شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

 

امروز بچه بازيمان گل كرده بود . سر موشموشك را من گرفته بودم و دمش را ابجي خانم .من بكش ان بكش .هميشه خدا در بازي هاي كامپيوتري ضعيف بودم تا بيايم سر در بياورم كدام دكمه براي چه كار است  ,يكي نفله شده . القصه ابجي خانم از كثرت جنازه هايي كه من به كشتن داده بودم به تاب امده بود . سر ظهر جيغ و داد و فرياد . تعطيلات است ديگر, بايد يك جور بگذرد. مادر جان امد كه پتو و بالشي  براي قيلوله ظهر  ببرد كه نو گلان بشكفته خود را در حال  يك جدال فانتزي  مشاهده كرد و براي ختم ان  بهترين كار  را جدا كردن طرفين  دعوا ديد و چه كسي مظلوم تر از من !!با همان لحن بچگانه و شوخي وارانه كه ما دعوا ميكرديم ايشان هم لحن مامان گري گرفتند , انگار همه مان 10 سال به عقب برگشته بوديم . % بيا  اين اتاق بخواب *نميام ..نمي خوام .. خوابم نمي اد ..مي خوام بازي كنم

 %بيا ..بيا بغلم  بخواب *خوابم نمي اد ..نمي خوام %بيا برام قصه بگو ! اينجا بود كه خنده گريه هايم به قهقهه اي واقعي بدل گشت و به ابجي خانم گفتم : بابا  دم قديمي ها گرم !مي خواستند بچه را بخوابانند مي گفتند بيا برايت قصه بگيم. نه كه بيا برام قصه بگو!و. يك نگاه شيطنت اميز به ابجي جان انداختم و گفتم برايش  از ان ! قصه ها بگويم ؟! دندانهاي نيش ابجي جان برق زدند (مثل كارتون ها )و گفت :بگو ... و من خر شدم و رفتم براي  مادرم قصه  بگويم  ولي دلم نيامد با قصه هايم روح لطيفش را  ازرده كنم و از راه بدرش بياورم ((اخر چند روز پيش تر ها  مثل هميشه من و مادر جان در خانه تنها بوديم از  صبح تا 2 بعد از ظهر يك بار همديگر را زيارت كرده بوديم . من به كار خودم بودم و ايشان به كار خودشان !! ناهار  را كه خورديم , نيم خيز شدم كه بروم به اتاق خودم . گفت نرو . يك نگاهي  به صورت خسته اش انداختم و بعد از مكثي كوتاه گفتم مي خواهي برايت قصه بگويم ؟!  گفتند : اره دلم مي خواد حرف بزني . بمان !.4 تا قصه ابكي كه از اينترنت خوانده بودم برايش گفتم .فقط خودم مي خنديدم كه معلوم شود مطلب طنز است !! وقتي فهميدند كه قصه ها از خودم نبوده چنان شادان شدند كه  نگو. و بعد گفتند دخترم  نكند تو از اين جور چيز ها بنويسي ها ,همانطور عين خودت بنويس ! خلاصه اگر مي بينيد  اين بنده خدا در سبك  هنري  فني و استاد وارانه اش  هيچ نگرشي نمي كند  , بدانيد از كجا اب خورده! كه  در غير اينصورت به جان مادر گشتاسب    من انسان نقد پذير و كمال گرايي هستم !!!) خلاصه پايم را كه از اتاق بيرون گذاشتم ,  در پشت سرم قفل  شد ( به شكل پچ  پچ هاي بامشاد هر چه دلتان مي خواهد به ابجي خان بگوييد .. هيييييين!!)نق نقم را ادامه دادم  .. *خوابم نمي اد ... كه مامان گفتند قصه بگو در اوج گريه گفتم  : مثنوي بخوانم برايت ؟  گفت بخوان و سريع مثنوي معنوي را از قفسه بيرون اوردم و  شروع كردم به خواندن :

گفت پيغمبر ز سرماي بهار ... تن مپوشانيد  ياران زينهار ×××زانك با جان شما ان مي كند ...كان بهاران با درختان مي كند ........*.گفت صديقه كه اي زبده وجود ...حكمت باران امروزين چه بود ×××اين ز بارانهاي رحمت بود يا.... بهر تهديدست و عدل كبريا×××اين از ان لطف بهاريات بود .. يا ز پاييزي پر افات بود ××× گفت اين از بهر تسكين غمست .... كز مصيبت بر نژاد ادم است ××× گر بر ان اتش بماندي ادمي ...بس خرابي در فتادي و كمي ×××اين جهان ويران شدي  اندر زمان ... حرص ها بيرون شدي  از مردمان ....*

با اين صداي نخراشيده همچنان مي خواندم و چون مستغرق در بحر معاني بودم ,حال مستمع فراموشم  شده بود و با اهنگي ارام مي خواندم كه صداي خر و پف  مادر بهوشم اورد !!.

انگار امروز روزي ام  بود كه از كشتن  سر بازان دست بشويم و اندر حكايت باران شوم . چند وقتي است چيز هايي مي شنوم  در باره ؛اب؛  شنيده ام كه مهر فاطمه(س) اب بوده است. يا ربط علي (ع) و اب !به نظرم موضوعي لطيف است .

شنيده ام كه اب نماينده  ولايت مطلقه است بر زمين , زميني كه خود هبوط كرده است و اكنون تشنه است .و تشنه تر زمين وجودي  ماست كه با اب حيات و محبت  ائمه معصومين  پاك مي شود . به بار مي نشيند . به ارامش مي رسد . بايد دست ولايت  و اب حيات همه جا باشد  تا عمران و اباداني  بر قرار شود . بايد باشد . هست ! اب هست !  تشنگي نيست  و اين عطش است كه خشكيده !

اب كم جو تشنگي اور به دست           تا بجوشد ابت از بالا به پست

بايد كتاب روزه عارفان يا شايد روضه عارفان از  ايت ا.. قوچاني را تهيه كنم , به گمانم  مطلبم را انجا  پيدا خواهم كرد . خودم هم مانده ام  چه شد امروز كه هواي اب  ! كردم . دير زماني است  كه نگاهم به دريايي  مواج  تلاقي پيدا نكرده . مدتهاست  ابهتش چشمانم را  دريايي نكرده  . ماه هاست اب اتاق تنهاييم را  مي گيرد و غريبانه خشك مي شود و من سركي هم به انجا نمي زنم . وه كه اب گوارايي دارد اين بهار . فصل نيسان نزديك است  . شايد هم فصل باريدن و باريدن . شايد كشتي نوح اماده     شده !!!        

التماس دعا

   + نرگس فتحی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٧
comment نظرات ()