شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

قصه!!

پياده رو پر ادم بود . دو نفر در گير بودند . دعواي هميشگي بهكار و طلب كار

ــ مرتيكه تو عرضه نداشتي پس بدي بي خود كردي قرض كني

ــ پست مي دم . يخيمده . جوون ! به ابوالفرض ندارم

چند دقيقه اي بود كه اين دو نفر  سر همين حرفها دور مي زدند . تا ان موقع علي دم مغاره ايستاده بود و از دور نگاه مي كرد طاقت نياورد و بالاخره جلو رفت . از لاي جمعيت سرك كشيد بدهكار به نظرش اشنا امد

يك چيزي ته ذهنش به كهنگي كلاه بافتني پيرمرد وول مي خورد انگار ان را قبلا ديده بود

ــ اوشاخ ول اله

اوشاخ !!

پيرمرد فراش دبستان بدر بود

ــ اا چقدر پير تر شده

علي جمعيت را كنار زد

ــ سلام عمو حجت چي شده ؟

ــ سلام عمو بدبخليخ بيچاره ليخ .. نه ايستيسن ؟ چي مي خواهي بشه پسرم؟ بدهكاري و بي پولي

پيرمرد حالا براي اخرين سرمايه از دست رفته اش – ابروش- زد زير گريه

سر ظهر بود ملت پراكنده شده بودند عمو حجت و علي و طلبكار تو مغازه نشيته بودند . دويست هزار تومن مبلغ بدهي بود

علي تو كار خريد و فروش موتور سيكلت بود . كار و بار بدي هم نداشت . يعني با سرمايه اي كه از كار تو كره جمع كرده بود ؛ اين مغازه را خريده بود . يك سالي مي شد كه برگشته بود

ــ عمو يادته چقدر من و هادي اذيتت مي كرديم ؟

هادي كيم ده؟

ــ پسر داييم بود ديگه

علي چند لحظه ساكت شد ؛ بعد دوباره سرش را بالا اورد و به عمو گفت :

ــ يادته وقتي زنگ مي خورد از درخت توت به زور پايين مي كشيديمون و بيرون مي نداختيمون

ــ نه دييم ؟ چي بگم ؟ پير شدم ديگه , بدبختي مگه امون مي ده ادم چيزي يادش بمونه ؟

علي يك چك حامل داد دست طلبكار

ــ بيا ! دويست تومن هم پوليه كه اينطوري داد و قال راه انداخته بودي ؟

ــ اره پوله ؛ كلي بايد سگ دو بزني تا همين دويست تومن كه با اخ و تف ازش حرف مي زني رو جور كرد

ــ بگير و برو مردونگي هم خوب چيزيه

ــ برو بابا دلت خوشه

و چك رو گرفت و از در مغازه زد بيرون

ــ اشغال

ــ اوشاخ الله خير ور سين خدا روزيت رو زياد كنه پولت را پس پس مي دم

ــ نه نمي خواد

ــ بابا اينطوري كه نمي شه

ــ باشه الان كار داري؟

ــ يخ دده . پسر جون كي به من زهوار در رفته كار مي ده؟

ــ باشه . از فردا بيا پيش خودم , صبحانه و نهار درست كن . چند ماهي بمون تا قرضت صاف شه

ــ پير شي پسرم . دستت به ضريح امام حسين برسه خير از جوونيت ببيني

تا فردا خداحافظي كردند و عمو حجت رفت

 

 

دم غروب بود علي به شيشه  مغازه تكيه داده بود فكر هادي و درخت توت مشغولش كرده بود

ان موقع ها فقط عمو حجت مي دانست هنگامي كه اين دو تا از دست ناظم فرار مي كنند كجا مي شه پيداشون كرد اما هيچ وقت لوشون نداد ولي  همه كه مي رفتند خودش پس گردني را مي زد .باشه باز بهتر از تركه خوردن بود

ــ اي هادي بي معرفت , من رو تنها گذاشتي رفتي  نالوطي دروغ نگم به جز من يكي ديگه داشتي رفتي ... هي

اه سردي كشيد . به خيابان نگاه كرد پسركي را ديد كه يكي يكي دم مغازه ها مي رفت تا به علي رسيد

ــ اقا هيچي نمي خوايد .. ساعت .. لنگ ... شمع .. همه چي دارم ها !

هه .. بعدا يك شمع خودت برام روشن كن ؛ بيا اين هم پو لش !

