شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

من به شخصه ...

اگر اكثر ما از پوشيدن لباسهاي كهنه و اثاثيه بنجل احساس شرمندگي مي كنيم , بيائيد از داشتن افكار كهنه شرمنده باشيم , زيرا بسيار ناراحت كننده است اگر بسته بندي چيزي بهتر از خود آن باشد .
آلبرت اينشتين
من به شخصه شرمنده ام
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
چند روز پيش با يكي از دوستام داشتيم شعرا رو نگاه مي كرديم ...
برگشت يه نگاه به من انداخت ....
به شكل عاقل اندر سفيه
بعد گفت بنده خدا من كه دوستت هستم الان با ديدن اينجا از تو ديگه سر در نمي ارم چه جور ادمي هستي !!
يه متن اين طوري ...يكي ديگه ان طوري ...
من به شخصه شرمنده ام
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نظر شما چيه ؟؟؟؟/

   + نرگس فتحی ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۳۱
comment نظرات ()

 



منظومه محبت زهراو آل او
بر خاطر کواکب ازهر نوشته اند
دوشیزگان پرده نشين حریم قدس
نام بتول بر سر معجر نوشته اند

مبارک باشد ميلاد خانم زهرا ...اين مهربان مهربانان
و يه تبريک ويژه خدمت مادران عزيز
و يه تبريک ويژه ويژه خدمت مادر گل گل و عزيز و مهربون و خوب و ...که هر چی بگم کم گفتم

   + نرگس فتحی ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

اولين ديدارهاي اتفاقي كوتاه در راه پله هايي كه نرده هاي چوبي داشت و پله هاي سرد سنگي و دالان ها و محل هاي رفت و آمد خانه ,از همان اذان صبح شروع مي شد .علي آقا ,اول از همه از خواب بيدار مي شد ,مي رفت مي ايستاد وسط حياط و اذان مي خواند و همه را از رختخواب مي كشيد بيرون براي نماز .
شايد يكي از همان روزها ,روي يكي از پله هاي بلند سنگي يا در يكي از همان دالان هاي خنك آرش ,سودابه را بي چادر ديده بود .
شايد يكي از همان شب ها ,وقتي آرش از جايي رد مي شده تا ديس يا بشقاب يا سيني دوغ و ليوان ها را به سفره زنها برساند ,سودابه را بي چادر ديده بود .در خانه علي آقا چنين ديدارهايي سرنوشت ساز مي شد . ولي وقتي مي رفتيم كنار دريا به ويلاي يكي از همان عموزاده ها يا عمه و دايي و خاله زاده هاي دسته ديزي ,هيچ ديداري ,در هيچ گوشه و كناري اتفاق مهمي به حساب نمي آمد . همه با لباس شنا از سر و كول هم مي رفتيم بالا و يادمان مي رفت كه همين چند صباح گذشته در زواياي جادويي خانه علي آقا , چه اتفاق هاي مهمي افتاده .
برگرفته از کتلب آفتاب مهتاب ....شيوا ارسطويی

   + نرگس فتحی ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٤
comment نظرات ()

 

بعد شام زير سفره اي رو بردم تو باغچه تكان بدم
داشتم مي امدم تو خونه كه آبجيم دم در راهرو دستاش رو گرفت و گفت ايست ...نمي توني بياي تو
منتظر بود مثل هميشه بدوم دنبالش و كلي داد و قال و متعاقب آن خنده و هوار راه بندازيم ولي...
من سرم رو آوردم بالا ...
فقط نگاهش كردم
و آروم برگشتم تو حياط ....گرفتم رو پله نشستم
آن هم يه كم ايستاد و بعد رفت
همه جا تاريك بود
دستم رو زدم زير چونه ام ....به مارمولكي كه از اين طرف به آن طرف مي رفت نگا كردم
تو خيابون هم يه عده دعوا مي كردند
ولي من همون جا آروم نشسته بودم و به روزگاري كه در حال حاضر مي گذروندم فكر مي كردم
چه تابستون مزخرفي

