شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

جنگ

يكي بود يكي نبود بعد از ظهر يك روز گرم تو شهري به اسم دزفول , نرگس داشت با عروسك هاش بازي مي كرد . آنها رو يكي يكي خوابوند ...خودش هم كنارشون دراز كشيد

پنجره اتاق باز بود ... پرده سبز رنگ با وزش نسيمي براي نرگس و عروسك هاش لالايي مي خوند

كم كم چشم هاي دخترك داشت گرم مي شد كه ناگهان يك صدايي شنيد ... يك صداي بسيار مهيب  

از جا پريد

دماغو و خرگوشي رو سفت بقل كرد

صدا دوباره امد

اين دفعه خيلي ترسيد ...به سمت اتاق مامان و بابا دويد

با آمدن صدا آنها هم بيدار شده بودند , نرگس گفت : بابايي اين صداي چيه ؟ هنوز جواب سوالش رو نشنيده بود كه يهو پدر سر زن و بچه اش  رو تو بغل گرفت و رو زمين خوابوندشون ... هيچي  نفهميدن ...فقط ديدن يك عالمه خورده شيشه دور و برشون رو گرفته .. دزدكي سرشون رو اوردند بالا ... ديدند كه پرده اتاق سوراخ سوراخ شده 

كار هواپيما هاي عراقي بود

ديوتره صوتي رو شكسته بودند و بعد هم بمباران...  

نرگش داشت گريه مي كرد

دوباره صدا امد

بعد از ساكت شدن ؛ ديگه هيچ كدوم  نفهميدن چه كار دارن مي كنند

چند دور تو خونه دور خودشون چرخيدن تا راه خروجي رو پيدا كردند به سمت بيرون خانه دويدند ...نرگس اصلا حواسش پي خرگوشي و دماغو نبود  مادر دنبال حجابش نمي گشت .... پدر هم خودش رو فراموش كرده بود و فقط قلبش براي حفظ زن و بچه اش مي زد

وقتي از روي سنگ فرش داغ خيابون رد شدند و به زير سايه درخت هاي اكاليپتوس رسيدند تازه از سوزش كف پا فهميدند  كه هيچي پاشون نيست

همينطور هواپيما ها از اين طرف به ان طرف مي رفتند ...درست بالاي سر انها

نرگس با چشم هاي خودش ديد  كه ان هواپيما هاي زشت و سياه چند جا بمب انداختند

همه امده بودند تو خيابون ...ولوله اي كه تو دل ها بود به چهره ها هم سرايت كرده بود

چند دقيقه گذشت

خيلي باورش سخت بود كه چند دقيقه قبل اين شهر چه شكلي بوده و حالا چه طوريه!!

ديگه هواپيما ها رفته بودند ... فقط بوي دود بود كه به مشام مي رسيد هر كسي به يك سمت مي دويد ... پدر هم از رفتن هواپيما ها استفاده كرد و خانواده اش رو به خانه برد ... پدر متوجه شد  كه تا ان موقع با عرقچين و زير شلواري  مي گشته ... يك لباس درست حسابي تنشون كردند ... يك مقدار وسايل ضروري برداشتند و و از خونه زدند بيرون ..هر لحظه احتمال حمله مجدد  بود

رفتند تو شهر تا از سلامتي دوستان با خبر بشوند  ... همه سالم بودند به جز يك نفر كه به پاش تركش خورده بود

پدر ياد كارخانه قند افتاد ... دود از ان سمت بود ... حتما انجا رو زده بودند

به سرعت به سمت كارخانه رفتند

درسته .. كار خانه رو زده بودند

دود بود و آتش و مردمي كه هر كدام به يك سمتي مي دويدند ... مجروح بود كه بيرون مي آوردند

سرما يه اي كه ويران شده بود

جان هايي كه از دست رفته بود

زن هاي عربي بودند كه صورت هاشون رو خراش داده بودند و هلهله مي كشيدند

حتي درخت هاي اكاليپتوس هم با تكان دادن برگ هاشون نشون مي دادند كه دلشون براي كنده شدن سر نخل ها ي همسايه ريش است

دل پرده هم حوصله لالايي خوندن نداشت

نرگس و مادر  اشك مي ريختند ... پدر مضطرب بود و به دنبال اينكه كاري بكند ..براي اهل و عيال خودش ...براي  مردم .. . 

زن و بچه اش رو يك جاي امن گذاشت و خودش رفت براي كمك ...