ادامه قصه رو از اينجا ببينيد

لطفا برای اين داستان اسم انتخاب کنيد !

 

تبليغ به شيوه پشت مفاتيح نويسی !!

يکشنبه و دوشنبه اول هر ماه شب شعر طنز و شب نثر طنز در تالار انديشه برگزار می گردد برای اطلاعات بيشتر به ملک الموت مراجعه کنيد

 

   + نرگس فتحی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٩
comment نظرات ()

شما می دونيد اهلی کردن يعنی چی؟

خدايا يه موس خوب مي خوام

يه گوشي و ميكروفن هم مي خوام

اصلا يه سيستم تند به همراه پرينتر اسكنر مورد نياز است

يه گواهينامه رانندگي هم مي خوام

يه ماشين هم روش

خدا جون دوست دارم هر سال برم برم مكه

يه سفر اروپا هم بدم نمي اد

هندوستان رو هم دوست دارم ببينم

خدايا براي اينها پول لازم دارم

خداجون دوست دارم فوق قبول شم تا كار پيدا كنم

بعد براي سر كار رفتن بايد صبح زود از خواب پا شم

خدايا من خواب صبح رو هم دوست دارم

پس فعلا مي خوابم تا همه اينها رو تو خواب ببينم

 

 

راستي شما مي دونيد اهلي شدن يعني چي؟

تا حالا كسي رو اهلي كرديد ؟

مي دونيد چه قيمتي رو براي اين كار بايد بپردازيد ؟

شازده كوچولو رو خونديد ؟

 

 روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

 

   + نرگس فتحی ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٤
comment نظرات ()

 

هر كه از تن بگذرد جانش دهند

                                                            هر كه جان در باخت جانانش دهند

 هر كه در سجن رياضت سر كند  

                                                                  يوسف آسا مصر عرفانش دهند

  هر كه نفس بت صفت را بشكند

                                                               در دل آتش گلستانش دهند

       هر که گردد مبتلای درد هجر

                                                          از وصال دوست سيرابش کنند 

                  هر كه بي سامان شود در راه عشق

                                                                             در ديار دوست سامانش دهند

gامام صادق (ع):

               هر كس نفس خويش را هنگام گناه و موقع ترس و وقتي كه دلش به چيزي اشتها دارد و هنگام خشم 

                 و شادماني در اختيار داشته باشد خداوند كالبدش را بر اتش دوزخ حرام مي گرداند

 

 

 

شعر از كتاب :چهل منزل سلوك

 سايت رشد جای بدی نيست !

   + نرگس فتحی ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱٤
comment نظرات ()

ديروز هم براي خودش روزي بود

بعضی وقت ها اين بنده خدا  دوست داره خاطراتش تو شعری ثبت بشه ... ببخشيد كه زياد شده ...اگر حوصله داشتيد بخونيد ... هيچ اجباری نيست

 

 

 كله سحر كه از خواب پاشدم بعد از نماز و دعا سريعا اقدام به نق زدن نموده كه اين بنده خدا حوصله نداره بره سر كلاس L(  ... مامان گفت خوابت مياد .. بچه هم در عين صداقت و با چشم هاي باز گفت نه اصلا .. پس برو ... L(  خلاصه امدم پاي شات دان شوت دان ... هي L درد بي افي هم بد دريديه ... نه افي نه كامنتي ..  از اين همه ادم هم فقط ديافه ان بود  كه تا امد سلام كنه .... قر قر اذرخش گرفت( اسم شناسنامه اي شات دان شوت دان ) بگذريم ... دشت خوبي نداشتيم .. تازه فهميديم به سلامتي ويروسي هم شديم ...

ااااااه من نميرم كلاس ....L(

مامان : خوب نرو

و اينجوري شد كه جلدي پريدم و رفتم :D

همچين كه از در كلاس رفتم تو ديدم خيل مشتاقان در انتظار ورود اين بنده خدا بوده و ذوق از چشمانشان شريد  و نيك استقبالي كردند و دلمان مسرور گرديد به ديدارشان ( اينجا چون وارد كلاس ادبي شدم يهو تغيير فاز داده گرديده شد !)و استاد همي امدندي و از طنز  پرسيدند و همه تعاريف قته قلمبه ارائه دادندي و نگاه استاد به سمت من چرخيد و من نيز دهان به سخن گشودم : كه تعريف اينجانب از طنز همانند خرمالوي خوش اب و  رنگي ماند كه ابتدا شيرين و سپس دهان را گس ميكند J)

