شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

نامه ای به ابل زنورکوی عزیز

این یک پی نوشت است بر نمایشنامه ی نوای اسرار آمیز اثر امانوئل اشمیت.

 

نامه ای به ابل زنورکوی عزیز

زنورکوی معروف  سلام. از دریا چه خبر؟  دریایی که در افق می خواهد بنفش شود، دریایی که کم مانده تا غرق شود و در تاریکی عمیق فرو رود و بمیرد. شاید واقعن بمیرد. 6 ماه مردن در فقدان خورشید.

  اگر از پَر جوایز پُر ارزش تان کم نمی شود به شما بگویم تو! کم نمی شود نترس. این یک ترس را بگذار برای بعد. تو خوبی؟ تنهایی خوب است؟  خانه به  اندازه ی کافی بوی چوب می دهد؟ نم دریا چطور؟  ابل زنورکوی معروف اینقدر تلخی و ترشرویی که سخت است برایت عاشقانه بنویسم. ولی برای انسان ترحم بر انگیزی مثل تو باید نوشت. حتی عاشقانه باید نوشت. باید مجبورت کرد عاشقانه بازی کنی. به ویژه در این چند وقت که می دانم در التهاب دریافت یک نامه از “ه م” هستی.

خانه که خالی می شود صدای نوای اسرار آمیز الگار تمام تنهایی را می خواهد پر کند.  نوای اسرار آمیز نواهای مختلف یا واریاسیون هایی روی نغمه  ای که نمی شنویمشان. نوای آشنایی که هیچ کس آن را تشخیص نمی دهد. یک نغمه ی پنهانی که فقط حدس می زنیم وجود دارد، می گریزد و محو می شود. نوایی که مجبورمان می کند در رویایش فرو برویم. اسرار آمیز گریزان  مثل لبخند هلن دوردست. وقتی عاشقی  واقعن دلباخته ی چه کسی هستی؟ هرگز نمی دانی. برای همین از هلن فرار کردی و احتمالن برای همین هر روز سفارش یک زن جدید را می دهی سفارشی برای تجربه ی رایحه ای تازه و لمس انتحایی بکر. همه را خوب حفظ می کنی و به خاطر می سپری و می گذاری به پای عاشقی و می نویسی به اسم هلن و همه اش یک جا جمع می شود و مبدل می شود به نامه های عاشقانه که انگار مدتی است بی پاسخ مانده. زنورکوی بی نوای ترسوی من. تفنگت را دوباره برداشتی؟ هان!؟ چه خبرشده؟


به بازی گرفتن آدم ها برایت لذت بخش است ولو این بازی با جان آنها باشد. شلیک کن. بخند. با گلوله به استقبال لارسن برو. این هم نوعی مهمان نوازی است. دوست داری، بازی "آدم خاص بازی"را  دوست داری. آفرین. حتمن وقتی به کسی که هنوز از در وارد نشده گلوله شلیک می کنی حساب کار دستش می آید و اگر ذره ای جسارت داشته باشد، همان اندک را  به زحمت قورت می دهد و خب، تو همچنان بر صدر خواهی بود. آفرین زنورکوی ترسوی من. تمهید خوبی است.  غرور و ترساندن سال هاست که ترس درونت را پنهانت کرده. این هنوز هم راه امنی است. پس امتحان کن. روی این مهمان تازه وارد هم امتحان کن. لارسن؟! لاردن!؟ با شغل بی ارزش روزنامه نگاری.

روزنامه نگار ها را می شود بهتر از دیگران تحقیر کرد. آنها عادت کرده اند شرفشان را به پای چند دقیقه مکالمه بریزند. شرفشان در لابلای نوار مصاحبه گم می شود و تو خوب از این ماجرا استفاده می کنی. از لارسن پرسیدی کیست. وقتی فقط اسمش را برد شروع کردی به تحریف تمام داراییش یعنی همان اسم ساده! و بعد فراتر رفتی. خودش، شغلش، ضبط صوتش، همکارانش همه را تحقیر کردی ولی لاردنِ! تو و لارسنِ روزنامه نگار مثل اینکه با بقیه تفاوت داشت. می دانست سرسپردگی در برابر تو یعنی باختن. می شناختت. یادت هست نگاهش کردی و نگاه ها سنگین شد. زنورکوی باهوش! مطمئنن باید آدم شناس خوبی باشی وگرنه  نمی توانستی بنویسی. آن هم نوشته ای که نوبل را از آن خودش کند. تو لارسن را به روش های مختلف عصبی کردی و آدم ها وقتی عصبی می شوند خود واقعی شان را بهتر نشان می دهند. لارسن مثل تو مغرور نیست و به ظاهر شغل بی مصرفی هم دارد ولی زیرکی اش در برابر رفتارهای توهین آمیزت، تو را بر آن داشت که نم نم رام شوی. نم نم... مثل پایین رفتن خورشیدِ خسته از شش ماه تابیدن و تابیدن و انتظار کشیدن...