نرگس نمي دانست كه پدر كجا رفته ... چرا ان هواپيما هاي سياه اينقدر بد اخلاق بودند

فقط اين رو مي فهميد كه يك عده خرگوشي هاشون رو از دست دادند و خرگوشي هايي مامان هاشون رو و ناله زن هايي رو ميديد كه بيوه شده بودند  

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خيلی  از كامنت هايی كه برای متن خانه گذاشتيد ممنون ... همشون قشنگ بود و زيبا تر  اينجا بود كه هر كسی برداشت  خودش رو از مطلب كرده بود...بســـــــــيار لذت بردم از خوندن تک تک انها

 نظرخودم  هم انتقاد به نحوه شكل و ساختار خانه های الان است كه تاثير زيادی رو رفتار مردم می گذاره  

 

 

 

 

 

   + نرگس فتحی ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢۸

خانه

به بنگاه معاملات ملكي رفتي و گفتي كه براي شروع زندگيت خانه مي خواهي

گفت: چه جور خونه اي ؟

ــ گفتي:

يه پذيرايي داشته باشه براي وقتي كه مهمان مي اد و مي خواهيم با هم گل بگيم , گل بشنويم

يه اتاق خواب داشته باشه براي با هم بودن , براي اينكه از هميشه به يارم نزديك تر باشم و وقتي

نوازشش مي كنم ; بيشتر از لذت بوي موهاش , لذت محبت كردن رو ياد بگيرم

يه آشپز خونه كه كدبانوي خونه ام آش رشته بپزه برام ... رشته هاش رو هورت بكشيم ... بعدش با هم به

صداش بخنديم و ياد بگيريم به رشته زندگيمون كه به خدا سپرديمش چنگ بزنيم.

يه اتاق براي گريه كردن مي خوام كهوقتي دلم تنگ است ... مي خوام تنها باشم ...مي خوام هيچ بني

بشري رو نبينم ... برم توش و آنقدر زار بزنم كه چشم هام ديگه غمي تو دلم نبينند .

يه اتاق براي خندهداشته باشه كه بخندم به حماقت هاي خودم . رو در و ديوارش شكل آدم هاي بهتر از

خودم رو بكشم ...هي نگاهشون كنم و حظ ببرم.

داريد همچين خونه اي؟

$$ نه....نداريم ...

تو يه اتاق بايد گريه كني ... بخندي ...با زنت هر غلطي مي خواهي بكني ... از مهمان هات پذيرايي

كني

..هر زهر ماري هم كه خواستي كوفت كني ...

ديوار هاش هم خيلي خبر چينند

مي خواهي بخواه ...مي خواهي نخواه

و آن وقت تو دلت گرفت ... ياد خونه مادر بزرگت افتادي... دور يك حياط بزرگ پر اتاق بود

آن موقع كه از اين اتاق به آن اتاق مي دويدي ... آن موقع كه اتاق خنده هات از همه بزرگتر بود و وقتي با بچه هاي فاميل مي رفتيد توش , گذر خورشيد از اين طرف به آن طرف آسمون بي اهميت ترين چيز ها بود .

يادته ... وقتي بيد مجنون گيس هاش رو تكون مي داد دلت مي خواست روي تخت زير آن بخوابي و ستاره هايآسمون رو نگاه كني

يادته يه بار بخاطر گرفتن يك قاصدك , نزديك بود تو حوض بيافتي

يادته وقتي پرچم سياه زدند دم در حياط ؛ براي اينكه عكسي كه شبيه بابا بزرگ بود رو نبيني به آن اتاق گوشه حياط رفتي ... آناتاق هم هيچ وقت صداش رو در نياورد كه تو چند ساعت آنجا بودي ... يادته همه گفتند بچه است ...نمي فهمه ..براي همين گريه نمي كنه

تو هيچ وقت دوست نداشتي جلوي ديگران گريه كني .... از همون بچگي

دوت نداشتي نقاشي هات رو هم كسي ببينه

هيچ وقتدوست نداشتي كسي بفهمه عاشق شدي

يادته ... وقتي بالاي درخت زيتون رفته بودي ...

$$ قولنامه رو بنويسم ؟

ــ بنويس

$$ اينجا رو امضا كنيد

ــ امضا مي كنم ... قبول مي كنم كه ديگه نخندم ...گريه نكنم ... عاشق نشم ... آسته برم ...آسته بيام ... قبول مي كنم كه دنبال قاصدك ها هم نرم ... آنها هم از دود سياه شدند , مثل دل من

+++++

    زحمت اين بنر رو دوست محترم ..مسوول سايت سلام بر مهدی کشيدند ...که ازشون خيلی ممنونم

   + نرگس فتحی ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٤
comment نظرات ()

 

