شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

دکتر می گه
تو خوب می شی !!

   + نرگس فتحی ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٦
comment نظرات ()

نوريان مر نوريان را طالبند

ديشبش ار خلوت خودم پرسيدم كه اين چه محبتي است بين ما و اهل بيت ؛ با اينكه من شخصا اين خاندان رو نمي شناسم و چه لذتي داده هنوز 24 ساعت نگذشته جواب سوالتو بهت بدهند
آن وقت است كه شايد بعد ها سوال و جواب را يادت بره ولي آن توجهي رو كه بهت كردند ...آن اهميتي رو كه برات قائل شدند ...آن قدر قابل دونستنت كه بهت جواب بدهند را هرگز فراموش نمي كني
و شيريني آن نگاه رو تو كنج دلت حفظ مي كني
بعد ها وقتي دوباره شك مي اد تو دلت كه تو چي داري مي گي اصلا فاطمه را مگه ميشناسي ؟چي درباره اش مي دوني كه گريه مي كني براش ؟
آن ستاره گوشه قلبت مي آد جلوي ديو شك قد راست مي كنه ...مي گه برو گمشو !! هيچي هم كه ازشون ندونم اينقدر مي دونم كه با معرفتند ...هيچي هم كه ندونم مي دونم آنها به من توجه دارند ...هيچي هم كه ندونم مي دونم تو اين زمونه كه كسي براي آدم خير نمي خواهد آنها سر شارند از مهر
+++++ پنجشنبه روز عجيبي بود برام
حدود هاي ساعت 3 صبح داشتم سفرنامه كربلاي خيبر شكن رو ميخوندم حال خوبي بهم دست داد آخه ديگه رسيده بوديم كربلا ...چند روز بود قدم به قدم ؛منزل به منزل ؛چشمامو ميبستم دلم رو راهي آن اماكن مي كردم ....ديگه رسيده بوديم ....ديگه رسيده بوديم ....
اشك امانم روبريده بود ...به زور به مانيتور نگاه مي كردم ...
بعد هم نمازي و نيازي تا اذان بعد هم زيارت حضرت عباس و امام حسين ...ديگه چشمام باز نميشدند ديگه اشك ازدست من از رمق افتاده بود ..تمام روز هم تا اسم كربلا مي امد تا اسم امام رضا مي امد اشكم روان مي شد ...يواشكي پا مي شدم مي رفتم يه كناري نگن اين بنده خدا چشه !! خوبه حالا اهالي خونه ما همه خودشون ديوونه اند ...اهل دلند ...فكر كنم برا همين است كه من بعضي از عاقل هاي بي خبر از دل را نمي شناسم و نمي دونم تو دلشون چي مي گذره ! انها هم من رو نميفهمند ...بگذريم.....خدا هم ازشون بگذره ...
عصرش رفتيم مجلس حضرت زهرا ...
صاحبخونه ديروزش از مكه آمده بود ...تعريف مي كرد
و دل من ديوونه رو هم با خودش ميبرد تو مسجد الحرام ...تو مسجد النبي و دوباره اشك .....اشك
خدايا داره تاريخش مي رسه ...خدايا دلم رو بيتاب كن هر روز براي خودت كه اين اشك ها قيمتي اند
دوباره به دلم ايمان آوردم ..اينجوري داشت مي گفت كه هنوز زنده است ....
كسي كه سخنراني مي كرد شروع كرد و چه شروعي
تك تك جمله هاش جواب سوالاتم بود تك تك ابياتي كه استفاده مي كرد
نوريان مر نوريان را طالبند ......ناريان مر ناريان را جاذبند
اين است سر محبت ...خدايا يعني دل ما ايمان ما قبول است كه محبت اين بنده هاي خوبت توش جا داره ؟!
قلبم مي تپيد بغض گلوم رو فشار مي داد نفسم در نمي اومد دوباره حيرت سرا پاي وجودم رو فرا گرفته بودم
درك ميكنيد چي ميگم؟
كه گفت :
ابكي ....
زار زدم ......
....آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند ..... آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
ــــــ اومديم خونه ..بماند كه يك كورس مفصل ديگه گريه كردم طوري كه براي اولين بار در اتاقم رو بستم كه ديگران نبيند چه هق هقي ميزنم
به احتمال زياد اگر مي ديدند غالب تهي مي كردند ...كه اين بنده خدا چش شده .اين گريه تلخ بود زار زدنم براي مظلوم واقع شدن خودم بود ...براي اين بود كه مي ديدم من با صبر تمام و با نيت اينكه به كسي كمك كرده باشم قدم جلو گذاشتم و تمام ان بر عليه خودم داره استفاده ميشه
براي اين بود كه مي ديدم من بعد از نماز شب براي بعضي ها دعا مي كنم ....بعد طرف يك جورايي ....بگذريم ...فعلا آه سنگيني از سينه بر مي اد ....و اين آه بسيار اتشين است
فكر كنم از اين به بعد كه بيشتر با آدم ها برخورد مي كنم و بيشتر وارد جامعه مي شم بايد به نامردي ديدن عادت كنم
ديگه سرم داشت مي تركيد
عوضش خالي شده بودم ....گرفتم خوابيدم
امروز يكي از دوستام يكي از همسفر هاي حج زنگ زد خونمون
گفت بده خدا خواب ديدم .....يك خواب خوب