"برای ما بگید از نظر شما عشق چیه؟" لارسن پرسید. او درباره ی عشق پرسید و تو روی کلمه ی "ما" ایستادی. تو با فردیت مشکل داری یا اینکه به دنبال دیگری یا دیگرانی بودی که به لارسن اضافه می شدند تا او را ما کنند؟ بوی چه کسی به مشامت خورده بود؟ گفتی بوی زننده ی زندگی یکنواخت. گفتی از عشق متنفری. زنورکو تو واقعن از عشق متنفری؟!  پس این کتاب آخر... "عشق ناگفته"

 زنورکو تو به زمزمه ی ماهیگیران پیر شمال گوش کرده ای. درست وقتی تورشان را رفو می کرده اند. تو داستانش را حفظ کرده ای.

" زمانی بود که زمین به انسان ها سعادت ارزانی می داشت. زندگی طعم پرتقال، آب گوارا و چرت زیر آفتاب می داد. مفهوم زوج وجود نداشت، فقط جفت گیری بود، فقط قانون لذت بود و بس. ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسل کننده است.پس انسان ها ممنوعیت را خلق کردند. پس انسان ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق به وجود بیاورند و در نتیجه غیر ممکن را آفریدند. یعنی عشق را"

زنورکو تو برای لارسن گفتی لذت زودگذر است و عشق تداوم دارد، پر تلاطم است پابرجاست. تو گفتی عشق زمان را به ابعاد یک داستان می برد.پا پیش گذاشتن داردرد کردن دارد خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خم را دارد.  زنورکو باور کن من خستگی درک این مفهوم را در تو دیدم وقتی داشتی از تمرد از عشق میگفتی. حس می کردم از راه پر پیچ و خمی برگشته ای و نفهمیدم چرا غبار روی کفش هایت را با لب آستینت پاک کردی که یعنی من نبوده ام، من نرفته ام. دیو رزونوی! وقتی اینگونه انکار می کنی مردم حق دارند به تو لقب دیو بدهند.

زنورکو به نظرم منصفانه نیست که همه چیزت را بدانم و تو مرا نشناسی. من عادت دارم ناگهان و بی هیچ دلیل به غریبه ها اعتماد کنم و از عمیق ترین رازهای مگوی دلم برایشان بزمی بپا کنم. تو که غریبه نیستی. بعضی ها را دوست دارم  چون بی هیچ پیامدی حرف هایم را می شنوند و می روند. از کجا معلوم شاید تو هم همین تجربه را داشته باشی. نامه های عاشقانه ات را به چه کسی می فرستادی؟ این کتاب پرفروش ما حصل نامه نگاری با "ه م" ...

"ه م" کیست؟

شلیک نکن. نترس. ترست را پنهان نکن. به زودی شب فرا می رسد و لاجرم همه چیز پنهان خواهد شد. حتی ترس تو. ترست از مردن. ترست از بیماری ای که ممکن بود ترا بمیراند. مردنی که باعث نوشتنت بود. نوشتنی که جاودانگی را برایت به ارمغان می آورد. شلیک نکن زنورکو. لارسن نمی رود. می ماند. لارسن از نبروزنیک آمده تا از آنجا برایت بگوید. نبروزونیک... نبروزنیک... چقدر احساس می کنم راه این شهر شبیه راه های پر پیچ و خم است. رنگ خاک روی کفش هایت هم آبی است. خاک آنجا هم همین طور.