حال دل با تو گفتنم هوس است

                                      خبر دل شنفتنم هوس است

اي صبا امشبم مدد فرما

                                    كه سحر گه شكفتنم هوس است

 

 

 

 

دير زماني است كه مهر يگانه گلي را به خانه دلم مهمان كرده ام

به گمانم اگر هر شب آبش دهم گلم را زودتر خواهم ديد

زيباي من ديگر به اندازه كافي سرد شده است كه بگوييم فصل روييدن گل نرگس آمده ؛ كمتر از گرماي صفا و صميميت ها مي توان خبر گرفت

خورشيد چشمانم ...تا كي از پس گذشتن هر ابري دلم براي ديدنت بلرزد

آرام جانم ...جان بي قرار من سپيده دمان در عطش شنيدن يك عليك بر سلامم  مي سوزد

دلنشين بود اگر صوت حزيني مناجات گونه برايم زمزمه مي كرد و مرا به بالا بلايي گرفتار مي آورد

مشامم عطر نرگس مي خواهد

اي كاش باران ببارد

 

 

 

باز هم پرچم هاي رنگارنگ

 

يا اباصالح المهدي

 

                           يا صاحب الزمان

                                                  

                                                          يا قائم آل محمد

 

 

و او خواهد آمد

 

                           و ديگري مي گويد : امام من كجاست ؟

 

 

باز هم چشم هاي بهاري و دلي كه وقتي درد دوري را به يادش مي آوري  ريش مي شود

 

 

 

اين بقيةالله التي لا تخلو من العترةالهادية؟

 

 

 

 

 

   + نرگس فتحی ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد ...بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

 

بهش ميگم : تو مگه جيره خوار فضل و كرم آن نيستي؟

++ همينطور نگاهم مي كنه

بهش مي گم : مگه ازت چي خواسته ؟...خودت هم كه مي دوني ....خودت هم كه حرف هاش رو قبول داري .... پس چرا خودت رو دق مي اري تا به حرف هاش گوش بدي

++ يك ذره گوشه چشم هاش رو جمع مي كنه و به پيشونيش خم مي اندازه

بهش مي گم : خوب عزيز دلم , همچين كه خورشيد خانم داره از خواب پا مي شه تو هم بيدار مي شي .....لا اقل با دو بامبي بزن تو سرت وبپر براي وضو گرفتن ... نه اينكه يه 5 دقيقه تو رختخوابت بشيني و بعد هم يه ربع گلاب به روت, تو دستشويي!

اخه بابا من تا كي مي تونم به كنجشك ها بگم كه صدا شون رو درنيارن كه صبح شده !

++ سرش رو مي اندازه پايين ....مي گه : مي زنم تو سرم ولي تو دلم اين كار و مي كنم .

بهش مي گم : خوب معلومه  اگر بخواهي هر دفعه بزني تو سرت ؛ چيزي ديگه ازت باقي نمي مونه

++ همين طور كه سرش پايين است اخم مي كنه

بهش مي گم : فدات بشم , من اگر بدونم كه اصلا نمي خواهي بخوني كه ...

ولي تو كه مي خوني ....سر وقت بخون ....ها ؟ چطوره؟ .... آن وقت از اذان صبح تا آخر وقت خيالت راحت است ....شب هم هر وقت خوابت گرفت سرت رو ميذاري ,

مي ري از اين دنيا ان شالله  ( به ديدار هفت پادشاه)

++ همون طور كه سرش پايين است تكيه مي ده و پاهاش رو اين طرف و ان طرف مي كنه

بهش مي گم : حالا من كه نمي گم خيلي خودت رو به زحمت بنداز ... ببين همون تو سه وعده بخون ...جدا خوندن هم طلبت ... بابا قبول كه اذان مغرب رو داد سه سوت سه ركعتت كه تمام شد ...تو تا تاره تو اسمون پيدا شده و نشده ....عشا رو هم بزن تو رگ

 پس پاشو نازنينم.... الان نمازت رو بخون كه به ساعت 12 نكشه

++ دستش رو مي ذاره پشت سرش و چشم هاش رو ريز مي كنه ...مي گه:

اخر وقت  سر خدا خلوت تر مي شه بهتر به حرف هام گوش مي ده

بهش مي گم : نه ديگه ... ببين مثلا يك خوان نعمت پهن كرده باشن ...اول بري سر سفره بشيني بهتره ...بيشتر نعمت گيرت مي اد يا ان موقع كه ديگه دارند بساط عيش و نوش رو جمع مي كنن ؟ .... تازه اگر مي خواهي  به قول خودت سر خدا خلوت تر باشه ...كاري نداره كه يه بار هم نصف شب بيدار شو ...

