شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

حيرت

هنوز آفتاب كامل پهن نشده بود صداي گنجشك ها يواش يواش داشت در مي آمد
سكوت
چيزي كه كم پيدا مي شود
بين مزار ها رفتم مرتب اين طرف و آن طرف را نگاه مي كردم
دنبال مزار يك شهيد بودم
آن سكوت ؛آن همه قبر كه هر كدام متعلق به يك جوون رعنا بود ...
انگار نگاهت ميكردند ...و با آن نگاه ازت يك عالمه سوال داشتند ....
از عظمت مكان پاهام سست شده بودند ...توان راه رفتن نداشتند
قلب به سختي مي تپيد
احساس آشنايي با اين حال و هوا بهم دست داد
قبلا اين حس را تجربه كرده بودم ولي كجا...
آدرس مزارش را نداشتم ؛از كسي هم نپرسيديم
تو دلم بهش گفتم اگر دوست داري بياييم ؛خودت را بهمون نشون بده
از اينكه اين طوري اين طرف اون طرف را نگاه ميكردم مثل آدم هايي كه يك گمگشته دارند
دلم گرفت بغض كردم و چشمانم باراني شدند
زدم زير گريه همين طوري بي دليل
فضاي عجيبي بود
داشتم ميرفتم واسه خودم كه مادرم صدام زد گفت بيا پيداش كردم
من هم كه كلي از اينكه اين شهيد صدايم را شنيده بود كيف كرده بودم يك فاتحه مشتي خوندم و رفتم يك گوشه نشستم زيارت عاشورا بخونم
تا حالا اين طوري از ته دل لعن ها را نگفته بودم ...خوب آخه زياد با نفرين ميانه خوبي ندارم
ولي اين دفعه اين همه نازنين را كه آرام و مظلومانه خوابيده بودند جگرم آتش گرفت
ظلم را درك كردم
و ياد مظلوميت شهداي كربلا در دلم بيداد كرد .... غوغا
يادم آمد كجا اين حال و هوا را تجربه كرده بودم
ديگه قدرت كنترل خودم را از دست دادم
هاي هاي زدم زير گريه
تنهايي يك گوشه بين آن همه وجود كه احساسشون ميكردم
يادم آمد.....
تو حيرت مظلوميت يك خاندان؛ كنار بقيع بود كه زانو هام شل شده بودند و
قلبم توان زدن نداشت

   + نرگس فتحی ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٩
comment نظرات ()