شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

بعد شام زير سفره اي رو بردم تو باغچه تكان بدم
داشتم مي امدم تو خونه كه آبجيم دم در راهرو دستاش رو گرفت و گفت ايست ...نمي توني بياي تو
منتظر بود مثل هميشه بدوم دنبالش و كلي داد و قال و متعاقب آن خنده و هوار راه بندازيم ولي...
من سرم رو آوردم بالا ...
فقط نگاهش كردم
و آروم برگشتم تو حياط ....گرفتم رو پله نشستم
آن هم يه كم ايستاد و بعد رفت
همه جا تاريك بود
دستم رو زدم زير چونه ام ....به مارمولكي كه از اين طرف به آن طرف مي رفت نگا كردم
تو خيابون هم يه عده دعوا مي كردند
ولي من همون جا آروم نشسته بودم و به روزگاري كه در حال حاضر مي گذروندم فكر مي كردم
چه تابستون مزخرفي

   + نرگس فتحی ; ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢۳
comment نظرات ()