شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

اتفاقاتی که مرا مطلوب است.
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸
 

راستش زرده ی تخم مرغ رو خیلی دوست  دارم. اصلن سفیده اش رو به پاسداشت حضور زرده می خورم.  چایی دم کرده رو  هم خیلی بیشتر از چای کیسه ای دوست دارم. وقت هایی که چای کیسه ای می خورم غصه ام می گیره. با خودم می گم چه حیف که دروغ سر می کشم. 

 


 
 
92. 11. 12
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢
 

سلام سی و سه سالگی.


 
 
تقویم بی نارون
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

باید دوره کنم  دورانی رو که از بالای چرخ و فلک با پرتاب دم پایی به جنگ با پسرها می رفتم؛ چون اون ها کابین های زهوار در رفته را تاب می دادن و ما دخترها رو می ترسوندن و من  در سن 6 سالگی احساس می کردم مدافع حقوق زنانم و باید از همه ی دختران ترسیده دفاع کنم. "دخترا شیرن، پسرا موشن!" سرشون داد می زدم و وقتی دور چرخ و فلک تمام می شد پیاده می شدم، دنبالشون می کردم و  هوای انتقام گرفتن داشتم. باید یادم نگه دارم که برام مهم بوده که مرد ها به زن ها احترام بگذارن. باید مرور کنم که روزگاری برای حق تحصیل و کار زن ها یقه دریدم. نباید به این حس لامصب کوچه پس کوچه های دلم اعتنا کنم که زن موجود دست دوم و به درد نخوریه. باید به نرگس  بگم اعتنا نکنه به مشاهداتش، به اینکه به زور، با تقلا، می تونه فقط تعداد کمی زن قابل احترام  به یاد بیاره. اون زن ها هم کار های مردانه کرده اند که در حافظه ام ثبت شدن.

هم صحبتی و هم کلامی با زن ها تهوع آوره! افق دید کوتاه! آرزوهای کوتاه! روده درازی های بلند! عاشقانگی های بی استفاده! تخیلی که ندارن! حتا شوخ طبعیشون هم هیجان انگیز نیست.

می گن زن لطیفه! چه دروغ تزیین شده ای! موجودی که ماهی یک بار با امر وحشتناک خون ریزی به طبیعی ترین صورت ممکن برخورد می کنه چطور می تونه لطیف باشه؟! خون! مرد ها حاضرن اینقدر راحت ببینن که از بدنشون لخته لخته خون می ره؟ مرد هایی که ادعای قساوت قلب دارن؟ هیچ کس زن ها رو نشناخته، چطور ممکنه کسی به درد کشیدن خو کنه و لطیف باشه؟ امکان نداره! زن ها ریاکاران خوبی هستن. همون قدر که نامرد ترینن!

زن های احمق تتو شده! سوزن سوزن درد می کشند که جذاب تر بشند! درد جذابیت! با پاشنه های ناراحت! با لباس های تنگ و آزار دهنده.

ولی باید با خودم دوره کنم که مادر، ایثار گری، حد اعلای مهر، دو قدم مانده تا تجربه ی محبت خدا! باید زور بزنم تا وقتی به کله های نزدیک به هم زن ها به وقت پچ پچ کردن نگاه می کنم باز هم حالت تهوع نگیرم.

این از تکامل و بلوغی به اسم زن وای به حال دختر که میوه ی نارس همه ی این بلاهت هاست.

با عرض پوزش

نرگس : "کسی که نتوانست و اختیار نداشت به جای زن بودن و حتی آدم بودن، نارون باشد."

 


 
 
نامه ای به ابل زنورکوی عزیز
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٤
 

این یک پی نوشت است بر نمایشنامه ی نوای اسرار آمیز اثر امانوئل اشمیت.

 

نامه ای به ابل زنورکوی عزیز

زنورکوی معروف  سلام. از دریا چه خبر؟  دریایی که در افق می خواهد بنفش شود، دریایی که کم مانده تا غرق شود و در تاریکی عمیق فرو رود و بمیرد. شاید واقعن بمیرد. 6 ماه مردن در فقدان خورشید.

  اگر از پَر جوایز پُر ارزش تان کم نمی شود به شما بگویم تو! کم نمی شود نترس. این یک ترس را بگذار برای بعد. تو خوبی؟ تنهایی خوب است؟  خانه به  اندازه ی کافی بوی چوب می دهد؟ نم دریا چطور؟  ابل زنورکوی معروف اینقدر تلخی و ترشرویی که سخت است برایت عاشقانه بنویسم. ولی برای انسان ترحم بر انگیزی مثل تو باید نوشت. حتی عاشقانه باید نوشت. باید مجبورت کرد عاشقانه بازی کنی. به ویژه در این چند وقت که می دانم در التهاب دریافت یک نامه از “ه م” هستی.

