شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

مبعث مبارک

دم غروبی تو کوچه سلانه سلانه و بی رمق به سمت خونه ی پدری می رفتم. اذان بارید. تو دلم گفتم باید روز خوبی باشه. یادم باشه از مامان بپرسم چندمه رجب.

پرسیدم، شب مبعث بود و برای همین من برانگیخته شدم.

خدا پشت و پناهم باشه که احتمالا سنگ ها و شکمبه های فراوانی در راه است.

***

تو مسابقه ی داستان نویسی http://sendyourtale.com شرکت کردم. داستان لِک و لِک کردن، داستان نهم، برای منه. اگه می خواهید بخونید باید فایلشو دانلود کنید. خوشحال می شم نظرتونو بدونم. راستی می تونید به سایته هم ایمیل بزنید و به داستانی که دوست داشتید رای بدید.  

   + نرگس فتحی ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment نظرات ()