شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

جويبار گفت:
من نرگس را برای اين دوست می داشتم
که وقتی خم شده و به من نگاه می کرد
می توانستم زيبايی خود را در چشمان او تماشا کنم!

   + نرگس فتحی ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۳۱
comment نظرات ()

 

خوب دلم براش تنگ شده بود فکر می کردم ديگر فراموشم کرده خوب من دوستش دارم
ولی خيلی وقت بود خونه اش نرفته بودم
يعني يك جورايي يا من نخواسته بودم يا اون
فكر كنم من واقعا نخواسته بودم چون همين يك هفته پيش يك تماس باهاش داشتم بهش گفتم: دلم برات تنگ شده يك ذره شده
بايد ببينمت بهت خيلي اختياج دارم
اين حق منه كه نوازشم كني تا آروم بشوم
حق منه
مگه ميشه آدم كسي را دوست داشته باشه بعد اين همه مدت نبيندش
خونه اش نره
آخه بايد بري خونه اش تا كام بگيري
همينجوري از اين همه فاصله كه كيف نميدهد
هي فقط اسمشو صدا كني و خاطرات گذشته را مرور كني
و سعي كني آتش گرفتن لبانت را به هنگام بوسه به قدم هايش به خاطرت بياوري
خوب آدم يادش ميرود
بهش احتياج دارم آخه اون خيلي مهربون است
یعنی این را این دفعه بیشتر از همیشه فهمیدم
تا بهش گفتم قبول کرد
بین هواداراش فوری یک وقت هم برای من گذاشت
حالا به من حق مي دهيد به خودم مغرور باشم آخه ديشب خونه دلبرم مهمون بودم
چشم هامو با نور فيروزه اي گنبدش جلا دادم و ريه هام را پر كردم از بوي اسفند
حياط خونه اش
و از ستاره هاي اسمونش يك رشته ايك نعبد واياك نستعين درست كردم انداختم گردنم گفتم سر اين رشته را بگير ببر هر جايي كه خودت دوست داري اي مهربون مهربون ها!!



   + نرگس فتحی ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٢٧
comment نظرات ()

 

بری رسيدن به هدف خود را به خطر افکن سست منشين که از هيچ آزاده ای بهانه سستی پذيرفته نيست!
حضرت علی عليه السلام

   + نرگس فتحی ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

باز باران با ترانه ... مي چكد از سقف خانه


يك ترك قديمي رو سقف ايوان خانه مان بود
يكي دو بار الكي تعميرش كرده بوديم ولي اساسي بهش نرسيده بوديم
ديشب كه از بيرون برگشتيم خونه ديديم بر اثر باران سقف پايين آمده
حالا چند تا از اين ترك ها تو دل و ايمان آدم هست خدا مي دونه!!

   + نرگس فتحی ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٢۳
comment نظرات ()

 

در روايتي از امام صادق آمده است :
خردمندان كساني هستند كه انديشه را به كار گيرند تا بر اثر آن محبت خدا را بدست آورند تا آنجا كه فرمود:چون به اين منزلت برسد
خواهش ومحبت خود را آن آفريدگارش قرار دهد و هر گاه چنين كند به بزرگترين منزلت دست يابد و پروردگارش را در دل خويش
ببيند و حكمت را بيابد نه از طريقي كه حكما يافتند و دانش را نه از طريقي كه دانشمندان و صدق را نه از راهي كه صديقان .
حكيمان حكمت را با خاموشي فرا چنگ آورند
ودانشمندان دانش را با جستن
وصديقان صدق را با خشوع وعبادت دراز مدت .