از كلاس كه امديم بيرون خرمون رو گرفتند كه بياييد گزارش بديد ... ما هم كه هيچ وقت  دل گزارش گر ها رو نمي شكونيم :D  خلاصه از راديو جوان مي تونيد صداي اين بنده خدا رو در قسمت به احتمال زياد فكاهه بشنويد ... چون

حضرت گزارش گر   مي گفت سياه مي نويسي يا سفيد؟

گفتم : صورتي

گفت بهترين كتابي كه خوندي چي بوده ؟

گفتم والا من به بدي و خيش كاري ندارم اوليش درخت بخشنده بوده اخريش هم بارون درخت نشين

حالا فيزيك چه ربطي به درخت و نويسندگي داره خدا مي دونه

زديم از باشگاه بيرون

  و هواي ابري و جو ادبي  دوستان  را بر ان داشت كه به پياده روي رو بياورند .. و ما هم براي اينكه انها زوج شوند  همراهيشان نموديم ( كه رسم زوج راه رفتن رو ياد بگيرند .. ان هم تو پارك ملت )

و اين شد كه رفتيم پارك  و يه خورده برگ ريزون بي خش خش درخت ها و درياچه و  غاز و گوزن و بوقلمون و مرغ عشق ... تماشا كرديم  ....  و من ياد كوزيمو* بودم كه چقدر جاش خالي بود :D  ... اصلا فكر كنم ما امروز براي اين رفتيم پارك كه خواهر يكي از دوستان بچه ها را با bf  ايشان  ببينيم بيچاره دختره ..چه بد شانس ...

 نكته قابل توجه اين بود كه ما چون 4 تا خانم محجبه بوديم ؛ ملت  پارك شاخ در مي اوردن كه مگه چادري ها هم حق نفس كشيدن و تفريح دارن ؟ و بسيار مهربان چپ چپ نگاه ميكردن و يه ذره به علت شباهت به حراست خودشون رو جمع و جور مي كردند و عده اي هم فكر مي كردند كه  حوزه تعطيل شده  و توقع داشتند پاي درخت نارون فقه بخوانيم !

 

يه بچه  كه با پدر و مادر بزرگش  امده بود يه عالمه برگ خشك جمع كرده بود كه بده به بزي ..

يه دونه  داد برگه افتاد زمين .. مادر بزرگش گفت ان افتاد ؛يكي ديگه بده

بچه گفت : نه اول ان رو بايد بخوره

بزه همون طور به بقيه برگ ها نگاه مي كرد

ديد كه نه انگار بچه اين حرف ها حاليش نيست سرشو انداخت پايين و خوردش

مادربزرگش خنديد و گفت : لابد با خودش همين كار و كردند

سوال:  شما فكر مي كنيد اين مادربزرگ پدري بوده  يا مادري؟

:D

 

خداييش روحم تازه شد كلي وقت بود كه فقط بين ساختمون ها راه رفته بودم

بين ساختمون ها كه خوبه لااقل اسمون رو كم و بش مي توني ببيني ... اصلا از خونه بيرون نيامده بودم كه راه برم ... يعني امده بودم ولي انگار اصلا جايي رو نديده بودم ... پاييز رو حس نكرده بودم

 

نماز ظهر رو زديم به رگ و راهي شديم به سمت خونه تو راه هم يكي از دوستان فيلم نفس عميق رو تعريف كرد و اعلام كرد كه دراه هي شاخ در مياره كه اين فيلم هر ور زيه جايزه ديگه مي گيره در صورتي كه اصلا انها از موضوع فيلم سر در نياوردند 

 

 

كه ...

( مثل اين فيلم ها بگم براي قسمت بعد؟؟ ... نه بابا نمي گم )

كه...

.

.

.

.

 

 هيچي گشنمون شد .. همين ..

در هر رستوران صورتمون رو مي چسبونديم به داخل ان بعد مي گفتيم نه ... نچ .... نخير اين هم از ان گرون هاست ..درست است قرار است براي خودمون عيد بگيريم ولي نبايد كه به قيمت گلريزون كردن برامون تموم بشه

خلاصه رفتيم و رفتيم و رسيديم  ...(با اهنگ پيليز. (

.

.