   + نرگس فتحی ; ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

سرت رو بيار بالا .....يه كم بالاتر... اهان
به انجا نگاه كن به آن بالا ....به آسمون .....خوبه
مي بيني اين شب ها چقدر آسمان قشنگه يه ماه خوشگل تموم فضا رو روشن كرده با يه مريخ قرمز لپ گلي ...تازه پيراهن شب آسمان هم قراره كه چهارشنبه با بارش شهابي برساووشي سنگ دوزي بشه
سه سال پيش با بچه هاي دانشگاه براي ديدن بارش شهابي اسدي رفتيم ...يادمه هوا هم سرد بود ...تو يه مدرسه نزديك هاي شهريار اسكان داده شديم ....يه استاد نجوم همراهمون بود با يه استاد ادبيات و يكي از كارمند ها
قبل از اينكه براي ديدن شهاب ها بريم يه تعداد اسلايد نشونمون دادن و كمي توضيحات درباره كهكشانها تقريبا آدم تو عظمت و بزرگي كائنات مبهوت ميموند, تقريبا كه چه عرض كنم تحقيقا
خلاصه گذاشتيم نصفه شب كه شد زديم به دل بيايون ....تاريك تاريك .....خوبيش اين بود كه ديگه آن موقع كسي آدم رو براي سر به هوا بودن مواخذه نمي كرد ....
يواش يواش يه شهاب تشريفش رو آورد
سلام ...حال شما ....احوال شما
بعدي ....
بعدي .........
به سرعت تعداد آمدن شهاب ها بيشتر مي شد
نكته جالب اين بود كه به طرز ناخود آگاهي هر كي يه دونه ميديد از هيجان ميگفت ....يكي ديگه
تقريبا تا صبح اين يكي ديگه گفتن ها قطع نشد
بعد وقتي تو اوج بارش بوديم بنا شد تعداد شهاب هاي ديده شده در يك ساعت رو بشمريم. آن موقع بود كه ديگه سر بيابون از دست ما درد گرفت ....پنجاه ....پنجاه و يك ....صد و بيست و سه ....صد و بيست و چهار ....
همه اين ها هم با صداي هماهمنگ كل بچه هايي كه با هم بوديم به هوا بلند مي شد
آخر سر بيابون كه ديد نخير داره دق مياره ...بابا بيابوني گفتن ....سكوتي ..شبي ...خلوتي ...گفت الان حاليتون ميكنم صبر كنيد
رفت به نيروي انتظامي شكايت كرد
L
آنها هم آمدن سر وقتمون كه نصفه شبي اينجا چه كار داريد ....بنده خدا اساتيد محترم براشون توضيح دادن و آنها هم سعي كردن بيابون رو قانع كنن كه اين يه شبه رو تحمل كنه
خلاصه ...
مسوولين با سليقه گروه هم كه از سرماي هوا اطلاع داشتن يك آش مشتي به راه كردن با فلفل فراوون
چايي هم كه ديگه در اين جور مواقع جاي خود دارد
و تنها كساني كه كمتر از همه تونستن شهاب هاي خوشگل رو ببينن همون مسولين فعال بودن ....مثل همه برنامه ها
دم دم هاي صبح بر گشتيم مدرسه رفتيم رو پشت بوم انجا و طلوع زيباي خورشيد رو نظاره گر بوديم
و با تموم وجود سعي مي كرديم كه چشم هامون رو از عظمت و زيبايي پر كنيم و به دل هامون متذكر بشيم كه تو بنده خدايي هستي كه خالق اينها ست و اين همون خدايي است كه تو رو هم خلق كرده و بهت توجه داره ...اااا لابد من هم يه همچين عظمتي دارم كه خدا من و هم دوست داره







   + نرگس فتحی ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٠
comment نظرات ()

 

مرده مرداد مرديد !!!!
مرده جونم
جوجو تولدت مبارك
تو كه به ما شيريني نميدي ولي ما اينجا برات مرام خرج ميكنيم
ماچ موچ
بسه ديگه برو كنار


