شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

بازگشت شهلا جاهد

یه صحنه از ذهنم نمی ره؛ تو یه مستندی از ماجرای شهلا جاهد و ناصر محمد خانی ، آقا ناصر داشت خونه و وسایل شخصی زن مرحومش رو نشون دوربین می داد که تلفنش زنگ خورد . هی رد تماسش کرد باز دوباره زنگ زد. سه باره زنگ زد. گزارشگر گفت : شهلاس؟ جوابشو بده! ناصر جواب داد . از جواب ها معلوم بود که فقط زنگ زده حال و احوال . زنگ زده بود فقط صداشو بشنوه آخه از تو زندان دیگه هر دقیقه هر دقیقه کار دیگه ای احتمالا مقدور نیست!

در هر حال این صحنه برام عجیب بود. 

طرف رفته زندان. یه زندگی احتمالا آتیش زده. بازم احتمالا یه نفر کشته . حتی کسی و که ادعا می کنه عاشقش رو به گه کشیده ! آبروشو برده از هستی ساقط کرده همه این کارا رو کرده  به خاطر اینکه عاشقشه! و داره از تو زندان عاشقانه حال اون آدم  آزاد می پرسه!

معنی این عشق برام نا مفهومه 

سوال من از شما:

1-شما همچین عشقی رو چه طور تحلیل می کنید؟ بهش حق می دید؟ دوست داشتید یه کسی زندگی شوهرتون یا پدرتون رو این طوری عاشقانه خراب کنه؟

2-اگه آقا هستید دوست داشتید یه نفر دومی به غیر عشق اولتون این طوری بهتون ابراز عشق کنه؛ دوست داشتید یه نفر هر کاری! تکرار می کنم هر کاری ! به خاطر شما انجام بده به خاطر عشق شما ؟( و البته با توجه به تبعاتی که داره  بگیید حال می کنید با این مقوله یا نه؟)

 3-یا اینکه اگه زنید دوست دارید با سر برید تو دل  زندگی دیگرون؟ و به خودتون حق می دید عاشق هر کسی باشید و هر کاری دلتون می خواد بکنید؟

   + نرگس فتحی ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

وقتی حمید جان احساس وظیفه می کند.

زن خمیده و خشک بود مثل برگ هایی که از دست آفتاب مرداد سوخته باشند و معلق تاب خورده بود و بود و بود تا رسیده بود به حمید جان.
" من فقط می خوام یه کم درد و دل کنم" این را زن گفت و کمی شانه اش را پس کشید. 
حمید دستش را از روی شانه ی زن برداشت و روی بازویش گذاشت و گفت:
"باشه... بگو عزیزم ...گوش می دم."
زن گرفته بود مثل روزهای مه آلود گردنه ی حیران و زن مستاصل بود حمید دستمال کاغذی را روی صورت زن کشید .روی گونه های زن...
زن دوباره بغضش ترکید و صدای شکستن ستون دار و ندار جانش شنیده شد. دار و ندار همان برگ خشکیده ، رگبرگ های خشکیده ی خیانت چشیده. پس دست حمید را پس نزد فقط گفت: " آقا حمید می شه دستتون رو بردارید من فقط می خوام دلمو پیش یه نفر خالی کنم."
حمید گفت: "باشه، خب؟ بعد چی کار کردن؟ و بعد دستش به بهانه قطره ی اشک رفت سمت لب های سفید و لرزان زن.
"و زن دو دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: "..." نگفت. نمی توانست بگوید، حالا بغض دردناکش شده بود صدای پاره پاره شدن جگرش و لخته های خون رنگ باخته بودند و شده بودند اشک داغ.
" کاش داغ دیده بودم،کاش براش زنیّت گیری نکرده بودم، کاش من اینقدر باهاش اینجوری نبودم" این را زن گفت در حالی که کف دستش می خواست به علامت صداقت باشد و شاید محبت گدایی کند ولی نمی شد، می لرزید. 
و حمید گفت : "نازی... " و یک دستش کف دست صادق زن را گرفت و دست دیگرش را سراند سمت سینه ی زن . زن تکان ریزی خورد ولی...
...
لرزید ولی سکوت کرد .
لرزید و ریز گریه کرد و حالا بی صدا و حمید گفت: "خب؟ بعد چی کار کرده؟ دوستتو می گم؟ بعد از اینکه با شوهرت خوابیده؟ " و رنگ از رخ زن رفته بود و باز ساکت می بارید و حالا دکمه ی اول مانتواش باز شده بود !
و زن می خواست بگوید :"حمید آقا من فقط... "
که نگفت.

   + نرگس فتحی ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()

مرده و قولش

: به خدا دختر خوبیه خوشبختت می کنه ، این را گفتم و خرچنگ دلم شروع کرد به راه رفتن . دوستم بود از سال ها پیش ،از زمان کیف وکتاب ،از زمان زیر پایی گرفتن، از وقت تقلب رساندن .

هر دو ساکت شدیم  او به سمت در خیره شد ونگاه من به سمت تخت .

: بسازه ، خیلی با معرفته ، پاکه . این را گفتم و خرچنگ دلم جولان داد .

او سرش پایین بود و من خمیده .

با انگشت پایش بازی می کرد جایی پایین تراز آن پیدا نکرده بود که سرش بالا نیاید سرخ نبود، کبود بود و من زرد و سرد .

: بهش قول دادم خوشبختش کنم .

رفت سراغ نخ های قالی و زیر لب گفت: خب بکن.

: تو خوشبختش می کنی . من ... خرچنگ کارش را کرد؛  رسیده بود به دلم ، به قلبم ،چنگ انداخت و ول نکرد. دستم را گذاشتم روی قلبم .

: نشد، نتونستم، بهش نارو زدم، دست خودم نبود، هرز ...

دور اتاق راه می رفت.

:  مرده و قولش، نخواه مَردیم بیشتر از این له شه .

گل های قالی قطره قطره اشک خورد.

: بهش قول داده بودم خوشبختش کنم ، مرده و قولش. اگه تنها بمونه می میره.

سرش تاب برداشته بود. می شناختمش . سرش تاب برداشته بود  نمی فهمید آنچه را که می شنید. سرش ... تاب... می شود رفیق رفیق را نشناسد ؟ می شناختمش.

دو دستش روی سرش بود همان سری که تاب برداشته بود. داشت می رفت که تمام صدایم شد التماس

: دوس دارم  وقتی اسمش از شناسنامه ام در می آد ...اسمش... کنار اسم تو بخوابه.

رفت .

و دلم ،قلبم ،کاسه خون شد و پشت سرش به سلامتی ریخت روی زمین، به سلامتی مردترین رفیقم

 و زنم ... زنش!

 

   + نرگس فتحی ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٤
comment نظرات ()