شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

تابوی شله زرد!

دستم نیست امروز چندمه ماه رمضونه.  می دونم از نیمه گذشته. دیشب سومین شب بود که خونه خودمون بودیم . همه ی این سه شب هم به هوای مهمون خونه بودیم. دیشب برای اولین بار شله زرد پختم.حس جالبیه آدم شله زرد بپزه.

 آستیناتو می دی بالا می ری دم گونی برنج ایرانی اول یه پیمونه بر می داری بعد با خودت می گی خوبه کافیه، طمع نکن، این برنجه، وا می شه، همون جور که تو آش سه سال پیش وا شد. همون که باعث شد یه ریزه آش یهو بشه یه دیگ آش. یادت بیار ! طمع نکن . این برنجه همونه که وقتی می خوریم وا می شه و پهن می شه و به تبع دلمون هم به همون شکل پهن می شه رو پامون  و می شیم دلدار. البته اسمای دیگه هم می شه روش گذاشت مثه شکم گنده ، چاقالو، خیکی ، گونی،  بشکه ولی من ترجیح می دم از همون دلدار استفاده کنم یعنی کسی که بسیار دل دارد.


 به هر حال سر گونی برنج بودی و یه پیمانه بر می داری و یادت نمی آد که این برنجه و وا می شه پس یه پیمانه دیگه بر می داری داری خالیش می کنی تو قابلمه که به خودت می آیی نصفشو پس می فرستی مثه اون شعره که می گفت نامه رو نخونده پس فرستاد دقیقن با این نصف پیمونه برنج هم همین کار می کنی و با قلیانات روحی و تشویش های ذهنی می ری دم سینک . دم ظرف شویی. دم همون ... چیه اسمش همون که می شه توش شست. حالا اسمش مهم نیست و مدام تو این فکری که تو چقدر مهمی . تو چقدر مهیبی . تو چقدر جالبی و حتی چقدر قشنگ که داری شله زرد می پزی. چون شله زرد پختن خیلی کار مهمیه. در حد تابو. در حد حد اینکه اگه بتونی خیلی تونستی و شیر آب باز می کنی و به به ، به این برنج ایرانی که اینقدر خوش بو اینقدر خوشجل! اینقدر مفیده که موجودات ریز ریز مشکیه فراوانی خیلی زودتر از ما آدم ها به خواص اون پی بردن و به امید کرم شدن و به امید پروانه شدن و پر زدن اومدن در لایه های مختلفش خونه کردن و تو اینو وقتی می فهمی که شیر آب رو باز می کنی و موجودات ریز مشکی غریق می آن روی سطح آب و تو خوشحالی که هیچ کس دور و برت نیست تا این صحنه ی مستهجن ببینه چون مطمئنن برنج خوردن براش سخت می شد و خانم های خونه موجوداتی هستن که به هر ترتیب می خوان اموال زندگی رو حفظ کنن و البته یه گونی 20 کیلیویی برنج ایرانی جزو مهمترین اموال به حساب می آد پس بی خیال گرونی آب می شی و هی آب می کشی و هی به موجودات ریز مشکی می گی . هی موجود ریز مشکی بیا بیرون ... هی ... شبیه کابوی ها می گی هی و لحظه به لحظه قهرمان تر می شی . تو یه شجاع دل هستی که دلداری و خیلی دل داری و به مبارزه با هر موجود ریز مشکی ای می ری و حتی از پس موجودات سیاه بزرگ تر هم بر می آیی . هی سیاه برزنگی ... و آب می کشی تقریبا 26 بار قابلمه پر و خالی میشه و دیگه موجودی نمی بینی و همیشه یعنی این همیشه از اول همین گونی شده همیشه. همیشه این سوال از خودت می پرسی که واقعا من اینقدر خوب برنج می شورم که هیچ موجود ریز مشکی در حین خوردن به چشم نمی خوره یا اینکه موجودات ریز مشکی در اثر پختن در آب جوش حل می شن و خب چه اشکالی داره اگه آدم موجود ریز حل شده بخوره چرا که اون موجود از همین گیاه ! یعنی برنج تغذیه کرده و در ذات اون برنج نهادینه شده و خب نمی دونم چرا برنج سفیده و این موجود سیاهه ولی بالکل عیب نداره اگه تو آب جوش برنج حتی موجودات حل بشن و همه ی این مشغله های ذهنی که انرژی زیادی از آدم می بره ؛ باعث می شه دقایق زیادی به خیلی چیزای دیگه فکر نکنی و فقط به همین موضوع شستن فکر کنی.  چیز های دیگه مثه طرح های تلوزیونی . طرح فیلمنامه . دانشکده که به امون خدا ولش کردی. تصویب طرح اجمالی پایان نامه ،ناروی رفیق قدیمی. زخم خیانت یک آشنا. وسواس مادر شوهر. لک روغن مایع روی گاز که خیلی هم سخت پاک می شه ، لباس های تا نشده ی وسط اتاق و اینکه چنگال و چاقوی دم دستیت ناقصه و به تعداد نیست. پس موجودات ریز مشکی خیلی هم بد نیستن چون برای شستنشون زمان زیادی- به اندازه زمان لازم برای 26 بار شستشو- تو دچار فراغت خیال می شی و فقط در حالتی بین دقت و چندش غوطه می خوری .