يك سال گذشت ....
به همين سرعت
14 مرداد 81
از تاريخ يك تجربه بزرگ
از تاريخ ملاقات با سرزمين وحي
و سفر به خانه آزاد شده


اين نوشته رو همون موقع در طي سفر نوشتم

آمدم ....رسيدم به مكاني كه شريف است
با وجود گذراندن كمتر ار يك روز احساسات متفاوتي رو تجربه كردم
ايران ...فرودگاه ...جدايي و فراق ....صعود هواپيما ....ورود به جده ....رسيدن به مدينه .....ديدن منار مسجد النبي .....و گنبد خضرا
هواپيما كه از زمين بلند شد مثل اين بود كه من را در زمين گذاشت و يك چيز هايي را از وجودم جدا كرد
اي كاش وقتي دوباره هواپيما مي نشيند آنها به سراغم نيايند
وقتي صدي مردان عرب را شنيدم تازه باورم شد كه از خانه دور شده ام
و هنگامي كه گرماي هوا با آغوش باز به استقبالمان آمد بيشتر اين را دريافتم
عجب گرماي عجيبي؛ مثل اين بود كه فشار و حجم و در نتيجه رابطه آن با گرما خود نمايي مي كردند
هر چه مردم بيشتر با هم عربي حرف مي زدند بيشتر باورم ميشد كه وارد عربستان شده ام
خصوصا اينكه تنها بودم ودر يك صف يك نفره براي كارهاي پاسپورت ايستاده بودم و يك جور ترس فرا گرفتم ؛با خودم گفتم : بابا چه جوري راضي شده دخترش تنها بياد اينجا
خلاصه گذشت
بعد از اولين تجربه شير هاي دوشي و نماز وارد محوطه شديم
به به چه گرمايي به قول بابا چقدر عاليه كه گرمتر از اين نيست
فقط ريه ها با زحمت پر و خالي مي شد تا بلكه هوايي گير بياره
نرگس خيلي كمك كرد تا ساك ها رو تو اتوبوس گذاشتيم بعد هم سوار شديم دقايق اوليه با كشف وسايل اتوبوس سپري شد بعد هم اب ميوه و موز ما هم كه مي دونستيم تازه اين اول اين جور كار هاست زياد ذوق نكرديم ،تو راه جز30 را با نرگس خونديم
براي عصرانه وسط راه نگه داشتن ...خودش يك ناهار مفصل بود ...ما هم خورديم و كاملا به اين نكته توجه داشتيم كه اين همه پر خوري اصلا از گوشه عرفان ما كم نميكنه
تو راه آقاي روحاني صحبت كردند
.....گلي گم كرده ام مي جويم او را ....به هر گل ميرسم مي بويم او را
ياد دل سنگ خودم افتادم و آرزو هاي بزرگ بزرگ سالهاي قبل ....
لحظه به لحظه به مدينه نزديك تر مي شديم
غروب خورشيد هم آمده بود به استقبالمون و با اشعه هاي زيبايش گويي تماممان را در آغوش گرفته بود و دست نوازش بر سرمون مي كشيد
تمام راه مواظب چشمام بودم كه قطره قطره از مي خضرا ننوشد
فقط وقتي به هتل رسيديم مناره مسجد را در حالي كه صداي اذان زيباي مدينه بلند بود ؛ديدم و وجودم لرزيد
.....
بعد از كلي دويدن براي كارهاي اتاق و خلق صحنه هاي خنده دار و عجيب غريب با مائده به سمت مسجد النبي رفتيم
رفتيم......
تا به گنبد خضرا رسيديم يك چيزي تو قفسه سينه ام مي تپيد كه بعد به پاهام هم سرايت كرد
ديگه نتونستم با كفش راه برم
وخلع نعليك
پاي برهنه ,چشم به گنبد دوخته تا سبزيش را بفهمم و ميرفتيم
آرام آرام ...نزديك ميشديم
و نزديك تر
.....
.......
تا حدودي كه با صداي سيدي ...يا خانم به كناري رانده شديم و دلمان بيشتر شكست
.....

