شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

اتفاقاتی که مرا مطلوب است.

راستش زرده ی تخم مرغ رو خیلی دوست  دارم. اصلن سفیده اش رو به پاسداشت حضور زرده می خورم.  چایی دم کرده رو  هم خیلی بیشتر از چای کیسه ای دوست دارم. وقت هایی که چای کیسه ای می خورم غصه ام می گیره. با خودم می گم چه حیف که دروغ سر می کشم. 

 


از گرمای ناگهانی و خودخواسته ای که یک مرتبه تو سرم بدوئه هم خوشم می آد. حتی بعضی وقت ها از مور مور شدن هم لذت می برم. از اینکه توی شن های ساحل بایستم و موج بیاد و به پام بزنه و بره و بیاد و به پام بزنه و بره بیاد و به پام بزنه و بره و بیاد و به پام بزنه و بره و بیاد و به پام بزنه و بره و با خودش ماسه ها رو ببره و هر بار من بیشتر از قبل تو ماسه ها فرو برم لذت می برم از اینکه فرو برم از اینکه نرم نرم حرکت کنم از اینکه نرم نرم حرکت کنه از اینکه گاهی عضله های کنار ستون فقراتم رو به رختخواب بچسبونم و سفتش کنم و بعد رهاش کنم... رها... شل ... خوبم می شه . بعضی وقت ها از باد کولر خوشم می آد. حتی اگر طره ی مو م رو هی روی دماغم جابجا کنه و خودم رو  موی دماغ خودم کنه. از این شوخی باد کولر هم خوشم می آد. از اینکه بچه ها ازم حساب ببرن بدم نمی آد از اینکه بچه تا وقتی من بهش اجازه ندادم حق نداشته باشه از کله ام بالا بره. از دید زدن مسیج مسافرای مترو استقبال می کنم از نگاه کردن به انحنای فرفری موهای نسترن محظوظ می شم. از تراشیدگی بینی مادرم و از پوشه های مرتب پدرم. از یادآوری خاطره ی آخرین چشمک آخرین عشقم لبخند می زنم. از یاد خاطره ی  مردی، ابر مردی، دلداری که پشت اپن آشپزخونه بایسته، لبخند می زنم. دست های شیرین توی هواس خیلی وقت ها، هر دو دستش تو هواس خیلی وقت ها، از اینکه در برابر زندگی تسلیمه و از این بی خبریش ... از دیدن گونه هاش ... از مردمک های مردم دار، درشت و مهربون داوود. از احوال پرسی ناگهانی فاطمه بیدی از دل نگرانی فائزه جمشیدی... از شعر های خوب عطیه ... از تق تق کفش های چرمیم که این روزها باعث خانومانه راه رفتنم می شن. از اینکه احساس  می کنم اگر کسی از پشت سر بهم نگاه کنه زیبایی زنانه ای رو می بینه، به زن بودم امتیاز می دم. خوب -آفرین -احسنت.  از عضله ای شدن اندامم استقبال می کنم. خوش تراش بودن چشم نوازه ، برای همین می شه از دنبال کردن رد دست خطاط، موقع نوشتن سین نستعلیق مست شد. ضربه های نرم دست "تنبک زن" روی پوست تن. ترشی برگ مو. جویدن گردو. صدای خرپ خرپ  خیار. آهنگ آروم و عاشقونه توی ترافیک. لذت می برم اگر همسایه ی پایینی ساعت 5:45 دقیقه ی عصر نون بربری داغ و پنیر و گردو و گوجه و خیار تو سینی بذاره و بیاره بگه خیراتیه. دوست دارم خط اتوی شلوارم تو چشم بیاد. دوست دارم تو شهر غریب پیراهن کثیف و نخی و چروک بپوشم و از این سر میدون شهر برم اون سر.  به نظرم اینکه منگوله ی موهر خیلی نرم رو به صورت بمالم اونطوری که چشمام خمار شه می تونه در حکم یه سفر آرام بخش باشه. گفتن حرف های مگو و تابو اووف، انتهای هیجانه. بوسیدن لب، دقیقا معاشقه و لمس کردن و لمس شدن عین معنیه زندگیه. نوشتن با دارچین روی شله زرد . رد کردن پارچه از لای خراطی مبل ها برای گردگیری. دور آخر آب کشی ظرف بلور.  