خانه که خالی می شود صدای نوای اسرار آمیز الگار تمام تنهایی را می خواهد پر کند.  نوای اسرار آمیز نواهای مختلف یا واریاسیون هایی روی نغمه  ای که نمی شنویمشان. نوای آشنایی که هیچ کس آن را تشخیص نمی دهد. یک نغمه ی پنهانی که فقط حدس می زنیم وجود دارد، می گریزد و محو می شود. نوایی که مجبورمان می کند در رویایش فرو برویم. اسرار آمیز گریزان  مثل لبخند هلن دوردست. وقتی عاشقی  واقعن دلباخته ی چه کسی هستی؟ هرگز نمی دانی. برای همین از هلن فرار کردی و احتمالن برای همین هر روز سفارش یک زن جدید را می دهی سفارشی برای تجربه ی رایحه ای تازه و لمس انتحایی بکر. همه را خوب حفظ می کنی و به خاطر می سپری و می گذاری به پای عاشقی و می نویسی به اسم هلن و همه اش یک جا جمع می شود و مبدل می شود به نامه های عاشقانه که انگار مدتی است بی پاسخ مانده. زنورکوی بی نوای ترسوی من. تفنگت را دوباره برداشتی؟ هان!؟ چه خبرشده؟


 
 
نقدنویسی پیشرفته در پنج دقیقه‌
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
 


نمایشنامه را چنان بخوانید که گویی شعر می‌خوانید. با نمایشنامه چنان مواجه شوید که گویی به یک تابلوی نقاشی، یک مجسمه، یک اثر معماری، یک قطعه‌ی ناب موسیقایی یا یک باله نگاه می‌کنید. با اثر برخورد حسانی داشته باشید. اجازه دهیداثر بر شما اثر کند، در شما نفوذ کند. به جزئیات حسی توجه داشته باشید، به حال و هوای صحنه، جنس آدم‌ها، کیفیت روابط آنها، انگاره‌ها و کنش‌ها و خلاصه هر آن چیزی که به لایه‌ی به‌اصطلاح رویی اثر برمی‌گردد. به اثر نزدیک شوید، کاملاً نزدیک. اثر را لمس کنید، بو کنید، بچشید. در آن غرق شوید. «معنی»، در شکل انتزاعی و مفهومی‌اش، تنها یکی از مؤلفه‌هایی است که می‌تواند نهایتاً در تشکیل اثر سهمی داشته باشد. تجربه‌ی مواجهه با اثر را به خاطره‌ای یگانه بدل کنید. آنگاه درباره‌ی آن چنان بنویسید که گویی در نگاه به گذشته خاطره‌ی خود را از تجربه‌ای غنی، یکه و پرمایه می‌نویسید، یک تجربه‌ی ناب زیستی. هستی اثر هنری تنها بمثابه‌ی یک تجربه‌ی ژرف وجودی قابل توجیه است. گرم و پرشور، رها، و متخیل بنویسید، چنان‌که گویی خود نقد شما بمثابه‌ی اثری مستقل و خودبسنده، و نه وابسته، قابل خواندن است؛ گویی می‌خواهید قطعه‌ای ادبی بنویسید که منبع الهام یا موضوع آن اثری است که خوانده‌اید/ تجربه‌ای است که از سر گذرانده‌اید؛ گویی برای اثر، اگر دوستش داشته‌اید، نامه‌ی عاشقانه می‌نویسید. هر زمان که خواستید، هر قسمت را که در این فرایند بدان رسیدید، آزادانه ستایش یا نکوهش کنید. شجاعانه از خود به در شوید و به خود بازگردید. اثر را چنان بخوانید که گویی فقط برای شما نوشته شده است و فقط با خواندن و حس کردن و فهمیدن و تجربه کردن شما کامل/ تکمیل می‌شود. نگذارید حیات و شادابی اثر زیر نگاه سرد، عینی‌نگر و تحلیلی شما پژمرده شود. اثر باید از طریق نقد شادابی و هستی مضاعف بیابد نه آن‌که بوسیله‌ی عقل ابزاری افسرده گردد. اگر هم دیدید که اثر به هیچ روی، علی‌رغم اعتماد و حسن ظنتان، به شما مجال چنین مواجهه‌ای را نمی‌دهد کنارش بگذارید چون اثر خوبی نیست یا اگر هم خواستید درباره‌اش بنویسید، چه باک، بر آن نقدی نامهربانانه بنویسید. حقیقت آن است که بخش اعظم فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌ها، به نسبت رمان و داستان و صدالبته نقاشی و موسیقی و شعر، از جهت امکان تمهید چنین تجربه‌ای نازل‌تر هستند. همین سرخوردگی نسبی است که بعداً ممکن است راه آدمی را به هنرهایی که بی‌تعارف والاترند باز کند. نقد می‌نویسید که زنده‌تر باشید نه آن‌که زندگی را در قفس کنید. این ممکن است برخوردی رمانتیک با کل مقوله‌ی نقد و نقدنویسی تلقی شود. اشکال ندارد؛ فعلاً نقد رمانتیک بنویسید‌ــ اگر خواستید. پایان