   + نرگس فتحی ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٤
comment نظرات ()

 

ديروز داشتم كتابخانه رو مرتب ميكرده كه يك دفتر پيدا كردم ...چند تا متن توش بود كه حدود 4 ـ5 سال پيش نوشته بودمشون ...
ديگر دوست ندارم بشنوم صداي پايي را كه بيرحمانه بر زمين خاشع مي كوبد و خودنمايي ميكند
دوست ندارم بشنوم صداي مداد را كه براي اثبات خود , صورت سفيد و بي پيرايه كاغذ را مي خراشد
دوست ندارم صداي خنده دختركي راكه از هيجان شهوت در فضا پيچيده است
دوست ندارم به خورد جانم دهم نجوايي را كه ابتداي آن كلمه مشكل است و آخر آن درد
صداي جنجال را دوست ندارم
چه بوق ماشين باشد چه حرف هاي ......
مي دانيد چرا همه صداي آب را دوست دارند
وصداي گنجشكان عاشق را كه بي هيچ ابايي از پي عشق بازي در اوج آسمان و زير نور خورشيد چه چه مي زنند
و صداي خش خش برگان زير دست نوازشگر باد ؟
اين صداي هماهنگي ,زيبايي و صداي وحدت است كه نفس ما وا مي دارد دوست داشتن را تجربه كنيم
زيبايي صداي آب از آنجا ست كه با هم دعوا ندارند ؛ به آرامي از كنار هم مي گذرند و با الفاظ خوب براي هم آرزوي سلامتي مي كنند
صداي عشق هاي ناب است كه لبخند را به لبان ما مي آورد ,نه صداي وز وز پشگان ؛كه به دنبال هيچند
همين است كه نواي پاكان را دوست داريم
و همين است كه سكوت عميق مريم هارا دوست داريم



   + نرگس فتحی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۳
comment نظرات ()

 

هر چه مي كوشم نمي فهمم دختر پيغمبر را سيلي زدن يعني چه
نمي فهمم وقتي ميگويند كسي را سيلي زده اند كه عزيز دردانه پدر بوده
عروس علي
اينها دوستش داشتند ؛بيكران بيكران به او محبت مي كردند
يعني چه شد ؛چه گذشت در دل فاطمه پس از سوزش ضربه سيلي بر صورتش
يك سيلي كه دردي ندارد
شكستن پهلو هم مرض مهلكي نيست كه كسي با آن جان دهد
ولي قلب شيشه اي ياس را مي تواند بشكند ....خورد كند
و او نجيب است

   + نرگس فتحی ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۱
comment نظرات ()

به انتظار طلوع

به زندگي اميد نيست
در اين فضاي مرگبار
در اين فضاي تنگ و تار
كه انتظار مي كشد ؛طلوع يك ستاره را ...
*
ستاره ها!!
تو اي بزرگ تر ستاره ام !طلوع كن
ببين سياهي آشناي ماست
ببين هميشه هر غروب
به روي بام آرزو
در انتظار ديدنت ؛چقدر رنج مي برم
به هر طرف نگاه ميكنم
به اين سياه آسمان بي ستاره هم...
*
ستاره ها !!
تو اي بزرگ تر ستاره ام !طلوع كن
تو سرمه حقيقتي
به روي پلك چشم من
تو چشمه سار زندگي
ميان شوره زار مرگ
ببين دست هاي زندگي كشيده شكل مرگ را
ببين شكل زندگي چگونه مسخ مي شود
در اين فضاي مرگبار
در اين فضاي تنگ و تار ....
كه انتظار مي كشد طلوع يك ستاره را ....


اي كاش واقعا هميشه هر غروب به روي بام ارزو براي ديدنت در انتظار بوديم ....اي كاش
خدايا خيلي وقت است به اتاق تنهايي هام نرفتم ....غبار همه پنجره هاش رو گرفته ....خيلي وقت است ديگه به آسمون هم نگاه نكردم ....
شعر ازكتاب آرامش...علي صفايي حايري

   + نرگس فتحی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٦
comment نظرات ()