انحنای گردن کفتر چاهی. صدای سنگ ریزه ها زیر کفش وقتی تو کوه راه می ری. بوسیده شدن ناگهانی از پس گردن. دست اون خانومه وقتی رسیدیم به ایستگاه پونک و نگاه تشکر آمیزش.  از اینکه به راننده ها می گم ممنونم خوشم می آد. از دیدن چراغ روشن آی دی بعضی ها به خدا می رسم.  از نوشتن . از نقاشی. از مسیج شخصی. از سوهان کشیدن ناخن. از رد کردن مو لای دندونام خوشم می آد. به لحظه ای که به ترسم غلبه می کنم افتخار می کنم. از تنظیم کادر عکس . از چشم های هانیه علیزاده. از وصال مریم و حسین. از چشم های نوید. وای از چشم های نوید. از صدای حامد.  از بوی مداد رنگی . از جرق و جوروق ریز صدای سوختن شمع. از تکون خوردن پرچم. از رقصیدن. از بوسیدن گردن. از بسته بندی هدیه. از پیدا کردن یک کتاب خوب. از اینکه سینا زنگ بزنه و همفهمم باشه. از اینکه رک می گم دلم برات تنگ شده ، از اینکه ابایی ندارم، از نشون دادن واقعیت احساسم راضی ام. سریدن دونه های خاکشیر به هیجانم می آره. همون قدر که یادمه از دیدن جیوه لذت برده ام. تا سرسبز با بابا پیاده رفتیم و خوبم شد. حواسم بود که آقای رع تو نخمه و تو دلم نخودی خندیدم. دیدن فیلم سه ساعته و طولانی درخت زندگی رو به اندازه جویدن طولانی مدت یه آلبالوی یخ زده دوست داشتم. زیباست دیدن برق چشمای روبروییم وقتی این جمله ام رو می شنوه:" این لباسو خودم دوختما! ". از اینکه با راننده ها سر کرایه چونه نمی زنم راضی ام. خب لوپ 61 باره ی آهنگ هیچ اشکالی نداره وقتی اون آهنگ رو تو داده باشی. بادمجون کبابی رو زغال خیلی مطبوعه. دلشوره ی اسماعیل قابل تقدیره. دهن گشاد فاطمه تحسین برانگیزه. کله ی گربه جلوی ساختمون شهدا همیشه می خاره و خارونده شدن در تمام شئون برای بعضی موجودات جزو لذیذ ترین نوازش هاست. خارخار. خارخار دانستن. دراز کشیدن و تخیل کردن. تخیل اینکه بر می گرده. می آد. درست می شه. می رم. از اینکه کسی بشناستم بدون اینکه من بشناسمش خوشم می آد. از اینکه منو به نیکی بشناسه. از فید اوت نرم به اندازه ی بستنی نرم شده خوشم می آد. از کشف علت بعضی نگاه ها. از چال لپم. کلن از چال لپ. گاهی اوقات از بعضی جملات غیر مستقیم. از اینکه رنگ لباست چیه؟ نارنجی! من چه رنگیو از همه بیشتر دوست دارم؟ نارنجی! از اینکه تو خواب دماغ خرخرو رو بگیرم تا به پت پت بیافته از خنده غش می کنم. از اینکه می تونم مادرم رو مطمئن کنم ... از دیدن اینکه التهابش با یه جمله ی من فروکش می شه باد می کنم. از دیدن اسم چاپ شده ی نسترن. از لرزیدن دلم وقتی ... "اوه چقدر شبیه ش بود! " از ترکوندن حتی جوش روی لبه داخلی پلکم هم ، هوووم، عالیه. اینکه یهو قارچ خام رو تپونده شه تو دهنم. اینکه لیوان آب دم دهنم گرفته شه و برای قورت دادن هر قلپم صبوری ببینم. از خوندن یک کامنت فهیمانه و خلاقانه و طنازانه. از داشتن پول به اندازه ی لازم. از کشیدن