   + نرگس فتحی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٠
comment نظرات ()

 

اينقدر حرف مثل بغض گلوم رو داره فشار ميده که فعلا سکوت رو به عنوان رساترينش انتخاب می کنم

   + نرگس فتحی ; ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٠
comment نظرات ()

سمت مامان گری

جمعه رفتيم امام زاده صالح با نيت 500% خالص براي رضاي خدا
بله ديگه
اخلاص است ديگه چه ميشه كرد
×××شنبه والده مكرمه مشرف شدند مشهد مقدس من هم به علت تنبلي بايد مي موندم تهران به دنبال اساتيد محترم در پي 2ـ3 نمره ناقابل
آخر عمر دانشجويي ببين به چه خفت و خواري افتاديم ها!!
خودش هم با اعمال شاقه
دو تا دختر چموش انداختن سرم
دو تا بچه 17 و 21 ساله كه بزرگتره تحفه خالمه و يك پسر خوب به اسم بابا
شب اول كه به سمت ماماني خونه در اومدم بچه هام گفتند ما رو ببر ددر
آخه قرار بود بريم نمايشگاه اتومبيل ماشين ببينيم دلمون آب شه ولي نشد كه بشه
عوضش بردمشون بيرون كه براشون با پول خودشون آت و آشغال شيك بخرم (از دل سوزه ام اينجوري ميگم از بس كارت اينترنت خريدم امدم وبلاگ نوشتم و خوندم بيچاره شدم ديگه پول ندارم )
در سمت ماماني رفتيم از بچه كوچيكه عكس براي مدرسه گرفتيم ...كم خودش 3*4 است !!
شب خسته مرده ...مهمان داري هم كرديم
حالا موقع خواب شده
اين بنده خدا داره ميميره از خستگي
ـ بابا چراغ رو خاموش كنيد
ـ نخير....
ـ پس ساكت باشيد
ـ اي بابا چرا جفت پا داري مي پري رو شكم من
ـ اااا بچه بزرگتره چرا داري گوش منو مي كشي
بالاخره مقاومت اثر بخشيد
از ساعت 12:30 الي 1 تونستم بخوابم كه ناگهان جيغ كامپيترمون در آمد (كه اسم ايشون هست :آذرخش البته خودي ها بهش ميگن : شات دان شوت دان)
ـ چي شده ؟؟؟؟!!!!
ـ چيزي نيست هنگ كرده !
ـ خوب خدا را شكر
هيچي ديگه نذاشتن بخوابم
ـ به اينترنت وصل شيم
ـ باشه
اون وقت خودشون رفتند خوابيدند و من بيچاره تا بعد اذان صبح بيدار بودم تازه چند ساعت بعد هم بايد ميرفتم دانشگاه ودر مقام يك منت كش اعظم اظهار وجود ميكردم
تا 3 علاف ...منتظر استاد
نيامد
با دستان كمي دراز برگشتم خونه
نيم ساعت نخوابيده بودم كه پسر بابا آمد
يك كم در سمت ماماني تفقد كرديم آب وچايي و...(البته و صد البته كه به خوبي مامان اين كار رو من نميتونم بكنم )
ـ بابايي من ديگه برم بخوابم
ـ برو دخترم
زيــــــــــــنگ ....تلفن
ـ ااااااااااا من خوابم مياد يكي گوشي رو برداره ....
هيچي ديگه نشد بخوابم
پسر بابا يك عالمه شير خريده
حالا خوبه بجز اين دو تا وروجك بچه ديگه اي نداريم
حالا خودش مونده كه چه كارشون بكنيم
ـ دخترم ميتوني ماست مايه كني
مـــــــــــــععععع!!!!
ـ بابا درسته من كلي كد آقا هستم * ولي ديگه تو اين دو سه روز مامان گري توقع اين همه هنر نمايي رو نداشته باش !!!
بعد شام پختيم ..خورديم ... شستيم ... و
فيلم catch me if u can را ديديم
و من هنوز نخوابيدم
خودمونيم ها مامان بودن هم كار سختيه !!!!
* چون مردم ميگن هــــي بنده خدا تــــــو خيلي مردي!! (با صداي كابوي خوانده شود )