 به هر حال تو هنوز نمی دونی اینقدر آدم معتبری هستی که شله زرد بپزی یا نه . فایل ذهنی شله زردت باز می شه و خاطرات دختر خونه بودنتو رو ورق می زنی . مامان گفت اگه زود شکر بریزی قل می زنه و می چسبه اون وقت بیچاره می شی از بس باید هم بزنی . اوکی . پس اندکی آب به سر برنج اضافه می کنی و اونو می ذاری روی دوست داشتنی ترین شعله ی گاز پنج شعله ات! شعله ای با اندازه ی متناسب و دم دست . یعنی همین ردیف جلو. وقتی شعله عقبه آدم مجبوره دستشو از روی قابلمه جلویی رد کنه تا به اون برسه و همش بزنه همین باعث می شه بخار قابلمه جلویی دستتو بسوزونه و البته موی سری که روی بازوت به زور خودشو گیر داده در اثر بخار کرخت شه و بیفته توی همون قابلمه اول نامرد . پس همین شعله های جلو خیلی بهترن و بیچاره تر از همه، چون زیاد ازشون کار کشیده می شه بیشتر از همه هم کثیفن .

 برنج شروع می کنه به جوشیدن و تو با دقت نگاهش می کنی هم دنبال اینی که ببینی تو فراز و فرود لایه های مختلف قلیدن برنج موجود سیاهی، دونه ای، زشتی و پلشتی ای آیا دیده می شه یا نه؛ هم اینکه مدام به این موضوع فکر می کنی که آیا این منم که دارم شله زرد می پزم؟ آیا واقعا در ناصیه این قلش ها! شله زردی نوشته شده؟ و این تویی که ثانیه به ثانیه شاهد تحول  دونه های برنجی از کوتاه و سفت به رشید وخوب به  رعنا و تپل به خیلی رعنا و ترک خورده و تپل و دو نیم شده و وارفته و هی تو دررفت و آمدی و مدام پارچ پارچ آب است که بر سر قابلمه در حال جوشش فرود می آید و به او شوک داده می شود. تو مدام به این موضوع فکر می کنی که آیا مادرت گفته شوک این مدلی برای هر چه بیشتر وا رفتن برنج خوبه یا بده؟ ولی عقلت می گه :"در مسیر شله شدن وا رفتنی باید!"