در عشق ناگفته _ کتابت _ فواره قرن هفدهم را خوب توصیف کردی. نگو که این ها همه تخیل است. فواره ای که مظهر فتح قطب بزرگ است به دست شاه گوستاو. تو قطب سرد  و زمهریر بودی و ه م شاه؟ بگوکه آیا این تو بودی که فتح شدی یا او؟ حالا باز هم بگو نویسنده ای و خیال بافی و نرفته نوشتی و نچشیده از ساغر عشق، عشق ناگفته را تحریر کردی. بگو زنورکو. واژه بافی کن. لارسن با تمام واژه بافی هایت آشناست و صبور. اگر اینقدر آشنا نبود این همه مدت برایت و به پایت نمی نشست. مگر برای یک مصاحبه چقدر مطلب لازم است؟  لارسن صبور است ولی قدرتمندانه صبر می کند نه مثل تو از روی ترس. از  وقتی آمده منتظر است به اسم هلن برسد و حالا که طفره رفتنت را می بیند، لکنتی که می خواهی پنهان کنی، حالا که بی جهت می خندی، مقتدرانه می گوید: " زیادی می خندی" "زیادی توضیح می دهی" رتق و فتق می کنی زنورکو ولی رقت بار! لارسن دارد برنده ی بازی می شود. تا کیفش را بر می دارد که برود به دست و پا می افتی و همین افتادنت بردن اوست. او می برد. تو می خواهی درباره ی هلن حرف بزنی. از کجا معلوم راستش را بگویی؟

"از بی قوارگیش. دروغ ظرافت دارد. هنرمندانه است. آن چیزی را بیان می کند که باید باشد. در حالی که حقیقت محدود می شود به چیزی که هست. یک دانشمند و یک کلاه بردار را با هم مقایسه کنید. فقط کلاه بردار دنبال آرمانش است"

زنورکو الان دارم دنبال نقاط آرمان گرایانه ی زندگیت می گردم. نکند کتاب های فلسفیت آرمانی بوده اند؟ همین خانه ات در ناکجا آباد... همین دوری از رایحه ی زننده ی زندگی؟ این ها آرامان گرایی است؟ به نظر نمی رسد کلاه بردار باشی... نه! اگر بودی خوب دروغ می گفتی. ولی نگفتی. دست کم خوب دروغ نگفتی. لارسن تو را به هلن رساند. به اینکه مجبور شوی از هلن مترناک کسی که کتاب عشق ناگفته را به او تقدیم کرده بودی، بگویی. تو دروغ گوی ماهری نیستی تو فقط ترسویی.

مثل همان روز که ترسیدی تن بی حیای هلن توسط دیگری فتح شود. راستی نگفتی فتح کردی یا فتح شدی؟

"مواظب زن های زشت باشید، نمی شود در برابرشان مقاومت کرد"

تو معتقدی بعد از اینکه تو وهلن عاشق هم شدید، همه هلن را زیبا می بینند. اه که چقدر خودشیفته ای زنورکو.

"من غرش نزدم، او منو غر زد. وقتی در برابر او بودم خلع سلاح می شدم بعد از آشنایی با او بود که بالاخره بچگی و جوانی کردم آن هم در چهل سالگی. خودپسندیم به نظرش طنز جلوه می کرد. می خنداندمش. واقعن آدم شیرینی شده بودم. همان طوری شده بودم که او مرا می دید."

سر در نمی آورم. اینکه آن همه غرور را به یک باره زیر پا گذاشتی معنی ای غیر از عشق دارد؟

" با او بود که با تمام درد و بیچارگی عشق آشنا شدم. هیچ وقت بی رحمی را که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید؟  فکر می کنید نوازش آدم ها را به هم نزدیک می کند؟ نه! آدم ها را جدا می کند کلافه می کند، فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود می آورد، پس هر نوازش دردی است. دردی که واقعن نمی شود به هم رسید."