خط چشم قهوه ای با قلم موی سه صفر. از بی محابا خاکی شدن. از اینکه حال آرش رو پرسیدم خوبم شد. خیلی وقت ها از اینکه از پشت سر هم حدس می زنم طرف کیه به خودم دست مریزاد می گم. حافظه ی بصریم رو همیشه تحسین کردم. از اینکه از نقاشیم با سر چاقو روی موز عکس گرفتی ذوق کردم. از اینکه خیلی خجسته وسط متن خطابم رو تغییر می دم  نگران نیستم. الان برای اینکه گفته زنگ می زنم ولی نمی زنه ؛ از اینکه چشم انتظارش نیستم چون می دونستم زنگ نمی زنه و چشم انتظاری خفه ام نمی کنه و غصه نمی خورم خوشحالم. یه حالی می کنم وقتی کسی یه پروژه ی کاری پر پول سفارش می ده بعد می ره ازش هم خبری نمی شه و من عین خیالم نمی شه. یه کیفی می کنم وقتی اونی که عین خیالمه به واقعیت مبدل می شه. تو بانک برنده شدن رو دوست دارم. دروغ چرا قسط دادن هم دوست دارم. واقعا نمی دونم چرا. فرش شستن تو حیاط با در قابلمه. از راه بو کشیدن، پیدا کردن مغازه ی قهوه فروشی. از نگاه کردن به یراق ها و دکمه های مغازه ی خراطی. از دید زدن دخترای برنزه و بلوند بام تهران. از عضله های پسرای بادی بیلدینگ رفته، خوشم می آد. از جواب قاسمخانی به اینکه چرا تو برزیل شلوارک پوشیده خوشم اومد. از اینکه اقای رضایی آبدارچی مون حواسش به پریدگی رنگم هس. از نرمی زیر شکم جوجه تیغی.  از اینکه یه آی سی موزیکال درب و داغون لای وسایل گم شده باشه و تو بی خبر دنبال چیزی بگردی و دستت بهش بخوره شروع کنه به نواختن خنده ام می گیره. از اینکه این کلمات با لب و دهنم بازی می کنن به اندازه ی لب گرفتن متلذذ می شم: "حالم این روزا حال خوبی نیس/ مثل حال عقاب بی پرواز/ شکل حال ژکوند بی لبخند/ مثل احوال تار بی شهناز...( یغما گلرویی) و حتی این : چشم بیداریست  هر کوکب در این ظلمت سرا/ در میان این همه بیدار چون خوابد کسی؟ ( صائب)  از اینکه ظرف پلاستیکی لبه داری هست که دم دسته و می تونم به جای فن زیر لپ تاپ و روی پاهام بذارم تا نسوزم خدا رو شکر می کنم. از پیدا کردن آرزوهام احساس امنیت می کنم. از اینکه کسانی هستند که بچه دار بشن و نسل بشر ادامه پیدا می کنه هم دچار تشکر می شم.  از اینکه الان زبونم یه جای گرم و نرم توی دهنمه و دهنمم بسته اس و زبونم به قالب یخ نچسبیده هم دچار  رضایت درونی می شم. خیلی خوشحالم که زیاد این خوابو دیدم که دارم تو هوا قدم می زنم و روی آب راه می رم. از اینکه زیاد از مردن نمی ترسم به خودم افتخار می کنم. از اینکه اون روز که مترو آتش گرفت من آخرین نفری بودم که از واگن( و البته با آرامش ) پیاده شدم . خوشحالم که فرش هام اینقدر گرون نیستن که وقتی هانیه دوغ روش ریخت ؛ تو دلم ذره ای احساس اضطراب کرده باشم. خوش حال تر می شم اگه روزی فرش هام گرون باشن و باز هانیه و اون یکی دوستم که آب ریخت  باشن و باز حتی جوهر بریزن و من باز ناراحت نشم وفقط باشن. از بودن خوشحال می شم. به نبودن - اگر انتخابم بوده باشه – دل می دم. به نظرم لیسیدن کلن جذابه. برای اولین بار به گربه ای اجازه دادم خودش رو بهم بماله ، تجربه ی خوبی بود. فقط ریزش موش زیاد بود که اونم چاره داشت. پاکش کردم.  