شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

مرده مرداد مرديد !!!!
مرده جونم
جوجو تولدت مبارك
تو كه به ما شيريني نميدي ولي ما اينجا برات مرام خرج ميكنيم
ماچ موچ
بسه ديگه برو كنار


يك سال گذشت ....
به همين سرعت
14 مرداد 81
از تاريخ يك تجربه بزرگ
از تاريخ ملاقات با سرزمين وحي
و سفر به خانه آزاد شده


اين نوشته رو همون موقع در طي سفر نوشتم

آمدم ....رسيدم به مكاني كه شريف است
با وجود گذراندن كمتر ار يك روز احساسات متفاوتي رو تجربه كردم
ايران ...فرودگاه ...جدايي و فراق ....صعود هواپيما ....ورود به جده ....رسيدن به مدينه .....ديدن منار مسجد النبي .....و گنبد خضرا
هواپيما كه از زمين بلند شد مثل اين بود كه من را در زمين گذاشت و يك چيز هايي را از وجودم جدا كرد
اي كاش وقتي دوباره هواپيما مي نشيند آنها به سراغم نيايند
وقتي صدي مردان عرب را شنيدم تازه باورم شد كه از خانه دور شده ام
و هنگامي كه گرماي هوا با آغوش باز به استقبالمان آمد بيشتر اين را دريافتم
عجب گرماي عجيبي؛ مثل اين بود كه فشار و حجم و در نتيجه رابطه آن با گرما خود نمايي مي كردند
هر چه مردم بيشتر با هم عربي حرف مي زدند بيشتر باورم ميشد كه وارد عربستان شده ام
خصوصا اينكه تنها بودم ودر يك صف يك نفره براي كارهاي پاسپورت ايستاده بودم و يك جور ترس فرا گرفتم ؛با خودم گفتم : بابا چه جوري راضي شده دخترش تنها بياد اينجا
خلاصه گذشت
بعد از اولين تجربه شير هاي دوشي و نماز وارد محوطه شديم
به به چه گرمايي به قول بابا چقدر عاليه كه گرمتر از اين نيست
فقط ريه ها با زحمت پر و خالي مي شد تا بلكه هوايي گير بياره
نرگس خيلي كمك كرد تا ساك ها رو تو اتوبوس گذاشتيم بعد هم سوار شديم دقايق اوليه با كشف وسايل اتوبوس سپري شد بعد هم اب ميوه و موز ما هم كه مي دونستيم تازه اين اول اين جور كار هاست زياد ذوق نكرديم ،تو راه جز30 را با نرگس خونديم
براي عصرانه وسط راه نگه داشتن ...خودش يك ناهار مفصل بود ...ما هم خورديم و كاملا به اين نكته توجه داشتيم كه اين همه پر خوري اصلا از گوشه عرفان ما كم نميكنه
تو راه آقاي روحاني صحبت كردند
.....گلي گم كرده ام مي جويم او را ....به هر گل ميرسم مي بويم او را
ياد دل سنگ خودم افتادم و آرزو هاي بزرگ بزرگ سالهاي قبل ....
لحظه به لحظه به مدينه نزديك تر مي شديم
غروب خورشيد هم آمده بود به استقبالمون و با اشعه هاي زيبايش گويي تماممان را در آغوش گرفته بود و دست نوازش بر سرمون مي كشيد
تمام راه مواظب چشمام بودم كه قطره قطره از مي خضرا ننوشد
فقط وقتي به هتل رسيديم مناره مسجد را در حالي كه صداي اذان زيباي مدينه بلند بود ؛ديدم و وجودم لرزيد
.....
بعد از كلي دويدن براي كارهاي اتاق و خلق صحنه هاي خنده دار و عجيب غريب با مائده به سمت مسجد النبي رفتيم
رفتيم......
تا به گنبد خضرا رسيديم يك چيزي تو قفسه سينه ام مي تپيد كه بعد به پاهام هم سرايت كرد
ديگه نتونستم با كفش راه برم
وخلع نعليك
پاي برهنه ,چشم به گنبد دوخته تا سبزيش را بفهمم و ميرفتيم
آرام آرام ...نزديك ميشديم
و نزديك تر
.....
.......
تا حدودي كه با صداي سيدي ...يا خانم به كناري رانده شديم و دلمان بيشتر شكست
.....

   + نرگس فتحی ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٤
comment نظرات ()