شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

امروز بیست و سومه !

این یعنی 4 روز دیگه می شه یه ماه که عروسی کردیم ! اتفاقی که محال به نظر می رسید و اما حکایت این یک ماه زندگی خودش حکایتیه منحصر به فرد و نگفتنی !

این یک ماه تعبیر معنیه ملس بود  ! نه شیرین نه ترش !

حال ندارم بنویسمش ! نمی خوام بدونی!

گمونم از همین چند خط  هم تابلو شد !

*خونمون خیلی قشنگه ! اتاق کارمون فوق العاده زیباست !  اتاق خواب ... زیاد با قیافش حال نمی کنم . مصنوعیه ! و خودمون 2 تا ... که اصلاً نیستیم ... که همش خسته ایم ...

*از هفته بعد برنامه ی عصر و دوباره من می زنم . نفس عمیق ! یه هفته در میون .

*مدام ازمون می پرسن سفر نمی رید؟ و من مدام دوست دارم اقلاً یه نصف روز بی دغدغه از خونه بودن لذت ببریم !

*این ها رو رها کن ، 2 تا غذای خوب از لیلی گلدیس یاد گرفتم ... همش بوی کوکوی پیازچه تو مخمه ... الان هم دلم خونه می خواد و غذای خونگی...

*این روز ها بیشتر وقت دارم یاد آدم ها بیفتم و واقعاً وقت ندارم یه کاری کنم که بفهمن من یادشونم !

*این روز ها در یک بی قیدی عجیبی به سر می برم ! مخ تعطیلم ! برام هم مهم نیست !

   + نرگس فتحی ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
comment نظرات ()