وقتی حافظه ام باهام سر سازگاری می ذاره و از اون ته مه ها یه چیزی یادم می آد که البته خوب و شیوا می تونم بیانش کنم ناگهان خودم رو روی سکوی رتبه ی یک المپیک ورزشی ، دقیقا در رشته کشتی حس می کنم. از دیدن آقای بیدج مشعوف می شم. "ایتالیایی ها به جای نقل روی سر عروسشون برنج می ریزن" گفتن این بهم همون حس روی سکوی رتبه اول رو داد. از چشیدن مزه ی تلخ اجتناب نمی کنم. دل به شیرینی بیش از حد نمی دم. ترش گاهی . شور گاهی. شور بر نمی دارم. دور بر نمی دارم. از متعادل بودنم راضی ام. به نظرم سنجاقک خیلی حشره ی جذابیه که مهجور واقع شده. عاشق کفش دوزکم و از اینکه در انگلیسی بهش می گن لیدی برد تشکر می کنم. زائوندن غنچه ی گل شقایق رو دوست دارم. بودن قاشق چوبی برای ظرف تفلون نعمته، مثل بودن من برای پیرزن طبقه ی پایینی، تو خونه راه رفتنم بی صداست. چه خوشحالم که نمد دم در خونه ام تیکه های چرم فیروزه ای داره. حتی بوی گند پشم شترش که می زنه تو مشامم مکدرم نمی کنه چون هر بار که می رم خونه بودنش رو بهم تحمیل می کنه و درست بلافاصله یادم می آد وقتی نمد رو خریدم چی شد... یادش برام خوبه. یاد های خوب، خوبن. خوبی خوبه. خوبیه اون دختره که با دست فن اتوبوسو سمت من چرخوند خوب بود. گفت تو لباست زیاده بیشتر گرمت می شه. از اینکه کفشم یک سال و خورده ای کار کرد ازش متشکرم. چرم تبریز بود. به اینکه چرم ایرانی خوب کار می کنه  افتخار کردم ولی مارک کفشم پاندورا بود. دیروز خوندم که پاندورا اسم زنی از اسطوره های یونانی بوده که در جعبه ی ممنوعه رو باز کرده و توی اون جعبه فقط مشکلات بوده و بیرون ریخته و فقط ته جعبه یک چیز باقی مونده : امید. من امیدوارم به خوش عاقبتیم. از لبخند بی رمقی که دارم سپاسگزارم. اینکه نمی دونم از کی دقیقا سپاسگزارم جذابه چون باعث می شه بتونم یهو از خیلی ها سپاسگزار باشم. کلن فعل سپاسگزار هم فعل زیباییه. عین اسم خوابگزار. آدم یاد سرسرای پادشاهی می افته . سرای دنیا. از اقامت موقتم در سرای دنیا سپاسگزارم. اقامت دائم در هر موقعیتی ملال آوره. دل کندن هم دردناکه ولی  بعضی دردها دوست داشتنیه. درد چلوندن جوش رو با دل و جون می پذیرم. از اینکه می تونم دیر وقت به خونه بیام رضایت باطنی و قلبی دارم. بعد از درآوردن کشو از بیخ و پیدا کردن دستکش های توری و مشکی ام که با لباس قرمز مشکی ام ست بود، مثل رسیدن یک کارت پستال کاغذی  از یه دوست، غیر مترقبه و شادی آفرین بود. امروز صبح بعد بیدار شدن و قبل از دستشویی رفتن به ناخن های پام لاک زدم، یه باری از رو شونه هام برداشته شد. برای این سبکباری ممنونتم نرگس. الان که این ها رو می نویسم بعضی وقت ها می خندم. بعضی وقت ها بغض می کنم و در تمام حالات احساس می کنم وای من چقدر باحالم. به این هم فکر می کنم که برخی از اینکه بعضی ها درباره ی خودشون احساس باحال بودن بکنن بی زارن ولی من نمی تونم خودمو متوجه بعضی بی زاری ها بکنم. حتی برای بعضی بی توجهی ها باید مدال نقره ای داده بشه. تا حالا تو زندگیم