شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

بيا ساقي كه مهجورم  از آن دلدار پنهاني ..... ز وصل او نشانم ده ز احوال ام چو مي داني

 

خيلي وقت است چيزي ننوشته ام . الان هم كه قصد نوشتن كرده ام ، تب دارم !

هفته پيش اينچنين روزي كجا بودم؟ هان يادم امد  ، نمايشگاه كتاب. يك روز غرفه داري را تجربه مي كردم . صبح با خانواده  رفتيم كارنامه ازمون كارشناسي ارشد را گرفتيم و لب ورچيده راهي نمايشگاه شديم . با والدين محترم خداحافظي كردم و انها رفتند و من ماندم . تجربه جالبي بود . انگار هر لحظه اش امتحان بود . خيلي سريع بايد تصميم مي گرفتم با هر كسي چه برخوردي داشته باشم . الي ما شالله هم كه ادم رنگ و وارنگ .. اخر وقت كار نمايشگاه ، حدود ساعت 8 –9  بود  كه تنها شده بودم . هم جمعيت باز ديد كننده ها كمتر شده بود هم اينكه هر كدام از اعضاي غرفه يك جايي پخش و پلا شده بودند . خلاصه تنهايي است و حس مرموز نوشتن!...  نوشتم :

 

مي روي و گريه مي ايد مرا .. ساعتی بنشين كه باران بگذرد ...

داد و قال و جنجال ، مثل هميشه و  فرار از غوغا مثل هميشه . راحت شدي ديگر ، ارام باش . اين تو و اين دلت . اين دلت و اين تنهايي . اين تنهايي و اين نرگس چشمانت ؛ كه چه دير به گريه مي نشينند  از غرور و چه زياد بغض مي كند اين گلو و اين  بغض  اگر گريه شد،  چه سخت تمام مي شود ....كي تمام مي شود اين تنهايي غريب ! اي خداي دل نمي خواهي افسار اسبان تيز روي عشق را فرمان يورش دهي كه بتازند بر هر چه ياس هاي اسودگي  است و  خون به پاكنند با شقايق هاي وحشي ؟ .  نه !!  ارام باش دل من . فقط مي تواني بباري ، اگر دوست داري كه بداني هنوز دوست داشتن را مي داني .

 

حتما از خستگي خل شده بودم كه يكي از اقايان چه مي دانم شايد  همكار از راه رسيد . سرم را بالا اوردم . يادم نبود چشمانم خيسند . به روي خودش نياورد . بالاخره روز تمام شد و با هر بدبختي بود به خانه برگشتم . بايد براي فردا كار تحويل مي دادم . ساعت 11 شب به دوست هم غرفه اي زنگ زدم تا  از احوالات خودم با خبرش كنم . به حرفم گرفت! كله ام را خورد من داشتم غش مي كردم و ايشان هم براي ازدواج مشورت مي كرد . با خودش  فكر نكرده بود ادمي كه از خواب ديوانه  است صلاحيت مشورت كردن ندارد؟!!  از همه بدتر اين بود  كه مادر جان بالا سرم ايستاده بود و گمان ميكرد چه داريم  مي گوييم ! فكر مي كرد داريم غيبت رئيس و همكاران را مي كنيم . مدام زير نويس مي داد و غر ميزد  كه بسه ! تمامش كن  دير وقت است .. بابا اين طرف كه ايشان  مرا خل كرده اند  شما هم از اين طرف ... لا اله الا الله ..  ساعت 12 توانستم خلاص شوم و بخوابم .

 

 صبح بعد از نماز نشستم پشت كامپيوتر  تا ساعت 11 . كار تمام شد و فرستادم . پاك يادم رفته بود كه عصر امتحان دارم . هنوز به فرم انتخاب رشته نيم نگاهي هم  نكرده  بودم . يك ناهار فوري خوردم و اماده رفتن سر جلسه امتحان شدم . در راه جزوه را ورق زدم  . امتحان دادم و برگشتم . مثل هميشه از ميدان هفت حوض تا خانه را پياده امدم نيم ساعت چهل دقيقه اي مي شود . برايم لازم بود مثل هميشه . به خانه كه رسيدم دوباره تلفن .. تلفن .. نمي دانم من خيلي حرف مي زنم يا طرف مقابل ! انگار قسم خورده ام كه گوشي را كه بر مي دارم كمتر از 45 دقيقه ..يك ساعت نشود ! كف كرده بودم

