شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

بده آدم با خوش تعارف داشته باشه و بگه حالا تشریف داشتی !

چند وقته چند تا موضوع جالب و به یادموندنی و هیجان انگیز برام پیش اومده که جووون  می داد واسه ثبت در تاریخ ! حتی از مرحله همت هم گذشت و اینجا رو باز کردم که بنویسم ! ولی ننوشتم برای اینکه اینقدر بد ! بود که نمی خواستم جنازه تعفن بار کلمات اون خاطره برای همیشه اینجا رو بد بو کنه ! پس به قول یه بنده خدا بگذریم ! خدا وکیلی که گذشت کار بزرگونه ! ولی همین ماجرای نوشتن و ننوشتن این خاطرات  و گشت و گذار تو وبلاگ خودی ها باعث شد به این موضوع پی ببرم که حداق اطرافیان من و من ! تمایلی به افشا کردن خوشی هامون نداریم . هیچ کدوممون داد نمی زنیم که فلانی امروز بهم محبت کرد .. امروز عاشق فلان حرکت فلانی شدم ... یا تا اطلاع ثانوی خراب معرفتم لطفا در این مکان با احتیاط بی مرامی کنید ! همش بلدیم بنالیم . چه بد شدیم ما ! واه واه !!

جالب بود دیگه ... شاید همین کشف عمیق باعث شد نا خوشی ها و دلخوری ها و تردید ها و خرابی هامو منعکس نکنم .

یه نکته عجیب و تکان دهنده : نمی دونم چرا نمی تونم تکون بخورم . نمی تونم پامو از پله ی اول بردارم و بذارم رو پله بعد !همش می گم این پله که هنوز آباد نشده .. کجا برم ؟حالا یه خورده وایسا !

 بده آدم به خودش تعارف بزنه که حالا تشریف داشته باشید شام در خدمت باشیم ... اون وقت وسط شام نوشابه هم واسه خودش باز کنه و فکر کنه بغداد هم شهریه .. نچ نچ خیلی بده ! حالا با خودم چی کار کنم؟ راستی بچه ها تا یه ماه دیگه شاید برن بغداد .. کربلا .. اون طرفا ! امام حسین جونم تو مخمی ها ! یهویی می آیی و میری !

غصه ی به علاوه یک شدن !  < اینم یه مطلب که تو سایت کانون اندیشه جوان نوشتم

   + نرگس فتحی ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٦
comment نظرات ()