شده بود حمل کنن!
*با دوستان جونی م بودم. با کسانی که آروم و قرار گرفتم پیششون.پیش کسایی که لازم نیست برای دوقرون نگاه دومن محاسبه و معادله حل کنی.
*نمایشنامه ی هنر یاسمینا رضا روخوندم.
آیا واقعا از این نمایشنامه می شد این طور برداشت کرد که ما دوستامونو برای ارضای خودخواهیای خودمون می خواهیم؟
*چقدر من این لیلا رو دوست دارم! دلمو می بره هر دفعه. نوای غم انگیزی داشت این بار.
*دوست تازه تاسیسمو هم خیلی اذیت می کنم وقت و بی وقت! شایدم اذیت نشه! چه می دونم.
حس و حال ها بدل می شن. عوض می شن. رنگ به رنگ می شن و توی دلت پیچ می خوره پروانه ای توی دلت جون می گیره، پر می زنه، جون می کنه و دلت پیچ می خوره و رود گل آلود اسید امعا و احشات رو به هم می تابونه و جسد پروانه رو با خودش حمل می کنه و به گوشه ای پرت می کنه. چه کسی، چه زمانی گفت که پروانه ها ققنوسند؟ تو بودی که گفتی دل شوره هات رو دوست داری؟ تو بودی که گفتی جون گرفتن پروانه به هر قیمتی عزیزه؟ پس چرا رنگت پریده؟ از پروانه بودن فقط پر دادن رنگ و رو بلد شدی؟ چرا می لرزی؟ یعنی لذت بردن بدون ترس و لرز مثل مایه ی بی فتیره! قرار شد بنویسی، قرار نشد حرف بزنی، قرار شد رها شی! قرار نشد اینقدر فکر کنی. به نظرت قرار یه جور قیده؟ برای همین پروانه رو از پیله نجات دادی؟ برای همین پرش دادی برای همین تو روز آفتابی پرش دادی؟ نگفتی روزای آفتابیه تو بارونیه!نمی دونستی قطره های بارون جلو آفتاب که بیان می شن ذره بین و بال پروانه آتیش می گیره و می میره؟ کدوم پیله کدوم پروانه همش خیالاته مگه نه؟ اِ؟ نگفته بودی حلزونی؟! خودت با خودت خیالات کردی و عشق کردی و زاییدی؟ بابا تو خیلی معرکه ای! حالا که زاییدی زیرش نزن زیرش نمون چرا به پروانه ات اجازه دادی پر بزنه که آتیش بگیره؟ نگه اش می داشتی می ذاشتی تو دلت وول بخوره توام دل شوره می کشیدی. خودت گفتی دل شوره دوست داری. نگفتی؟ گفتی! به من دروغ نگو. گفتی!
دیالوگ:
_نگران نباش.
_ هیچ چیزی نمی تونه منو نگران کنه ولی بعضی چیز ها می تونن منو حرص بدن.
http://rooyesh.radiojavan.ir
این یه لینکه ! در نگاه اول فقط یه لینکه ولی ممکنه یه راه باشه برای اونایی که رادیو رو دوست دارن و عقیده دارن خوش صدا و خوش بیان و خوش فکرن.
رادیوی دوست و همسایه رادیو جوان ، خانه ی پدری رسانه ای من ! به جوونا باز هم داره عرصه می ده. درباره نحوه ی این میدون دادن و چگونگیش حرف دارم، نقد دارم، ولی فعلا شما که اینجا رفت و آمد می کنید برام مهمترید تا رادیو جوان.
بنابراین توضیح می دم براتون :
می تونید فایل صوتی بسازید و برای این سایت بفرستید. جای آپلود فایل داره و اون ها هم توی یه برنامه پخشش می کنن. راه بدی نیست برای بروز استعدادتون.
فقط لطفا هر کی از اینجا ادرس این سایت دید توی کامنتاش ذکر کنه که از طریق نرگس فتحی با سایت رویش آشنا شدیم. این طوری معلوم می شه شما هم یه خونه ای تو اینترنت به اسم شعری دارید.
*
یه مطلب دیگه:
برای کودکان نابینا هم می تونید قصه بخونید و بفرستید. اینم لینک و خبر
برای دهه فجر مترو یه جشنی خواسته که اقای جوادزاده برگزار کنه
هر کی دوست داره مراسم از نزدیک ببینه ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر چهارشنبه همین هفته توی ایستگاه مترو تجریش نزدیک بلیط فروشی یعنی 3 4 طبقه پایین تر از سطح خیابون، قرارمون یادت نره.
همین برنامه جمعه از شبکه سه پخش می شه.
*
خیلی از همه تون ممنونم
کلن
نظرات ()