با فلاني حرف زدي ؟ ..اره .. خوب چي گفت ؟ قبول نكرد .. ااا .. من شرمنده   خوب دوست ندارد شوهرش ديپلم ردي باشد و خودش كارشناس ادبيات من چه كار كنم ... براي استاد فلاني كادويي چي بخريم؟ ..من چه ميدانم .... هر چي  مي خواييد ..مگه قرار نشد از اين كشتي ها كه تو بطريه بخري؟ ..اره ولي پيدا نكردم ...... زمان شام شد .. مادر گفت ديروز بعله بران دختر فلاني بوده .. گفتم به سلامتي ! دردلم گفتم بيچاره شوهرش . خدا صبرش بدهد . دختر خوبي است ها ولي كمي زبان دراز ! حل مي شود بعدا فعلا به حساب  سن كمش  مي گذاريم ... تصورش را بكنيد تازه خوابيده باشيد كه دوباره تلفن زنگ بزند. گوشي را برداشته ...برنداشته به باد انتقاد گرفته شدم . با غرغر هاي مدير گروه خواب از سرم پريد ..

 

 فردا تا ظهر پاي كامپيوتربودم  .. ..بعد رفتم  مدرسه ... به خانه كه رسيدم ناهار خورده نخورده به سراغ فرم انتخاب رشته رفتم . ساعت 6:30 تازه پيش نويسش تمام شد . در پر كردن فرم دچار مشكل شدم  .به دوستم زنگ زدم ...گفت :تا هفت بيشتر وقت نداري ها .. پس تا الان چه كار ميكردي؟ ..سرش داد زدم ..گفتم نتونستم خوب ..حالا مي گي چه كار بايد بكنم يا نه ؟ ...نه اينكه خيلي رتبه خوبي اورده ام .با اين وضع انتخاب رشته كردن هم حتما قبول مي شوم !سر ساعت 7 به محل تحويل فرم رسيديم يكي ازمسولين  دريافت فرم كه بساطش را جمع كرده بود و داشت مي رفت . ولي خدا را شكر مسول مربوط به فرم من هنوز نرفته بود . فرم را دادم .كارنامه ام ممهور شد و نزد پدر محترم بازگشتم . پدرم ماشين را حركت داد  . ازمسيري كه انتخاب كرده بود تعجب كردم .گفتم نمايشگاه مي رويم ؟ گفت :اره . در دلم گفتم همين يكي را كم داشتم . تا 10 شب فقط دويديم و فقط دنبال كتاب هايي كه از قبل مي خواستيم بخريم بوديم .  برگشتيم خانه . نيم ساعت نگذشته بود كه تلفن زنگ زد ....

 

اين فقط 3 روز بود .باقي هفته هم به اين شكل ادامه داشت . .ديروز و امروز مخم را تعطيل كرده ام . از صبح هم افتاده ام به جان اتاق . از عيد به بعد تميزش نكرده بودم . هم اتاقي عزيز تر از جانم هم كه بدتر از من هيچ چيز برايش فرق نمي كند . بايد بيل مي اوردم تا خاك طاقچه را جمع كنم ! در عوض الان اتاق دسته گل شده البته  كمي هم  در چيدمان وسايل تغييرات دادم  . عصر يك ساعتي خوابيدم . گلويم بد رقم مي سوزد . مريض شده ام . صداي زنگ در امد . خانم همسايه بود از پنجره بيرون را ديد زدم . چادر مشكي مهماني اش  را  سر كرده! خدا به خير كند . هر چند من كه به " نه " گفتن عادت كرده ام

 

فردا شنبه است و كلي كار نصف ونيمه  ...

 

اين هفته درسي گرفتم درباره "طهارت قلب " وصف حال من بود .

درس از اين قرار است :

قلب به معناي گرديدن و جابجا شدن است . نفس انسان حال واحدي ندارد و دائما در انقلاب است گاه حال خوشي دارد و گاه بد حال است . گاهي در هنگام نماز و ديگر عبادات حال مناجات دارد و گاهي ندارد اين طبيعت انسان است  كه در حالات گوناگون به سر مي برد . معمولا نفوس مضطربه خود را در اين وادي نشان مي دهند . نفوس مضطربه همان جانهايي هستند كه دائما در اضطرابند . انسان را همتي بلند بايد تا بتواند قلب خود را از اين اضطراب نجات بخشد و ان را پاك و طاهر  گرداند. انسان بايد تمام هم و غمش را در يك مسير بياندازد تا به اساني نفس خود را ارام كند . درغير اينصورت تشتت بودن و پراكندگي موجب سقوط انسان مي گردد . به فرموده علي (ع): خداوند در دلهايي كه خويش را از تشتت و الودگي رها نيده اند نظر مي كند زيرا اين دلها به حق روي اورده اند . خود را از پراكندگي نجات داده اند ...

كتاب شرح مراتب طهارت از استاد حسن زاده املي مجلس هفدهم

 

 

 

 

   + نرگس فتحی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢٦
comment نظرات ()