شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

قبله ام گمشده آيات وكتابي بفرست جبرئيل نفسم سوخت خطابي بفرست
اي كه در پرده نشستي تب عريان مرا طاقت آتش سوزان عذابي بفرست
دوست دارم عطش داغ تو تكرار شود زمزمت خواهش من نيست سرابي بفرست
باش تا حوصله ام سرخ شود معجزه كن شب عصيان شده پيغمبر نابي بفرست
هميشه يك چيزي تو زندگي بوده كه تقاضاي اون را از خدا داشته باشم ولي چند وقت است از اين جنس خواهش ها ندارم.
از چند وقت مونده به محرم دلم مي خواست اين دهه زود بياد يك دل سير گريه كنم آخه دلم خيلي ميل كربلا كرده شاد تنها چيزي كه الان تمنا شو دارم .
محرم هم رسيد اولين پرچم ساهشو كه ديدم دلم لرزيد از اعماق وجود گفتم : السلام علي الحسين تا حالا اين طور سلام نكرده بودم
از خودم خوشم آمد .
آدم شده بودم.
مثل اينكه دارم بزرگ مي شم مباركه
حال وهواي خوبي داشتم با اينكه زياد مجلس امام نمي رفتم ولي براي همان يك سلام راضي بودم.
تا اينكه 7-8 محرم رسيد .
رفته بوديم مسجد مداح داشت روضه مي خوند مثل هميشه
صورتم يخ كرد اشكم خشك شد از حرف هاش بدم مي آمد
با خودم گفتم اين همه سل براي تشنگي براي تيغ براي آتش گريه كرديم بس نيست
بايد چيز مهمتري باشد بايد پيداش كنم
و پيدايش نكردم
ديگه گريه ام هم نمي آمد
دلم مي سوخت براي مظلوم بودن يك عظمت
دلم ميسوخت براي نجيب بودن يك خاندان
براي نجيب بودن
براي حق بودن
مي سوختم ولي اشك نداشتم
يك چيزي رو گم كرده بودم نميدونستم چيه
روز عاشورا سنت شكني كردم(سنت تعريف شده خودم را)رفتم براي ديدن دسته ها
صداي بلشون كه دل آدم رو مي لرزونه اساس مي كني تو صحنه جنگي
داره يك اتفاقي مي افتد يك خبري است ولي من كجاي آن واقعه قرار دارم ؟دارم چه كار مي كنم؟
فقط نگاه مي كردم
جلوي جمع رو خاك نشستم تا ان غرور كذايي خورد بشه له بشه
ولي كفشامو در نياوردم!!
دسته ها رفتند و من ماندم و من
خدايا التماست مي كنم لا اقل يك حاجت بده ..........
نوري توي قلبم و روشن كرد
يك چيزي مثل وحي
اين رو بخواه :
خدايا يك معلم مي خواهم از اين آوارگي خسته شدم از اين بي هدفي
يك مراد مي خواهم.

   + نرگس فتحی ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱۱
comment نظرات ()