شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

نوريان مر نوريان را طالبند

ديشبش ار خلوت خودم پرسيدم كه اين چه محبتي است بين ما و اهل بيت ؛ با اينكه من شخصا اين خاندان رو نمي شناسم و چه لذتي داده هنوز 24 ساعت نگذشته جواب سوالتو بهت بدهند
آن وقت است كه شايد بعد ها سوال و جواب را يادت بره ولي آن توجهي رو كه بهت كردند ...آن اهميتي رو كه برات قائل شدند ...آن قدر قابل دونستنت كه بهت جواب بدهند را هرگز فراموش نمي كني
و شيريني آن نگاه رو تو كنج دلت حفظ مي كني
بعد ها وقتي دوباره شك مي اد تو دلت كه تو چي داري مي گي اصلا فاطمه را مگه ميشناسي ؟چي درباره اش مي دوني كه گريه مي كني براش ؟
آن ستاره گوشه قلبت مي آد جلوي ديو شك قد راست مي كنه ...مي گه برو گمشو !! هيچي هم كه ازشون ندونم اينقدر مي دونم كه با معرفتند ...هيچي هم كه ندونم مي دونم آنها به من توجه دارند ...هيچي هم كه ندونم مي دونم تو اين زمونه كه كسي براي آدم خير نمي خواهد آنها سر شارند از مهر
+++++ پنجشنبه روز عجيبي بود برام
حدود هاي ساعت 3 صبح داشتم سفرنامه كربلاي خيبر شكن رو ميخوندم حال خوبي بهم دست داد آخه ديگه رسيده بوديم كربلا ...چند روز بود قدم به قدم ؛منزل به منزل ؛چشمامو ميبستم دلم رو راهي آن اماكن مي كردم ....ديگه رسيده بوديم ....ديگه رسيده بوديم ....
اشك امانم روبريده بود ...به زور به مانيتور نگاه مي كردم ...
بعد هم نمازي و نيازي تا اذان بعد هم زيارت حضرت عباس و امام حسين ...ديگه چشمام باز نميشدند ديگه اشك ازدست من از رمق افتاده بود ..تمام روز هم تا اسم كربلا مي امد تا اسم امام رضا مي امد اشكم روان مي شد ...يواشكي پا مي شدم مي رفتم يه كناري نگن اين بنده خدا چشه !! خوبه حالا اهالي خونه ما همه خودشون ديوونه اند ...اهل دلند ...فكر كنم برا همين است كه من بعضي از عاقل هاي بي خبر از دل را نمي شناسم و نمي دونم تو دلشون چي مي گذره ! انها هم من رو نميفهمند ...بگذريم.....خدا هم ازشون بگذره ...
عصرش رفتيم مجلس حضرت زهرا ...
صاحبخونه ديروزش از مكه آمده بود ...تعريف مي كرد
و دل من ديوونه رو هم با خودش ميبرد تو مسجد الحرام ...تو مسجد النبي و دوباره اشك .....اشك
خدايا داره تاريخش مي رسه ...خدايا دلم رو بيتاب كن هر روز براي خودت كه اين اشك ها قيمتي اند
دوباره به دلم ايمان آوردم ..اينجوري داشت مي گفت كه هنوز زنده است ....
كسي كه سخنراني مي كرد شروع كرد و چه شروعي
تك تك جمله هاش جواب سوالاتم بود تك تك ابياتي كه استفاده مي كرد
نوريان مر نوريان را طالبند ......ناريان مر ناريان را جاذبند
اين است سر محبت ...خدايا يعني دل ما ايمان ما قبول است كه محبت اين بنده هاي خوبت توش جا داره ؟!
قلبم مي تپيد بغض گلوم رو فشار مي داد نفسم در نمي اومد دوباره حيرت سرا پاي وجودم رو فرا گرفته بودم
درك ميكنيد چي ميگم؟
كه گفت :
ابكي ....
زار زدم ......
....آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند ..... آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
ــــــ اومديم خونه ..بماند كه يك كورس مفصل ديگه گريه كردم طوري كه براي اولين بار در اتاقم رو بستم كه ديگران نبيند چه هق هقي ميزنم
به احتمال زياد اگر مي ديدند غالب تهي مي كردند ...كه اين بنده خدا چش شده .اين گريه تلخ بود زار زدنم براي مظلوم واقع شدن خودم بود ...براي اين بود كه مي ديدم من با صبر تمام و با نيت اينكه به كسي كمك كرده باشم قدم جلو گذاشتم و تمام ان بر عليه خودم داره استفاده ميشه
براي اين بود كه مي ديدم من بعد از نماز شب براي بعضي ها دعا مي كنم ....بعد طرف يك جورايي ....بگذريم ...فعلا آه سنگيني از سينه بر مي اد ....و اين آه بسيار اتشين است
فكر كنم از اين به بعد كه بيشتر با آدم ها برخورد مي كنم و بيشتر وارد جامعه مي شم بايد به نامردي ديدن عادت كنم
ديگه سرم داشت مي تركيد
عوضش خالي شده بودم ....گرفتم خوابيدم
امروز يكي از دوستام يكي از همسفر هاي حج زنگ زد خونمون
گفت بده خدا خواب ديدم .....يك خواب خوب

   + نرگس فتحی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٠
comment نظرات ()