هيچي نمي گه

فقط ...

چشمهاش رو بسته و دست و پاش هم شل شده

بهش مي گم : ...

نه ديگه ...هيچي نمي گم ... فقط تو دلم مي گم انگار از  قرار معلوم تا حالا  ياسين مي خوندم ... و يه پتو مي كشم روش 

.

.

بهت مي گم : تا شما هم خوابت نبرده پاشو برو نمازت رو بخون كه شعرا آب است

اگر هم اهل نماز نيستي ...دعا  كه مي توني بكني ....دعا كن خودش حقيقت رو نشونمون بده ...براي من هم دعا كن ...باشه ... قربونت ... پس فعلا bye

.

.

hg hg hg hg hg     

يك سوال :

يك زنده به گوري از ما يه سوال پرسيد ..من هم كه شكر خدا ...اخر دانش بر و بر نگاهش كردم ...گفتم اينجا مطرح كنم با هم  بهش جواب بديم

حالا سوال :

مي گويند :دين رو از سياست نبايد جدا كرد بلكه بايد سياستي بر پايه دين گذاشت

حالا اگر وضعيتي پيش امد  كه در ان به خاطر سياست اسم دين هم  رفت زير سوال باز هم بايد گفت كه دين از سياست جدا نيست ؟

 

   + نرگس فتحی ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٦
comment نظرات ()

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

 

اي نهان ساخته از ديده ما صورت خويش

                                                               بدر از پرده غيب آي و نما طلعت خويش

 

طاق شد طاقت ياران بگشا پرده ز رخ

                                                             اي نهان ساخته از ديده ما صورت خويش

 

گر چه غرقيم بدرياي گناهن ليكن

                                                           شرمساريم و خجالت زده از غفلت خويش

 

hg hg hg hg hg hg hg hg hg hg

 

ابتداي سال نو اين بنده خدا تصميم گرفت كه براي ايجاد تحولي بنيادي به تغيير ظاهر خود بپردازد بنابراين كلي براي اين تيپ خرج نموده كه چي بشه ....هيچي دگه ....كلي خانم بشه

من كه تا قبل از آن مانتو كوتاه و روشن و مقنعه كرمي مي پوشيدم با كفش هاي اسپرت كه هر كدوم قد يك قبر بچه بود ....يهو رفتم يه مانتو بلند خاكستري و كفش هاي تق تقي پاپيون دار گرفتم و از آن به بعد هم روسري سرم كردم

واي واي ...اينقدر اين تفاوت فاحش بود كه همه تا مي ديدنم مي گفتن : بنده خدا چقدر خانم شدي ...خبريه؟؟؟

خلاصه ...با يك مانتوي گشاد و بلند كه نمي تواني از اين طرف به ان طرف بدوي ....وقتي هم كه راه مي ري بايد مثل پرنسس ها پايينش را بگيري تو دستت كه زير پات نمونه

گذشت و گذشت ...

بعد از يكي دو ماه مثل آدم هاي عاقل راه رفتن كم كم عاقل شدنم نهادينه شد

اينقدر سنگين رنگين شدم كه به هر كي مي رسيدم فقط يك لبخند مليح مي زدم و مي گفتم  : از زيارتتون خوشحال شدم ...ان شالله ....ما شالله ...

 هر روز هم سفت تر از ديروز رو مي گيرم نمي دونم شايد  به خاطر رو سري بود

به به يك پارچه خانم كه ياد گرفته مو هاش رو شونه كنه ...رو سري اش رو اتو بزنه

و كفش ها ش  تميز كند به صورتش كرم مرطوب كننده و كرم پودر بزنه و ديگه مثل بز از اين طرف به ان طرف نپره !!

جالب اينجاست كه ادم هايي هم كه به سمت ادم جذب مي شن از همين تيپ ها مي شن

جدا الان كه دارم فكر مي كنم ....يعني يك لباس اينقدر مي تونه رو آدم تاثير بذاره يا من بودم كه عوض شدم و نتيجه اش رو ظاهرم تاثير گذاشته

 

hg hg hg hg hg hg hg hg hg hg

نمي دونم چرا دو روزه اين شعر افتاده تو دهنم 

مسلمانان مرا وقتي دلي بود

كه با وي گفتمي گر مشكلي بود

بگردابي چو مي افتادم از غم

بتدبيرش اميد ساحلي بود     

 

hg hg hg hg hg hg hg hg hg hg

دوباره مهر اومد و فصل عشق و عاشقي ها تموم شد (بر خلاف اسم اين ماه )

دوباره بايد تمام حواس جمع جمع ....پي كسب علم و فن باشيم ...