دوره دبيرستان كه بودم يك معلمي داشتم از آن ژيگول ها خيلي هم مهربون بود هنوز هم هست از آنهايي بود كهش به خدا رسيده بود
يك روز شروع كرد از خاطراتش تعريف كردن كه چقدر دوره كارشناسي درس مي خونده ولي نمره هاي خوبي نداشته ولي بعد كه
همه اعتماد واتكا را از خودش برداشته و به فرد قرتمندي سپرده اوضاع واحوالش چه طور شده
چون خيلي صادقانه حرف مي زد بهش ايمان آوردم و صحبتهاش تو خاطرم ماند .
تازگي ها هم خبر دار شدم براي تحصيل در دوره دكترا ميخواهد به خارج از كشور سفر كند
آدم يك وقت يك وقت يك حرفي را ميشنود خوشش مي ايد ولي يك وقت با گوشت و خونش آن واقعيت را درك مي كند
تو اين حديث هم يك چيزي ديدم كه يادم افتاد من هم يك زماني يك مدت كوتاهي اينطوري عمل كردم
عجب نتيجه شگفتي هم دارد فقط براي خدا بودن
اصلا ديد آدم به زندگي عوض مي شود انگيزه انجام هر كاري متتفاوت مي شود
آن موقع از كارهاي بيخودي حرف هاي باطل و بيهوده حتي از تلوزيون ديدن هم بدت مي آيد در عوض كوچكترين كار ها هم مي تواند
برات ارزش زيادي داشته باشند
وقتي به آدم هاي اطرافت نگاه مي كني حس خوبي بهت دست نمي دهد مي خواهي آنها هم مثل تو بشند دلت براشون مي سوزه
كه عمرشون را دارند تلف مي كنند
اين روز ها حوصله ام سر مي رود نمي دانم چه كاري براي هر لحظه ام جور كنم
ولي آن موقع اصلا وقت خالي نداشتم تا بيكار مي شدم فورا يك برنامه اي جور مي كردم چون تازه قدر خودم را فهميده بودم.
يادش به خير وقتي كه نور از تو دلم به صورتم پاشيده بود فقط با سه روز تمرين .
فقط سه روز براي خدا بودم اين همه خودش را تو دلم انداخته بود .
آن موقع قدر سكوت را مي دانستم .
چيز خوبي است اگر اطرافيان بهت اجازه بدهند اگر خودت هم قابليت استفاده از هر فرصتي را داشته باشي
كه فقط به اصل كاري فكر كني نه به حواشي
من خيابون را براي نزديك شدن به خدا خيلي مي پسندم
براي خودم هم جالبه تو اين خيابان هاي شلوغ تهران با اين همه آدم رنگ و وارنگ بوق داد فرياد ميتواني
يك سكوت بسازي براي خودت ودوست داشته باشي كه خيابان دراز روبروت هيچ وقت تمام نشود و زير لب آواز بخواني
هر چي دوست داري از خودت من در آوردي
چه كيفي مي دهد اگر آسمان را هم بتوني ببيني بعد دلت را گره بزني به يك وسعت
بعد هم قدر دلت را براي هميشه بداني !
اي كاش از آن سه روزهاي خوب بازم برام تكرار بشود تا بتونم براي يك مدتي زوحم را باهاش تغذيه كنم
واي كه دوباره چقدر حرف مي زنم آخه من شاكي ام
از اينكه هر وقت به خدا نزديك مي شوم بعد از مدتي دوباره پسگرد مي كنم
گفته بودم ديگه شكايت نمي كنم ولي مثل اينكه اين اين صاحب اختيار لازمه يك وقت هايي شكواييه بدي
تا يك كم ناز ونوازش اضافي خرجت كند يك ذره لوست كند
در دبستان ازل حسن تو ارشادم كرد ..... بهر صيدم ز كرم لطف تو امدادم كرد
نفس بد سيرت من مايل هر باطل بود .......... فيض بخشي تو از دست وي آزادم كرد.

خلاصه پروردگارم ما را به حال خودمون رها نكن!



   + نرگس فتحی ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱٩
comment نظرات ()

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر وبا یار وفادار چه کرد
آه ازآن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با هوشیار چه کرد

   + نرگس فتحی ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱٦
comment نظرات ()

 

بعد از سال ها زحمتي كه برات كشيدم بعد از آن همه كه بلا سرت آمده هنوز ياد نگرفتي محبت كني بدون هيچ چشمداشتي .مگه بهت نگفتم اگر اين كار وبكني دو تا فايده دارد اول اينكه اگر محبوب التفات نكرد چون توقعي نداشتي خيلي ناراحت نميشي دوم هم اگر به اندازه گوشه چشمي نگاهت كرد از خوشحالي بال در مي آري .
ولي خيلي كار سختي است مدام بايد افسار تو بگيرم .
اي توسن سركش اي دل من
پسه ديگه پس كي مي خواهي رام بشي چقدر اذيت مي كني !
تو كه مي داني از اين چهار ديواري قاعده وقانون و شرع وعرف نميتوني بري بيرون چرا گاهي خودت را به در وديوار مي زني
اينجوري فقط يك مدت درد حاصلت مي شه وبس
اين رو هم مي داني كه اين ديوار ها محكم تر از آن هستند كه بشه خرابشون كرد.
پس آروم باش
كه اگر آروم باشي شايد گه گاهي تا كنار پنجره ببرمت و بيرون رو نشونت بدم
نمي خواد بپرسي مي دانم چي بهم مي گي مي خواهي بري بيرون شيطنت كني
ولي نميشه اجازه نداري
سيس هيچي نگو
فقط مي دونم از ذرخت ممنوعه نبايد مي خوردي !
حالا همين جا آروم بگير اين تو امن تر .