و یه گوشه آروم می گیری و به این فکر می کنی که آخه آدم باید  در سی سالگی دست به اولین تجربه ی شله زرد پختن بزنه؟ مادران ما ... نیاکان ما ... اگر اون ها این امر مهم ، این هنر جمعی، این آیین سخت و غذای به این مهمی رو حفظ نمی کردن چطور سینه به سینه به تو می رسید؟ و تو چرا اینقدر تاخیر داشتی؟ واقعا ما داریم به چه سمتی می ریم؟

 برنج داره قسمت می ده می گه داغون شدم کاکو... له له! به دادم برس. تو بالاخره دست از اعتماد به نفس کاذبت بر می داری و می ری سراغ کتاب آشپزی رزا منتظمی صفحه 363 اینقدر از این اینقدر از اون. به هر ترتیب شبیه سازی می کنی و می گی حالا که اون یه کیلو پخته اینقدر شکر ریخته منم با 1.5 پیمانه دو تا پیمانه شکر می ریزم. اول پیمانه می کنی و شکر ها رو می ریزی بعد شیک و مجلسی یه یا ابوالفضل رضازاده ای می گی و بسته ی شکررو بلند می کنی و می گی حالا دیگه سوسول بازی بسه! اینم واسه دل شوهرم که پر شکر دوس داره و یا علی یه هوار هم این مدلی شکر می ریزی و نگران می شی نکنه الان قل بزنه و بپره رو دستم! نکنه بچسبه! نکنه تیکه های چسبیده ی سیاه بیاد بالا و شله ام خال خالی شه! و می ری سراغ زعفران و می سابی و آب جوش و دم  و این حرف ها! دلت برای زعفران  ریش میشه انگار به جونت بسه اس! اعتبار زن جماعت به زعفرونشه. تو هفت تا سوراخ قایمش می کنه که مبادا روزی که دزد زد به خونه پیداش نکنه! یه ریزه زعفرون بر می داری. یه ذره دیگه اضافه می کنی. می گی اینم برای عزت پیش چشم مادر شوهر، گور بابای مال دنیا . پس انداز زعفرونم زیاده . بذار این اولین تجربه خوب از آب در بیاد. بذار ولخرجی کنم. و چند پر دیگه زعفرون می ریزی تو هاونگ که به خودت می آیی . هوی چه خبره! و وقتی تنهایی به خودت اجازه می دی تا با خودت این طوری حرف بزنه! جلوی دیگرون خودت باید احترام خودتو نگه داره!  پس بس می کنی و بسنده می کنی .

