شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

نخواستن توانستن نيست!

اين اولين شكست آشكار در طول اين چند سال زندگي من است
با اين كه اصلا برايم قبول شدن در آزمون فوق ليسانس مهم نبود ولي يك حس عجيبي دارم
(اصلا كه چه عرض كنم فقط 10 تا آزمون آمادگي داده بودم و 6 ماه الكي خودم را مثلا معطل درس خوندن كرده بودم
و به هيچ چيز ديگري تو آن مدت فكر نكرده بودم)
با اين حال برايم مهم نبود چون الان خيلي خسته ام
(به قول خانواده از چي خسته اي از درس نخوندن ها!!)
تمام مدت سال گذشته با خودم كلنجار ميرفتم كه بالاخره مي خواهم برم فوق يا نه
يك روز مي گفتم ميرم بد درس خواندن دوره ليسانس را جبران مي كنم
يك روز ميگفتم خوب حالا كه چي بشه ؟
خلاصه
فعلا كه قبول نشديم
حس وحالش برام بيشتر مهم است
تا حالا ديديد كسي يك ذره از شكست خوشحال بشه
از اينكه ديگران بهش بگويند ما اصلا فكر نمي كرديم تو قبول نشي و آن كلي خجالت بكشه
و صورتش قرمز بشه بعد تو دلش ذوق كند
عجيب است ديگه
آدم از آه هاي پشت سر همي كه از سينه اش بيرون بيايد كيف ببرد
ميدانيد چرا؟
آخه اصلا فكر نمي كردم همين يك ذره غيرت درسي برام مانده باشد
اصلا فكر نمي كردم ديگه ديگران از من توقع داشته باشند
اينها خيلي چيز هاي خوبي اند
من خيلي هم دانشجوي منفعلي نبودم ولي چون هميشه به ايده آل فكر مي كردم
از همان يك ذره اي كه بودم احساس رضايت نداشتم
دوران دانشجويي من پر بود از اين حرف ها :حالا كه چي بشه ؟واسه چي ؟بعدش؟ كدوم آينده؟
هر چند وقت يكبار اين چيز ها مي آيد سراغم بعد بايد جون بكنم و كلي از خدا پيغمبر كمك بخواهم
تا از خودم دورشان كنم
تازه اين حرف ها را دارم من ميزنم كه هميشه با يك موج سر و صدا و هار وهور همراهم
تو خانه هم هيچ مشكلي ندارم هميشه ناز و نوازش و از گل بالاتر هم بهم نگفتند
شايد براي همين است كه اين يك ذره شكست برايم خوشايند است !!!!!!
فقط بديش تو اين است كه دوباره با يك آينده مبهم روبرو شدم

   + نرگس فتحی ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢٠
comment نظرات ()