   + نرگس فتحی ; ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱٤
comment نظرات ()

 

   + نرگس فتحی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱٢
comment نظرات ()

 

اگر اين روز ها فرصتي شد و كار وزندگي و دل مشغولي هاي بي خودي و دود و ساختمان هاي آسمان خراش و ابر اجازه داد آسمان را نگاه كني يك ستاره مي بيني كه مثل الماس مي درخشداگر اين ستاره را كنار خورشيد قرار داشت 36 بار تابندگي اش بيشترمي بود .
حتما اول از همه توجهت را جلب مي كند .
آخه قشنگ ها هميشه اينطوري اند احتياج به سر وصدا كردن ندارند نورشان آرام و با وقار به دل آدم مي نشيند.
اگر قشنگي ستاره چشماتو پر كرد اگر بهت اجازه داد دور وبرش را نگاه كني به دورتر ها نه باز هم دورتر آن جايي كه فكر مي كني آخرشه نه بعدش.
رسيدي؟
چي مي بيني ؟
نهايت يا بي نهايت.
من كه نرسيدم !
از اين همه حيرت نصيب ما شده.
ولي اين نزديكي ها يك خبرايي هست!!
......حيف كه خيلي وقت ها آسمان خانه دل آدم پر است از هر چيزي به غير از آسمان .
راستي آسمان دل ابري باشه بهتر است يا صاف ؟
اگر قرار است شعرا را ببينيم صاف.
ولي اگر نتوانيم ببينيم اينقدر بايد ابري باشه تا خودش خوشه خوشه ستاره بسازد.
و انه هو رب الشعري (سوره نجم /ايه 49).
عجب صاحبي داره اين شعرا اگر نگاهش كني خوب دلربايي مي كند.
امشب به آسمان نگاه كن
اگر نشد همين نزديكي ها را خوب بگرد
پيدايش مي كني!

   + نرگس فتحی ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱٢
comment نظرات ()

 

قبله ام گمشده آيات وكتابي بفرست جبرئيل نفسم سوخت خطابي بفرست
اي كه در پرده نشستي تب عريان مرا طاقت آتش سوزان عذابي بفرست
دوست دارم عطش داغ تو تكرار شود زمزمت خواهش من نيست سرابي بفرست
باش تا حوصله ام سرخ شود معجزه كن شب عصيان شده پيغمبر نابي بفرست
هميشه يك چيزي تو زندگي بوده كه تقاضاي اون را از خدا داشته باشم ولي چند وقت است از اين جنس خواهش ها ندارم.
از چند وقت مونده به محرم دلم مي خواست اين دهه زود بياد يك دل سير گريه كنم آخه دلم خيلي ميل كربلا كرده شاد تنها چيزي كه الان تمنا شو دارم .
محرم هم رسيد اولين پرچم ساهشو كه ديدم دلم لرزيد از اعماق وجود گفتم : السلام علي الحسين تا حالا اين طور سلام نكرده بودم
از خودم خوشم آمد .
آدم شده بودم.
مثل اينكه دارم بزرگ مي شم مباركه
حال وهواي خوبي داشتم با اينكه زياد مجلس امام نمي رفتم ولي براي همان يك سلام راضي بودم.
تا اينكه 7-8 محرم رسيد .
رفته بوديم مسجد مداح داشت روضه مي خوند مثل هميشه
صورتم يخ كرد اشكم خشك شد از حرف هاش بدم مي آمد
با خودم گفتم اين همه سل براي تشنگي براي تيغ براي آتش گريه كرديم بس نيست
بايد چيز مهمتري باشد بايد پيداش كنم
و پيدايش نكردم
ديگه گريه ام هم نمي آمد
دلم مي سوخت براي مظلوم بودن يك عظمت
دلم ميسوخت براي نجيب بودن يك خاندان
براي نجيب بودن
براي حق بودن
مي سوختم ولي اشك نداشتم
يك چيزي رو گم كرده بودم نميدونستم چيه
روز عاشورا سنت شكني كردم(سنت تعريف شده خودم را)رفتم براي ديدن دسته ها
صداي بلشون كه دل آدم رو مي لرزونه اساس مي كني تو صحنه جنگي
داره يك اتفاقي مي افتد يك خبري است ولي من كجاي آن واقعه قرار دارم ؟دارم چه كار مي كنم؟
فقط نگاه مي كردم
جلوي جمع رو خاك نشستم تا ان غرور كذايي خورد بشه له بشه
ولي كفشامو در نياوردم!!
دسته ها رفتند و من ماندم و من
خدايا التماست مي كنم لا اقل يك حاجت بده ..........
نوري توي قلبم و روشن كرد
يك چيزي مثل وحي
اين رو بخواه :
خدايا يك معلم مي خواهم از اين آوارگي خسته شدم از اين بي هدفي
يك مراد مي خواهم.

   + نرگس فتحی ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱۱
comment نظرات ()

 

بنويس
اي دل بنويس
تا ببينم كه اين كيست كه از درون تو نجوا مي كند و كدامين نيرو است كه از پس شب و روز تو را به دنبال خود مي كشد .
شايد با نوشتن من وجوديم نمايان شود.
كلي طول كشيده تا خودم را راضي كردم تا هر چي تو دلم هست را بريزم رو داريه.حدود 4-5 ماه است.
بين اينكه وبلاگ بنويسم يا نه مونده بودم
حالا شروع مي كنم اميدوارم با ياري خدا نتيجه اش شناخت بيشتر خودم و پيدا كردن دوست هاي خوب باشه.

   + نرگس فتحی ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱۱
comment نظرات ()