و تو چه می دونستی که لحظه ی ریختن زعفرون به دل برنج داغون اینقدر قشنگه! حلقه ی زعفرونی رنگ هزار توی حلزونیه سوشیانت درخشان که در عمق فرو می ره و وای که چه خلوص رنگی و چه درخششی داره این موجود گرون خوش بو! و هم می زنی و هم  می زنی و خیلی هم می ترسی . مثل مجری های حرفه ای که از زمان حرفه ای شدنشون کار براشون سخت ترشده و کوچیک ترین اشتباه براشون گرون تر تموم می شه مثل تموم حرفه ای ها نگران تر ازقبلی. خرج برنج ایرانی و شکر فراوون یه طرف. علقه ای که به زعفرون داری یه طرف دیگه . اگه این هیکلی که داره قل می خوره واقعا شله زرد نشه چی؟ چه کسی پاسخگوست!؟ و از ترس چسبیدن هی هم می زنی ولی قابلمه خیلی با تعجب بهت نگاه می کنه و بلند می گه من قصد چسبیدن ندارم و تو واقعا می فهمی که اون صدایی که از دوران دختر خونه بودنت تو سرت یه کم صدای گمراه کننده ای بوده چون خیلی خیال چسبیدن  نداره ولی هم می زنی و دلت بادوم می خواد و پسته که اگه توی این ملات(که به درد چسبیدن دو تا آجر می خوره) بادوم و پسته بود نور علی نور می شد. و تو این فاصله یادت می اد چند تا بادوم چروکیده ی مهجور مقهور تو کنج اون ظرف بلور خاک گرفته افتاده رو اپن و ماه هاست که آینه دق آشپزخونه شده پس بهترین فرصت همینه که هم بادوما تموم شه هم ظرف خالی  شه. "بادوم می شکنی آی دونه دونه ؛دونه دونه!"( با آهنگ زیتون می خوری آی دونه دونه ی تبلیغات بازرگانی خوانده شودمحض آنتراک)؛ و بعد می ندازی توی لیوان و آب جوش را باز می کنی رو سرش . لیوان آب ترک می خورد. مثل سنجاب عصر یخبندان دلهره ات می گیره که نکنه الان لیوان خرد وخاکشیر شه و بادومام از دست برن؟ وای بچه ام بادوم! من بچه می خوام! یعنی من بادوم می خوام! اگه مجبور شم بگم خداحافظ بچه چی؟ اونوقت چی به سرش می آد؟! و به ترک لیوان خیره می شی با این اضطراب که مبادا ترک لیوان موجب ترکیدن لیوان بشه و ترکشش سفیده و سیاهه و خواهر و مادر چشمت رو یکی کنه پس چشم هاتو ریز می کنی و به ترک خیره می شی و هی به لیوان نگاه می کنی که ترک قصد پیشروی داره یا نه و در تمام این مدت این شله زرد است که به هوای خودش روی گاز ول شده. و یک کلی کم کم داره فدای یک جزیی می شه. قابلمه ای فدای ترکی!  و تو به خودت می آیی ملاقه رو بر می داری و جانن دلن از ته هم می زنی و می بینی که چسبیده؟ نه نچسبیده! قابلمه ابرو بالا می ندازه که من که گفتم نمی چسبم! نچسبم! تفلونم! عیلی دوماد عمه اش ! که هر بار می بینه فحش می ده که عمه این دوماد از کجا آورد؟ و تو می بینی که محتویات قابمه عین یه شله زرد واقعی شده. با همون غلظت با همون بو و احتمالا با همون طعم! پس نفس عمیقی می کشی و زیر گاز خاموش می کنی و وقتی داری دارچین می ریزی روی کاسه های شله زرد با خودت می گی بی خیال بته جقه . حال و حوصله ندارم می خوان بخورن دیگه... حالا چه کاریه سه ساعت دل بدم به میکرون های دارچین که اثر هنری از آب در بیاد و از خودت تعجب می کنی که اصل سلیقه مندی یک کدبانوی ایرانی رو فراموش کردی و دوباره این بی حوصلگی رومی ذاری پای شوهر و آزار اذیت روزانه و ماهانه و سالیانه ای که در حقت روا داشته و به خودت حق می دی که دارچین رو همچینی مشتی بپاچی  روی شله ی زرد  بعد هم بادوم های پوست کنده ی خلال شده رو می ریزی روش و می ری از عقب به اپن آشپزخونه ات که مملو از کاسه های زرده نگاه میکنی و می گی چقدر زیاد شد کاشکی همون یه پیمانه رو ریخته بودم.

والبته یه جمله ی ناکار کننده ی دیگه هم به خودت می گی :

اینکه عجب کار مسخره ای بود. چقدرم پختنش آسونه ... پس چرا این همه زن ها بوق تو کرنا می کنن که شله زرد می پزیم ؟ اینکه کاری نداشت! خیلی هم غذای مسخره و مضخرفیه! برنج و شکر . حالا فوق فوقش هم زعفران و بادوم! وا! این همه سال فکر می کردیم مادرامون چه هنرمندن که شله زرد می پزن! این مامانا هم خوب بلدن کاراشون گنده کننا!

و به این شکل تابوی شله زرد جلوی چشمات می شکنه!

 ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

من واقعا واقعا ،طی یه کار ساده به همه اینا که نوشتم  فک می کنم. برای همینه که وقت نمی کنم فکرای مهم بکنم!!

این یه "من نوعی" بود. به نظرم همه ی زن ها سیستم فکریشون این مدلیه، برعکس مردا که فقط به موارد کلان فکر می کنن!

   + نرگس فتحی ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٥
comment نظرات ()