زنورکوی رقیق، شکستن آدم های مغرور دیدنی تر است. خوش به حال هلن. خوش به حالش که تو را کودک کرد و شاد کرد و به رقص در آورد و به بازی گرفت و تو در عین سرخوشی می گویی لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی. کاش با همان مرض بدنت دست و پنجه نرم می کردی تا با این هذیان مرگ آور ضد اجماع! و جمع شدن بدن ها و نفهمیدن معنای یکی شدن. چرا گمان کردی عشق نوعی بردگی است؟ می خواستی با آزادی ات چه کنی؟ بنویسی؟ عشق ناگفته را بنویسی؟ نامه نگاری هایت را چاپ کنی، می خواستی پول پارو کنی؟ هلن را رها کردی و رفتی که به اصطلاح عشق را با ابعاد تازه ای آشنا کنی؟ فلسفه، هنر، ادبیات! اگر عشق نبود و  اگر فردیت اصالت داشت هیچ وقت فلسفه، هنر، ادبیاتی که این گونه سنگش را به سینه می زنی خلق نمی شد. تو محصول با هم بودن را به خودش فروختی. اه که چقدر در سطحی زنورکو.

زنورکو لارسن راست می گفت که تو درد عشق را دوست داری نه خود عشق را؟ راست می گفت که با زندگی بیگانه ای؟ با زندگان چطور؟ فهمیدی بعد از جدایی از هلن چه بر سرش آمد؟ لارسن گفت هلن عاشق پیشه بود و مثل همه ی عاشق پیشگان مستعد بدبختی بود. لارسن از هلن دفاع می کرد. لارسنی که تنها اسمش می تواند خلا کائنات را پر کند. معتقد بود واقعن اسمش این قابلیت را دارد برای اینکه اسمش به اسم هلن هم چسبیده بود. مثل چسبیدن دو بدن که بر خلاف نظر تو که معتقدی جدایی است، به تعبیر لارسن عین زندگی بود؛ اسم لارسن به هلن چسبیده بود، هلن لارسن، هلن زن لارسن شده بود. 12 سال پیش زن لارسن شد. مدتی با هم دوست بودند و بعد نفهمیدند چه وقت زوج شده اند.

تو به درجات بالا علاقمندی. حتی با تهذب تصنعی! و به تعالی. واقعن در این جزیره ی دورافتاده، تنها،  غرق تعالی هستی یعنی؟ اگر این همه وارسته ای باید خوب خودت را تشریح کنی؟ چقدر خودت را می شناسی؟ شهامت داری با خودت صمیمی شوی؟ جراتش را داری ضعف هایت را ببینی؟ چیزی که تو دقیقن نداری همین جرات است. زنورکوی ترسوی بی نوای من! اگر جراتش را داشتی که صمیمی شوی، با هلن می ماندی و می پذیرفتی که گاهی هم مایوس کننده بودن برای آدمی عار نیست. واقعیت است. صمیمی شدن است. دیدن دقیق واقعیت خود است. گاهی مایوس کننده بودن مرگ نیست ای زنورکو!(3)! ولی تو با رفتنت هلن را، هلنی که برای تو بود، فقط و فقط برای تو بود را منهدم کردی و او به رفتنت تن داد و به بی تنی با تو. چون عاشق پیشه بود.

"ما داریم به هم حرف های عاشقانه می زنیم ولی ما کی هستیم؟ تو داری به کی می گی دوستت دارم؟ و من دارم به کی اینو می گم؟ آدم نمی دونه کیو دوست داره هیچوقت هم نمی فهمه. این موسیقی رو بهت هدیه می کنم تا درباره اش فکر کنی"

عصبانی نباش زنورکو. وقتی از کوره در می روی وقتی حرف های نا مربوط می زنی وقتی به درک به درک می گویی ضعف هایت مثل چاهی که بالا آورده فوران می کند. از هلن عصبانی نباش. تو گمان کردی که او 12 سال برای تو ادا در آورده  در حالی که با دیگری زندگی می کرده؟ تو فکر کردی که نامه های عاشقانه اش صرفن قلم فرسایی بوده؟ عصبانی نباش. حق تالیف را بگذار برای خودت بماند. پول کتاب عشق گمشده ات را هم بگذار توی جیبت. هلن مرده. احتضارش سه ماه طول کشید. سه ماه برای مردن زیاد است و برای زندگی کم.

زنورکو می دانی چه چیزی غم انگیز است؟ اینکه به کسی عشق بورزی و با بی اعتنایی مواجه شوی. نا امیدانه عشق ورزیدن! کشنده است. من نا امیدانه عشق ورزیدن را از حفظم. لارسن هم همینطور. لارسن هم هر روز کشته شد. هر روز با مردن سه ماهه ی هلن کشته شد. عشق یعنی همین. همین که به تعبیر خام تو بوی زننده ی زندگی روزمره می دهد. بوی ملحفه های شسته.

