شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

وقتی حمید جان احساس وظیفه می کند.

زن خمیده و خشک بود مثل برگ هایی که از دست آفتاب مرداد سوخته باشند و معلق تاب خورده بود و بود و بود تا رسیده بود به حمید جان.
" من فقط می خوام یه کم درد و دل کنم" این را زن گفت و کمی شانه اش را پس کشید. 
حمید دستش را از روی شانه ی زن برداشت و روی بازویش گذاشت و گفت:
"باشه... بگو عزیزم ...گوش می دم."
زن گرفته بود مثل روزهای مه آلود گردنه ی حیران و زن مستاصل بود حمید دستمال کاغذی را روی صورت زن کشید .روی گونه های زن...
زن دوباره بغضش ترکید و صدای شکستن ستون دار و ندار جانش شنیده شد. دار و ندار همان برگ خشکیده ، رگبرگ های خشکیده ی خیانت چشیده. پس دست حمید را پس نزد فقط گفت: " آقا حمید می شه دستتون رو بردارید من فقط می خوام دلمو پیش یه نفر خالی کنم."
حمید گفت: "باشه، خب؟ بعد چی کار کردن؟ و بعد دستش به بهانه قطره ی اشک رفت سمت لب های سفید و لرزان زن.
"و زن دو دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: "..." نگفت. نمی توانست بگوید، حالا بغض دردناکش شده بود صدای پاره پاره شدن جگرش و لخته های خون رنگ باخته بودند و شده بودند اشک داغ.
" کاش داغ دیده بودم،کاش براش زنیّت گیری نکرده بودم، کاش من اینقدر باهاش اینجوری نبودم" این را زن گفت در حالی که کف دستش می خواست به علامت صداقت باشد و شاید محبت گدایی کند ولی نمی شد، می لرزید. 
و حمید گفت : "نازی... " و یک دستش کف دست صادق زن را گرفت و دست دیگرش را سراند سمت سینه ی زن . زن تکان ریزی خورد ولی...
...
لرزید ولی سکوت کرد .
لرزید و ریز گریه کرد و حالا بی صدا و حمید گفت: "خب؟ بعد چی کار کرده؟ دوستتو می گم؟ بعد از اینکه با شوهرت خوابیده؟ " و رنگ از رخ زن رفته بود و باز ساکت می بارید و حالا دکمه ی اول مانتواش باز شده بود !
و زن می خواست بگوید :"حمید آقا من فقط... "
که نگفت.

   + نرگس فتحی ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()