مهدی نصراله زاده

 

*این یک جلسه از درس استاد بود. لذت بخش بود گفتم حیفه تنهایی ازش استفاده کنم


 
 
!
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳
 

امروز عید است

                                      مباهله می کنم

                          با تمام دریدگان و  دزدان و دریوزگان


 
 
فیوز " مادرم چی می شه" رو در آوردم.
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧
 

گاهی کار به اینجا می کشه که حتما باید من تو رو تو کی علیرضا روزگار گوش بدی ولاغیر!

منو می کشی آخر ...

نمی دونی که سخته ...

رنج و عذاب و حسد ...

و قر توی کمرت قلبمه شه که مبادا بغض تو گلوت غمباد شه.

به هر حال برای شاد بودن راه های عملیاتی ای هست که این هم یکی از اون هاست.

فیوز "مادرم چی می شه" رو دیشب موقتا در آوردم. بعدا سر فرصت دوباره نصبش می کنم.

فعلا " خودمو" عشقه که : من تو رو تو کی ...  حاشا نکن ... اگه یارتو ببینی که... آهنگ لوپ کردم.

 دستفروش داد می زنه :

خونه دار و بچه دار زنبیل بر دار و بیار : روغن مغز استخون آدمیزا    ا      ا   د ، می    ف     رو    شیم.

صدای اس ام اسمو باید عوض کنم: کار خود گر به کرم باز گذاری نرگس     ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی.

ای بسا!

چه بسا! تیکه کلام معلم زیست دوم دبیرستانمون بود. سینش هم می زد. خیلی هم زشت بود. خوشم نمی اومد ازش. بعضی معلما آی  کیو پایینن.

حالا که تو ماکارونی زیاد روغن ریختی حالت خوبه؟ یعنی خوبت شد؟ بکوب، بکوب. هی ظرفا رو بکوب به هم شاید یه طوری شد! والا! محکم تر بکوب! انگار چرخش دنیا عوض می شه. لئیم!

هه لئیم!

همه  ی تغییرات در زندگی ، اندوه به دنبال دارد! زیرا آنچه پشت سر می افکنیم، بخشی از وجود ماست.

دلم برای لپات تنگ می شه.

=خوابیدی؟

+ آره  

= من خوابم نمی آد.

+ مردم دوستش دارن .

= کیو؟

+خاتمیو!

= بخواب.

+ توام بخواب دیگه اَه.

بوی پیاز داغ می آد.

سوخت.

رنج و عذاب و حسد...

در شان تو نیست.

کلاس آموزش تضمینی خارخار.

وای "رئیس" داغ کردم.

... بی زارم

فخاری فعلا دست نگه دار، برای کلاسا زنگ نزن.

 


 
 
لطفا با برهان خلف رای ندهید.
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۳
 

آقا، خانم، اینکه به کسی رای می دهید که دیگری رای نیاورد هم شد روش؟ شد استدلال؟

آن سال ها ملت به آقای خاتمی رای دادند که آقای ناطق رای نیاورد. دور اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد به او رای دادند که آیه الله هاشمی رفسنجانی رای نیاورد، بعد 4 سال گذشت و همین ملت برای احتراز از احمدی نژاد بیشتر به آقای موسوی رای دادند.حالا هم به نظر می رسد که به رای بعضی ها! با همین شیوه دارد اضافه می شود.این روزها بسیار شنیده می شود که من به "بعضی ها" رای می دهم که بقیه رای نیاورند. یا اینکه فقط به یک جمله که شنیده شده رای آقا فلان شخص است! قناعت می کنند و رای شان را با همان شنیده ها تنظیم می کنند.آخر پدرت خوب آقا خودشان گفتند" من یک رای دارم که آن هم کسی نمی داند". لطفا شما هم فقط منافع خودتان را در نظر بگیرید که اگر تک تک هم وطنان همین طور فکر کنند کسی که انتخاب می شود در مجموع برای عده ی بیشتری سودمند است. 

