شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

مزرعه ی طلایی لیلی

چند روز پیش بهش اس دادم تو منحصر به فردی  من خوبم بقیه هم ( فلانن)

می دونم که جفتمون خندیدیم با اینکه اون پشت گوشیه خودش بود و تو شهر خودش و من هم کیلومتر ها دور تر از اون بودم

می دونم چه مدلی می خنده . می دونم چه جوری غصه می خوره. یه کم بلدش شدم.  خنده و غصه اش خیلی با هم فرق نداره. دادار دودوری نی. این آدم خیلی وسیعه. گاهی حرف می زنه و من نگاش می کنم و از نگاه کردن بهش احساس ثواب می کنم. آخه نگاه کردن به دشت سبز ثواب داره و این آدم گندم زار سبزیه که مطمئنم دوران طلایی  ای پیش رو داره. به زودی بارور می شه و می درخشه. بس که صبوره و فهیم .

دیروز می گفت تا حالا از کسی متنفر نبودم ولی هفته پیش حس کردم از فلانی متنفرم. چند روزی گذشت و با خودم فک کردم نباید این طوری باشم. جالبیه این آدم اینه که وقتی کتاب می خونه عمیقا بهش فکر می کنه . کتاب خونده بود و بهش فکر کرده بود. خونده بود که خدا از روح خودش به آدم ها دمیده که آدم، آدم شده. پس اگر از یه آدم متنفر باشی در واقع از اون یه ذره روح الهی  ای که هنوز تو وجود اون آدم باقی مونده هم متنفری و این اثر باعث می شه انرژی بدی به اون آدم بفرستی و اون یه ذره  خدای درون اون رو آب کنی و این خیلی کار بدیه ! چون ما خودمون به دست خودمون باعث می شیم خدای توی آدم ها رو بکشیم و اطرافمون رو پر کنیم از آدم هایی که الهی نیستن و این آسیبش اول از همه به خودمون بر می گرده . پس به نفعمونه که دیگران رو ببخشیم . تا اون  ها خوی خداییشون رو کمتر از دست بدن و واقعا طرفش رو بخشیده بود و برای آروم شدن خودش شروع کرده به تصویر سازی های دل پذیر.این چند روز مدام تصور می کنه  لباس سفید تنشه و دور خونه ی خدا می چرخه.

دوستم این روز ها بی هیچی زندگی می کنه. این تعبیریه که خودش گفت. خودش می گه تک تک وسایلمو از دست دادم و حالا سبک بارم. عب نداره این هم یه مدل زندگیه . خیلی هم راحته . با هم درباره این مدل زندگی حرف زدیم . درباره این که می شه هر جایی هستی تو همون جا زندگی کنی . با همون لحظه ات خوش باشی.

با دوست منحصر به فردم حرف زدیم و راه رفتیم . گفتم بهش که بعضی ها از سبک زندگی من تعجب می کنن ولی من الانا خودم کمتر تعجب می کنم. تازه داره بهم خوش هم می گذره. اینکه معلوم نی کجایی. اینکه از یه دقیقه ی بعدت بی خبری. اینکه مستقر نیستی.

دوستم گفت آدم وقتی همه چیو از دست می ده تازه خودشو پیدا می کنه . می بینه که همه چی حول خودش می تون شکل بگیره. تازه خود آدم وقتی دور و برش هیچی نی یه جورایی های لایت می شه .پر رنگ می شه.

حرفشو قبول دارم و به شدت فکر می کنم آرامش تو نزدیک شدن به خود خودمه !

توی خود خودم یه خرده خدا هست که خیلی وقت پیش بهم دمیده شده! بهم هدیه شده!

 دیروز یهو یه تصویری دیدم که پسندیدم: یه کلبه ی تمام چوبی که وسط حالش خاکی بود و تو اون خاکه یه اجاقی به پا بود. بیرون پر برف بود. می دونستم که ما اسکی هم می تونیم بریم.

این تصویر رو تو خواب ندیدم وسط شام خوردن یهو اومد جلو چشمم. مثه یه چراغی که روشن شه و بعد نرم خاموش شه.

خوبه ! پسندیدم .

البته آرزوی همیشگیم هم سر جاشه! جهانگردی ای که بشه ازش پول در آورد.

به بچه های کلاسم فک می کنم . دورادور هم بهشون سر می زنم .

بچه ها حواسم بهتون هست. حواستون به خودتون  و دلتون باشه. روح شما وسیله ی کارتونه!

   + نرگس فتحی ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٠
comment نظرات ()