شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

:)

 

برای بر پايی غرفه از کله سحر  در خيابان  ازادی  حاضر شديم  و جالب اين بود که  کار چندانی از ما  ساخته نبود  و اکثر کار ها  بر گرده  برادران محترم  افتاد مثل هميشه !!( گاهی دل ادم برای مردان می سوزد که اينقدر مظلومند .. فقط گاهی )

هنوز ملت در صحنه حاضر نشده بودند و ما را کار چندانی نبود پس به بيرون غرفه شديم  تا ببينيم دنيا دست کيست . ديدم ای دل غافل شعری چه نشسته ای ! از عاشيق های اذربايجانی که تار می نواختند و حضرت چرا  که برنامه اجرا می کرد  و ان اقای خوش تریپ  دکتر مسافری از هند ؛ اسمش چه بود شوهر کتی گرفته تا گروهی که برادرانه دست در دست هم  يللی می زدند   و می رقصيدند همه مشغول  شادمانی اند . کار به اينجا که رسيد   ؛ ديدم کنترل کمر دارد از  کف می رود و ... پس گفتم خدايا ما را به همان غار  اصحاب کهف  بر گردان . لذا به داخل غرفه بازگشتم و مشغول گرفتن برگه های مسابقه و   ثبت نام باشگاه شدمو چه انسانهای  رنگارنگی که نديدم ؛ از بچه کلاس اولی  که دلمان برای يک مرگ بر شاه نوشتنش ضعف رفت تا خانم بزرگی که  گفت اينجا چه خبر است ؟ گفتيم : مسابقه گفت : من که سواد ندارم گفتيم : شما بگو ما برايت می نويسيم  گفت : چه بگويم  گفتيم : از انقلاب از جنگ ... آه سردی کشيد  و با عکس فرزند شهيدش  دور شد  . و يا ان خانمی که بر اثر شدت تقوی کلی با فيلمبردار گروه دعوا کرد  و بعد مشغول کشيدن خودکار از دست دوستم شد  ... ان بکش .. مهناز بکش .. هيچ کدام هم کوتاه نمی امدند  (مهناز می گفت حقش را گرفته ...زور می گويد  )به گمانم می خواست تربيتش کند

و سخت مشغول بودم که يهو کسی گفت : خانم شعری ! کمی خيره شدم و بعد يک کلاه شاپو  بر سرش تصور کردم  هان ! شناختمش  ..  حضرت زورو بود با قوم و قبيله پرشين  که از صبح منتظرشان بوديم  و ايشان با پستی بلندی های دم غرفه که  کنار امدند و به تعادل رسيدند؛  شعار های انقلابی و کوبنده سر دادند که چه سخت بود  پنهان کردن خنده مان هرچند وبلاگ نويس می ميرد فيلتر نمی پذيرد  حقيقتا اينقدر از امدنشان خوشحال بودم که حواسم نبود  چطور پذيرايی شدند و الان متوجه شدم کلی عيب و نقص در کارمان بوده که فقط  عرق شرمندگی بر پيشانيم می نشيند .مرگ بر امريکا ..مرگ بر پروکسی مرگ بر حواس پرتی !

خوب وقتی ادم مولتی تسك شود به هر پنجره حافظه كمتری تعلق می گيرد شور و هيجان بچه های پرشين كه جای خودش در همان لحظه .. rightدر همان لحظه  دوستان بازخواست می كردند كه اينان كيستند ..   + ای بابا وقتی رفتند می گويمتان ـ ده نه ده همين الان بگو .. بگووووو يالا ... چشممون روشن اينهمه دوست داری به ما نمی گفتی ؟  ـ يا للعجب + خواهر شعری خيلی ارادت داريم

هنوز دوستان را مجاب نكرده بودم و جمعيت دم غرفه بود كه يكی از رفقای  سالهای دبيرستان را ديدم و اين می شود كه شد .. يعنی دارم خودم را توجيه می كنم كهچرا خوب پذيرايی نكردم ها !

گذشت ..

گفتند بمانيد برای ناهار كه خود پروژه ای بود كه ان را>>> زنده به گور  <<<گزارش می دهد

 

migan farda roze valentine ast

gadim nadima ke ma javoon boodim az in tine ha nabood oh mamnam inha

hanooz zaye kadoo tavalod nagereftan az del nashode; bayad ye gham dige roo ham tahamol konam

in rooz bar tamame asheghan mobarak bad

albate ba ashegh haye halal

 

 

 

   + نرگس فتحی ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
comment نظرات ()