به هر حال نظر بنده به نظر کاندیدایی نزدیک تر است که برنامه های مدون تری دارد و او کسی نیست جز:

محسن رضایی 

***

 In the wild film said: happiness is real only when shared*

 I said: i was sharing all my old happines , and i hope to pick them up from tree of sun tomorrow

now i'm so busy

"watering with eyes"

 


 
 
کار از کار گذشته
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۸
 

- هوشّه! یواش

--  ها؟ خو حالا چی شده مگه؟ لباس کاره دیگه! واسدا بتکونم.

-  لازم نکرده. بده من اون استنبولیو... گندت... اَه ... بتّرکی .

--  خب از دستم در رفت.

- سیمانه ، مگه حالا می ره. نون نخوردی!؟

-- م...

+ بفرمایید.

- فاتحه اشو می فرستم، دستم کثیفه. پسر جون مراقب باش.

-- من می خوام،  آقا داوود بردار لاش گردو داره ها.

- تو بخور که دستت گیر نداره، بابا بجنب این حیاط باید تا غروب تموم شه.

-- الان

- اِ... دِ ... آقا پسر بِت گفتم مراقب باش دیگه نیگا چی کار کردی؟

+ آخ کفشم سیمانی شد!

- یارو رو ببین نگران کفششه! اَکِهِی. برو دیگه کار خودتو کردی. توام اینجا رو دوباره ماله بکش.

-- اَه...

-  اول برو چار تا سنگ بذار اونجا ملت گند نزنن تو سیمانا.

-- گذاشتم بابا خیالتون تخت.

صدای اذان در حیاط پیچید، چراغ ها هنوز روشن نشده بودند. ولی آنقدر هم تاریک نبود که یاکریم ها  یا علی بگویند و دل از دانه ها بکنند ولی آقا داوود و شاگردش  می خواستند بروند. از معبری که هنوز سیمان نکرده بودند گذشتند. یا کریم ها دسته ای هول کردند و به هوا پریدند ، تا نزدیکی های گنبد فیروزه ای. آقا داوود و شاگردش به سمت شیر آب رفتند. نسیم خنکی از روی حوض بلند می شد و با خودش بوی حلوا می آورد. شاگرد دست هایش را شست و لای موهایش کشید و آقا داوود  شلوارش را تکاند و آب زد. بعد همان طور که خم بود و با ناخنش ریزه های شن را از شلوار می کند، نیمچه نگاهی به سمت سیمان کاری شده ی حیاط انداخت و به شاگرد گفت:

- خوب این دفعه مردم رعایت کردن ها! سیمانه هم یه دست شده.

-- هووم! گفتم خیالت تخت!

صبح اول وقت خورشید بالا آمده و نیامده یا کریم ها بدون اینکه به رفیق و همسایه کاری داشته باشند با عجله به زمین نوک می زدند وبرداشتن دانه از عمق نیم سانتی کمی کار را برای خودشان سخت کرده بود. سنگ فرش سیمانی کف حیاط امام زاده، به رد پای انبوهی از پرنده ها آذین بسته شده بود . طرحی مثل تجمع قاصدک های توی نقاشی های کودکان. 


 
 
مبعث مبارک
نویسنده : نرگس فتحی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٦
 

دم غروبی تو کوچه سلانه سلانه و بی رمق به سمت خونه ی پدری می رفتم. اذان بارید. تو دلم گفتم باید روز خوبی باشه. یادم باشه از مامان بپرسم چندمه رجب.

پرسیدم، شب مبعث بود و برای همین من برانگیخته شدم.

خدا پشت و پناهم باشه که احتمالا سنگ ها و شکمبه های فراوانی در راه است.

***

تو مسابقه ی داستان نویسی http://sendyourtale.com شرکت کردم. داستان لِک و لِک کردن، داستان نهم، برای منه. اگه می خواهید بخونید باید فایلشو دانلود کنید. خوشحال می شم نظرتونو بدونم. راستی می تونید به سایته هم ایمیل بزنید و به داستانی که دوست داشتید رای بدید.  


 
 
← صفحه بعد