شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

تبریک

پریروز رو مرخصی گرفته بودم، می خواستم برم اردوگاه باهنر فیلمی بسازیم از خوردن و خندیدن و فیلم دیدن و بازی کردن بچه های احتمالا نخبه. که البته همچین ها هم نخبه نبودن یا لا اقل من چیزی ندیدم؛ منی که به خاطر گرد گل و بوی سمن اینقدر راه نفسم تنگ بود که خلقم از اون تنگ تر بود و اگه نگم مثل سگ لا اقل مثل  کوالا بهشون نگاه می کردم. نه خنده ای نه اخمی نه هیچی. دوربین مثل بیل تو دستم بود و مثل یه کاربلد روزمزد کارمو می کردم.

فرداش شد.

 بازوهام درد می کرد . هنوز هم نفسم برنگشته بود، دور گردنم یه شال نخی بسته بودم. همون شالی که هر وقت حامد با اون وضع می بینتم بهم می گه شازده کوچولو. پتو رو کشیده بودم رو سرم که تلفن پشت تلفن زنگ زد. جواب دادم . لعنت به  اولی و دومی و سومی که از محل کارم بود. برو استودیو 11 منتظرن. آقا! من مرخصی ام. ای داد یادمون رفته مرخصی رد کنیم برات . اگه می تونی پاشو بیا. بابا بی خیال. باشه بی خیال. مضمون مکالمه همین بود  و خب بالطبع نتیجه به همین سادگی حاصل نشد. القصه.

فرداش شد.

قم بودم تو دانشکده رییس بالا دستیه زنگ زد. برنداشتم. گفتم حتما می خواد بگه دیروز چرا مرخصی رد نکردی. دوباره زنگ زد دوباره بر نداشتم. زنگ زدم به رییس یکی مونده به بالایی که فلانی چه کارم داره. اونم حدس منو داشت. پس دوباره از سازمان زنگ داشتم و برنداشتم.برگشتم تهران 9 شب بود. خسته و له از ترمینال هوس حامد کردم. پیچیدم رفتم دفتر. دیدم  به! دارن گزارش های کهریزک تدوین می کنن. منو تدوین گر یه دل سیر به "من و پیرزن ها" خندیدیم. گزارش برا روز مادر گرفتم خوب شده. از برنامه روز از نو پخش می شه ان شالله. اینقدر انرژی داشتم که اصلا حالیم نبود ساعت 1:30 .شام فقط نون پنیر هندونه خوردم. تازه حامد همونم وقت نکرد بخوره. دو و نیم سه رسیدیم خونه و خوابیدیم.

فرداش شد.

 ولو. ریخته . خواب . تو استودیو 2 بودم. اسکندری رادیو جوان داشت نمایش اجرا می کرد و من و خانوم قادری کلن لذت می بردیم. سطل آشغال آوردم بیخ میز صداء دو تا بادوم روی هم می ذاشتیم و می شکستیم و می خوردیم و بعد پرتقال و بعد که باز گشنم بود مجبور شدم برگه ی طلایی کیفمو بیرون بیارم. نون بربری جون.  که رییس بالاییه اومد و گفت خانوم فتحی یه لحظه بیایین! گفتم ای داد! می خواد بگه مرخصی؟ رفتم دم در. گفت مبارکه . حکمتون اومد. با معمولی ترین حالتی که می شد گفتم. اِ! بالاخره ! گفت شیرینی یادتون نره. گفتم چشم. دو دقیقه بعد یه کاغذ برام آورد. یه نامه ی واقعی که چند نفر توش پاراف تبریک داشتن و ذوق کرده بودن و گفته بودن به فتحی جون بگید بره دنبال کارای بیمه اش. و من فقط کمی خوشحال شدم که می تونم بیمه تکمیلی بگیرم که ارزون بزام!  رییس یکی مونده به آخری هم تبریک گفت. بهش گفتم خیلی برام مهم نیست. گلوش پر بغض شد. زیر چشماش گود افتاد . صدای شکستن قلبشو شنیدم. عصبی دستاشو تو هوا تکون داد که اصلن واحد فنی برات مهم نی. اصلن اینجا آخرین جاییه که برات مهمه . بعد به سرعت چند نفر دورشو گرفتن و من و اون تراولینگ شدیم و از هم  دور شدیم . دور دور. من بی خداحافظی رفتم سمت ساختمون اداری و اون رفت به اونایی که دورشو گرفته بودن کمک کنه.  خمار- خمار، شل و ول مثل کسایی که نباید آب تو دلشون تکون بخوره از 70- 80 تا پله ی خارج ساختمون شهدا راهمو کشیدم و اومدم پایین.

ساعت ها گذشت.

تبریک می گم. تبریک می گم. تبریک می گم. همه می گفتن تبریک می گم. جالبه چقدر مردم تبریکشون می آد. به بابام زنگ زدم. شاید اون خوشحال شه. شد. گفت آژانس بگیر تا ساختمون بیمه، من پولشو می دم. اصلن شیرینی هم من می گیرم. آخه الهی قربونت برم باباجون، من باید شیرینی بگیرم، اینو من گفتم و لبخند زدم .تبریک بابام خوشمزه بود. یعنی خوشیش خوشم کرد.

ساعت  ها بی گذشت گذشتن.

با هدی فلاح ضبط داشتم . بعد هم مرغ ترششو خوردیم. کیف می کنم که خانوم شده. خوشم می آد آدم مراحل زندگیشو واقعا ً مزه کنه. با لذت غذا پختن یعنی مزه ی زن شدن رو فهمیدن. بهش گفتم دیشب لای آت و آشغالای  خیابونای پایین شهر هندزفری تو گوشم بود و برا خودم عشق می کردم  و راه می رفتم که یه طرح توپ به سرم زد. با طرحم صفا کرد. دلش آب شد . گفت منم بازی . گفتم بازی بازی.

ساعت ها آب شدن و رفتن.

عبد خدایی و دکتر عرفانی و دکتر رجبی تو استودیو 2 توی سر هم می زدن که رضاخان کاریزما داشته یا نداشته؟  مردم دوستش داشتن یا نداشتن؟ باز هم همکارا از دم استودیو می گذشتن و تبریک می گفتن. به حامد اس دادم که استخدام شدم. زنگ زد. خوشحال بود . تبریک گفت. تعجب کردم. استودیو بقل کارش طول کشید . همه رفتن . من قبول کردم که بمونم. موندم . تموم شد. روز تموم شد. یه روز کاری. یه روز کاری رو ناکار کردم . یه روز پر تبریک.تبریک برای استخدام. چون خیلی ها نمی تونن استخدام شن و من شدم که روز هام رو ناکار کنم و برای همین تبریک شنیدم و وقتی مثل الاغ های امام زاده داوود از کنار کنار پیاده روی ولیعصر بالا می رفتم به رییس یکی مونده به آخر مسیج زدم که قلبت نشکنه. منم جو گیر خوشحالیم. تبریکا به قلبم اثر کرده. خوشحالم. شیرینی هم می دم. خوشحال شد و باز تبریک گفت.

غروب شد.

استخدام شدم. رسما ً صدابردار صدای این مملکت شدم

و امشب شب خوبیه چون به مدد آقای متولیان طرح یه فیلم نامه به ذهنم رسید.

 

   + نرگس فتحی ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()