مدتي بود كه تاري به دور خود تنيده بودم و اكنون تمام كوششم براي گسستن آن است نمي دانم پروانه از پيله بيرون مي ايم يا پرنده اي بوده ام كه با بالهاي ضعيف تر از قفس رها خواهم شد

 

 

 راستی يه وبلاگی ديدم که از اينکه من هم می گم وبلاگ دارم شرمنده شدم

 

 

 

   + نرگس فتحی ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

 

        و عجيب است اشکی که بعد از شنيدن يک يا حسين ريخته می شود و تنها دليل آن حس ابهت مقام است و نه هيچ چيز ديگر

اين ايام بسيار خوب رو به همه دوستان خوبم تبريک می گم

اين هم يه هديه کو چولو   برای شما

   + نرگس فتحی ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۸
comment نظرات ()

 

اين روزها اگر دم اذان صبح به آسمون نگاه کنيد شعرا رو می بينيد ...

باشگاه نجوم در  تاريخ ۷/۷/۸۲ از ساعت ۴تا ۷ با سخنرانی اقای دکتر مير ترابی برگزار می گردد

 مکان برگزاری : دانشگاه الزهرا ...ونک ...ده ونک  

   + نرگس فتحی ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٦
comment نظرات ()

اصل تفاهم است

بين دو نفر بايد يكي رو انتخاب مي كردم

و من دومي را برگزيدم

سنش كمتر بود . حتي وجه تشابه هاي كمتري داشتيم . با اينكه اوايل فكر مي كردم زبان همديگر را نمي فهميم , ولي نه تنها خيلي زود توانستيم با هم كنار بياييم بلكه علاقه هم بينمون ايجاد شد .

وقتي  يواشكي از پشت نرده ها بهش نگاه مي كردم ؛ سرش رو پايين مي انداخت , بهم لبخند مي زد و گاهي صداي بلند خنديدنمون را همسايه ها مي شنيدند و بهمون  حسوديشون مي شد .

در صورتي كه اولي  هيچ وقت از اين نگاه ساده من لذت نمي برد . اينقدر  حرف هاش برام جذاب نبود كه بتوانم با تمركز  بهشون گوش بدم و ترجيح مي دادم به كار هاي خودم برسم .او ازم دلگير مي شد .

ولي دومي اجازه نمي داد من براي ديگري باشم . با آن شور و هيجاني كه حرف مي زد مجبورم مي كرد سرا پا گوش باشم .

وقتي مي خواستيم  با هم بيرون بريم تق تقي ترين كفش ها رو  برام انتخاب مي كرد

دست هام رو دستش مي گرفت و با هم سوار ماشين مي شديم . مدل ماشينم براش مهم نبود ؛ همين كه ماشين راه بيافتد و لحظاتي رو بتونيم خوش بگذرونيم تمام شادي دنيا رو به چشم هاش مي اورد

اولي را فقط موقع سلام و خداحافظي مي تونستم ببوسم , با هاش خيلي راحت نبودم ولي دومي را  مي تونستم هر لحظه كه مي خنديد در اغوش بگيرم و به خودم فشارش بدم و ببوسمش

آن شب بعد از يك ماشين سواري مفصل  تو حياط , كلي هم  با همديگر آب بازي كرديم . آخر سر مادرش از راه رسيد و من آن از هم جدا شديم چون ديگر وقت خوابش بود .

 

+++ چطور بود؟

   + نرگس فتحی ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۳
comment نظرات ()

 

              

دوست دارم شاد باشم

مي گويند كسي كه پيامبر را شناخته و نعمت آن را درك كرده باشد اين روز را روزبزرگي مي داند.

دوست دارم شاد باشم

مي گويند در اين روز پيامبر براي تمام شدن حجت و كامل كردن رحمت بر  انگيخته شد.

دوست دارم شاد باشم

مي گويند در اين روز تاريكي ها رفتند و نور آمد, ناداني جايش را به علم داد و هلاكت

به نجات.

دوست دارم شاد باشم

ولي دلم براي منجي آخرالزمان تنگ است كه بيايد و دوباره خانه دل هاي مسلمانان

را جلا دهد...كه  انگار گذشت زمان بر كتاب و سنت غباري نشانده...

دلم تنگ است براي برانگيخته شدن امام زمان خودم

 

 ++'>مسابقه داستان کوتاه ...هر کی دوست داره شرکت کنه به سايت پندار مراجعه کنه  ....تا ۲۰ مهر وقت داريد

   + نرگس فتحی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱
comment نظرات ()