يه چيزي خورديم ديگه

نكته مهم اين بود كه

يه خانم ه شروع كرد به سيگار كشيدن كه  مسئول انجا امد گفت بريد بيرون سيگار بكشيد خانمه هم كه  پشتش به من بود يه كم صورتش رو چرخوند و اين شد كه ديدم  دماغش داره به سمت سقف اشاره مي كنه و ناخن هاش قهوه اي اند .دود رو به سمت  بالا  داد و با پرووي ادامه داد .گارسون بيچاره هم براي اينكه ضايع نشه گفت همين يكي رو بكشيد خوب ..L

..

تموم شد

بعد هم  امديم  خونه 

 به همين راحتي بهمون خوش گذشت و توليد  خاطره كرديم

 

 

ولي روز تموم نشده هنوز

از اين به بعد يه كم ماجراهاي غمگينانه ....

داشتم با اينترنت ويروسي وب باز نكن فقط مسنجر بيار كار مي كردم و در به در دنبال دليلش از اين و ان بودم كه ...

پدر بزرگوار وارد اتاق شدند .. همون موقع هم يه اقاي  هندي محترم  كه مدت ها بود ان نمي شد از دستش راحت بودم پيداش شد

ان هم كامپيوتر خونده ... گفتم بابا بيا با اين اقاهه انگليسي حرف بزنيم .. ان هم با سوال هايي كه داشتم شروع كردم و كمكي نشد بهم .. تا اين اقا هنديه گفت مي تونم يه سوال بپرسم .. چون تيپ هندي ها رو مي شناختم گفتم اگر خصوصي نباشه ... گفت درباره اشعه ايكس سايت ديدي؟ فهميدم شوخي ميكنه ..خنديدم ... بعد گفت مي خواهي يه سايت معرفي كنم ؟ گفتم اره ... اسم سايت  رو كه نوشت توش سكس داشت ...L .. حالا من رو مي گي تا بيام پنجره رو جمع و جور كنم بابام خوند ... اقــــــــــا عصباني نشد ... اي اي .... L( 

: از همين چت بدم مياد مرتيكه ... ببين به بچه من چي ياد ميده ...مرتيكه  عوضي...  بنويس ..بنويس shame on u ..

:  من  و مي گي صورتم سرخ شده به زير چشم هاي بابام كه داشت هر لحظه گود تر مي شد نگاه مي كردم ... هر چي مي گفت فحش و بد وبيراه تايپيده نمودم ... بعد هم مسنجر و غير فعال كردم ... حالا بغضم گرفته .. كه بابا به خدا ما هميشه ايه حديث قران .. خدا پيغمبر رديف مي كنيم دوره چهل حديث داريم P:   .. بابام كه هيچي نمي گفت ولي من يه ذره پياز داغش رو زيا د كردم كه  حكم برائتم رو بگيرم ...بابا مگه من چلاقم .. اگر بخوام خودم ميرم سرچ ميكنم و از اين حرف ها ... اين هم از شانس بد من ... L(((

 

گذشت ...  مامان هم امد و ميوه اورد يه كم خورديم خنك شديم سر حال امديم .. بابام گفت تو روزنامه يه چيزي نوشته بوده:

مستر سين ميره تو يه سالني جك بگه .. از ترك ها

چند نفر از ته سالن ميان ماهي صفت رو ميگيرن “ نه يدين ...؟؟؟“ تا خورده ميزننش ..

طوري كه در اثر جراحات وارده اين بينوا به برنامه جمعه نمي رسه

حالامن تو اين فكرم كه زندگي اين بابا از اين به بعد چه جوري ميخواهد بگذره ... اگر جوك نگه كه نمي شه از ترك ها نگه

اگر بگه .. كه فكر نمي كنم جرات كنه .... اگر بخواد هم   بگه كه از پذيرفتن ترك ها معذورم .. كه سالن خالي ميشه ...

عيب نداره خدا روزي رسون است

 

يه كم خنديديم و مامان بساط ميوه اش رو جمع كرد و منهم شروع كردم به تايپ

 

   + نرگس فتحی ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٩
comment نظرات ()

اي كاش نماز عيد فطر امسال برامون واجب بود

خدايا به هر كس ميوه سنگين عشق را دادي

                                                      شاخه وجودش شكستي

                                                                   خودت مرهم شاخه هاي شكسته باش

 

   + نرگس فتحی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۳
comment نظرات ()