عشق یعنی لارسن وقتی نامه های هلن به تو را درست یک روز بعداز مرگش پیدا می کند و خوشحال می شود از اینکه هلن بخشی از آنچه که باید در زندگی داشته باشد را توسط عشق ورزیدن به تو پیدا کرده. زنورکو در همان لحظات اول درست فهمیدی، لارسن از آن دسته آدم هاست که برای خودش خطرناک است. از آن ها که بیش از اندازه به فکر دیگران است. حتمن این را وقتی می خواست برایت چمدان ببندد فهمیدی. تو باید برای مزار هلن گل ببری. اعتراف کافی است.

" من نمی خواستم در زمانی که به من داده شده زندگی کنم بس که خودخواه بودم. من زمان را خلق می کردم. آن ها را با ساعت شنی نوشتارم تنظیم می کردم. همه اش غرور! "

زنورکو تو به لارسن معترض شدی که می خواهد تو را در این روز با خود به نبروزنیک ببرد. روزی که خورشید غروب می کند و تا یک سال دیگر این اتفاق تکرار نمی شود. تو خودت به این جزیره پناه آوردی. خودت خواستی که از غروب اجتناب ناپذیر هر روزه هم فرار کنی. همان طور که از هلن فرار کردی. همان طور که نخواستی غروب هر روزه ی عشق را ببینی. همان طور که نخواستی مرگ را درک کنی. تو ولی نمی دانستی که با این فرارت به قطب هم از غروب فرار کردی هم از طلوع. نمی دانستی که اگر هر روز غروبی هست به همان اندازه هم می تواند طلوع محتمل باشد. حالا فهمیده ای که این لارسن بوده که 10 سال هلن را بین نامه هایی که به جای او می نوشت زنده نگه داشته. و همان اندازه خشمگینی که از ندیدن غروب غمگین شدی.

تفنگت را که دوباره برداشتی زنورکو.  ترسیدی که باز! مثل وقتی که از مردن ترسیدی و علی رغم قولی که به هلن داده بودی، به هلن- لارسن! نوشتی که باید او را ببینی. بیمار شده بودی و او قبول نکرد و تو برای تحریک کردن او تهدید کردی که نامه ها را چاپ می کنی. نویسنده ها برای غلبه بر ترس از مردن می نویسند و باز هم برای غلبه بر این ترس نوشته هایشان را چاپ می کنند. بعد از چاپ عشق ناگفته دیگر نامه ای از لارسن – هلن! به تو نرسید.

حالا که محیای هلن پیش توست او را از خود دور می کنی.  در حالی که لارسن یاد گرفته است که عشق جنس ندارد. او هم بر خلاف من و مثل تو به دروغ اعتقاد دارد و به اینکه عشق یک سوء تفاهم سعاتمند است.

بیرون!

بیرون لارسن! زنورکو برای پیر شدن آماده است. هلن مرده. و لارسن می رود و دوباره ترس از تنهایی بدل به شلیک گلوله می شود.

این یک جور دعوتنامه است برای لارسن.

زنورکو تو دوباره برای لارسن نامه می دهی.

"ما داریم به هم حرف های عاشقانه می زنیم ولی ما کی هستیم؟ تو داری به کی می گی دوستت دارم؟ و من دارم به کی اینو می گم؟ آدم نمی دونه کیو دوست داره هیچوقت هم نمی فهمه. این موسیقی رو بهت هدیه می کنم تا درباره اش فکر کنی"

من  موسیقی ای ندارم که به تو هدیه کنم زنورکو! ولی هلن هم برای لارسن داشت هم برای تو.

 منتها من تو را دوست دارم... بدون موسیقی و البته با چهارده واریاسیون.

زنورکوی ترد من عشق هولناک است ولی نترس.

نترس.

                                                                             ارادتمند شما!                    

                                                                                   ن-ف

  • بعضی از دیالوگ های نمایشنامه به جهت حفظ یکنواختی متن از حالت محاوره خارج شده است.

   + نرگس فتحی ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment نظرات ()