   + نرگس فتحی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٦
comment نظرات ()

 

دونه دونه تار هاي مو زير دست هاي محبتش آرام مي گرفتند
شونه زدنش اصلا درد نداره
با دقت و وسواس تمام
دخترك اصلا ناراحت نبود كه ديرش شده
بيشتر بهش خوش ميگذشت وقتي گرماي وجودش را احساس مي كرد كه همين طور دورش مي چرخيد و تلاش مي كرد كه دختركش را خوشگل تر كند
اين را به خودش هم گفت
آن هم بوسش كرد
فكر كنم اينجوري يك ذره خستگيش در رفت
فرقي نمي كنه چند سالت باشه هميشه مو هاي آدم به شانه زدن مادر نياز دارند

   + نرگس فتحی ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱۳
comment نظرات ()

فراق و ترک اعتياد

اين مدت كه به شعرا سر نزدم مشغول مهمان بازي و امتحان !! بودم و هيچ از دنياي cyber
غافل نبودمي و تمام وقت انگشت سبابه خود سيخ گرفته بودمي كه چون به منزل شدم دكمه كيس را فشار دهم كه مبادا ثانيه اي در اين حين تلف گردد!!!
و چون باز آمدم ديدم پدر محترم كامپيوتر را فرمت كرده و دار و ندار ما از دست برفته است و مسنجر نيز.
فعلا امتحانات تمام شد و نفسي ميتوان كشيد

   + نرگس فتحی ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱۱
comment نظرات ()

اين لحظه تلخ وداع است

آري بيا با هم بگرييم بر ياد ياران ودياران
اي همسخن اي همقفس اي دوست اي يار
اين لحظه تلخ وداع است
در چشم فرياد غمگين جدايي است
فردا ميان ما حصار كوه و درياست
آخ
عجب درديست ياران را نديدن
رنج گرانيست
بار فراق نازنينان را كشيدن
اما چه بايد كرد اي يار ؟!
بايد ز جان بگذشتن و بر جان رسيدن
مي ترسم از ترس
ترسم كه اين ديدار آخر باشد اي دوست
اي عهمنشين اي همزبان اي وصله تن
اي يادگار روزهاي خوب و شيرين
وقتي چو مرغان از كنار هم پريديم
وقتي به سوي آشيانها پر كشيديم
ديگر زفرداهاي مبهم نا اميديم
شايد كه زير آسمانها ما نمانديم
شايد كه ديگر
با هم گل الفت نچيديم
بايد به كام دل بگرييم
شايد پس از اين
يكدگر را
هرگز نديديم
امروز قرار بود با بچه ها دور هم جمع بشيم و آخرين روز هاي كنار هم بودن را خوش باشيم ولي من نرفتم ...بنا به دلايلي ....
1تنبلي
2ساعت 4بعد از ظهر تو گرما
3مسائل امنيتي و تجمع بيش از 2 نفر ممنوع (اين ممنوعيت از طرف والده مكرمه صادر گرديد)
4كلا اصلا اصولا خوش گذراندن حرام است
5 زدن رقصيدن حرام است
6 كي خواست برقصه !
چرا رقصيدن حرام است ؟!
در چه صورتي حلال است
اگر تا زمان حلال شدنش نرقصي آن موقع از كجا بايد بلد باشي ؟!!
دوستان و فارغ التحصيلي را بي خيال ...رقصيدن يا نرقصيدن مسئله اين است !!
الان از خونه همسايه بغلي يك آهنگ غمگين گذاشته ..خدا خيرش بده ..به حال و هواي ما مي اد
ديروز رفتم مهماني
نماز امام زمان و از اين برنامه ها ...خوب بود هر چند مثل هميشه شعر هايي را كه خانمه مي خوند را بعضا قبول نداشتم
آخر مجلس هم يكي از دوستان كه يك پسر داره واين مادر اكتيو همش دنبال عروسه داشت يك دختر را نگاه مي كرد من هم بد جنسي نكردم گفتم خيلي خوشگله ...مامان هم دنبال حرفم را گرفت .خانمه كه فهميد چشماش لوش داده يك بحث مفصلي راه انداخت اندر حكايت اخلاقمندي به از زيبارويي است و از اين حرف ها ...جون خودش اگه دختره خوشگل نبود كه اصلا تو به فكر اين قضيه نمي افتادي
دارم هذيون ميگم !!
عيب نداره اميدوارم به بچه ها خوش بگذره

   + نرگس فتحی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٤
comment نظرات ()