مدال نگرفتم ولی دو روز پیش به پدرم پیام دادم "بابا می دونستی دوست دارم؟" خبر دارم که مادرم! برای این پیام بغض کرده. من هم زیاد و زود بغض می کنم. با بغض و صدای تو دماغیم کنار اومدم. از بچگی لوزه ی کوچیک نداشتم در عوض آپاندیسیت هم نداشتم. الان دیگه نگران این نیستم که من چرا هیچ وقت آبله مرغون نگرفتم. فعلا نمی خوام بچه بیارم. پس بچه ای  توی دلم نیست تا اگر من دچار آبله ی بی وقت بشم کور شه. تصور پوشیدن بلوز آبی و شلوار سفید تو حیاط  یه خونه ی ویلایی تو آمریکا زیبا است. وقتی موبایلم شارژ نداره خیلی خوشحال می شم که شارژرم پیشمه مثل وقتی که اتوبوس بین راه درست به موقع نگه می داره . دیدن عکسای طوفان اخیری که تو تهران اومد سخت به هیجانم آورد. با  این حال از بی خبری عمدی استقبال می کنم. وقتی یه پول قلمبه اومد تو حسابم و تازه فهمیدم حقوقا زیاد شده بیشتر خوشحال شدم. در فریزر باز مونده بود. یه شب تموم، دو لیتر بستنی کاکایویی که با عشق خریده بودم شل شده بود، با اضطراب ازش خوردم، خراب نبود و به همین علت ممنون دار کائنات شدم. از وجود آپشن بلاک در کل می شه تقدیر کرد. همون طور که پیشاپیش از کرم ها و سایر حشراتی که جسد من رو به دل طبیعت بر می گردونن تقدیر می کنم. دیشب با چند نفر که خب تا حدی آشنا ولی بیشتر غریبه بودن بازی کردم، بازی دویدنی بود. عرق کردم. از اینکه تو بازی تند و تیز بودم و خرفت نبودم به خودم بالیدم. خیلی خوبه آدم تو خونه ی خودش هر جور دوس داره لباس می پوشه. خیلی خوب بود می شد بیتشر توضیح بدم. اگر می شد و توضیح می دادم بیشتر خوشحال می شدم ولی چون می دونم بعضیا از توضیحات بیشتر ، بیشتر تر خوشحال می شن خست می ورزم و توضیح نمی دم. خست ورزیدن و بدجنسی کردن درست در جای خودش باعث می شه امیال خبیثه درونی کمی ارضا بشن و از اونجایی که معتقدم باید به " بدمن" درون هم اجازه ظهور و بروز داد الان که با توضیح ندادنم چزوندمت شادمانم. بلدم موقر بایستم و متین از مهمون های  استودیو استقبال کنم.  اون روز که سه راهی تعمیر شد و به جمع خونه برگشت احساس کردم حالا زندگی راحت تری دارم. شیشه های رنگی این خونه ... درخت انگورش که از طبقه ی اول قد کشیده تا خودش به من  برسونه ... حیاط تمیزش... همسایه های بی آزارش ... خاطره های این چهار دیواری، خوب بودن دیگه. پولکی بعد  از یه مدتی به هم می چسبه، آبش کردم باهاش شربت درست کردم. دمم گرم. برای سه تا چیز از ذوق جیغ زدم یکی سی دی موسیقی خیلی دور خیلی نزدیک که برام خرید، دیگه قبول شدن تو کنکور ارشد، دیگه درست شدن خود به خود جیم کیبوردم. ها یکی دیگه هم یادم اومد از دیدن کاغذی که نوشته بود و زیر پتوم گذاشته بود هم به عرش رسیدم. یاد گرفتن اینکه به جای آه کشیدن نفس عمیق ، دم و بازدم خوب داشته باشم ، تصور اینکه بعدا ها از حجم  "خوشم می آد" هام کم نشه  و فقط عمق و اعتبار و اصالت بیشتری پیدا کنن و نوشتن آخرین خط یک متن، گاهی می تونه خوشایند باشه.

   + نرگس فتحی ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()