شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

 

اولين ديدارهاي اتفاقي كوتاه در راه پله هايي كه نرده هاي چوبي داشت و پله هاي سرد سنگي و دالان ها و محل هاي رفت و آمد خانه ,از همان اذان صبح شروع مي شد .علي آقا ,اول از همه از خواب بيدار مي شد ,مي رفت مي ايستاد وسط حياط و اذان مي خواند و همه را از رختخواب مي كشيد بيرون براي نماز .
شايد يكي از همان روزها ,روي يكي از پله هاي بلند سنگي يا در يكي از همان دالان هاي خنك آرش ,سودابه را بي چادر ديده بود .
شايد يكي از همان شب ها ,وقتي آرش از جايي رد مي شده تا ديس يا بشقاب يا سيني دوغ و ليوان ها را به سفره زنها برساند ,سودابه را بي چادر ديده بود .در خانه علي آقا چنين ديدارهايي سرنوشت ساز مي شد . ولي وقتي مي رفتيم كنار دريا به ويلاي يكي از همان عموزاده ها يا عمه و دايي و خاله زاده هاي دسته ديزي ,هيچ ديداري ,در هيچ گوشه و كناري اتفاق مهمي به حساب نمي آمد . همه با لباس شنا از سر و كول هم مي رفتيم بالا و يادمان مي رفت كه همين چند صباح گذشته در زواياي جادويي خانه علي آقا , چه اتفاق هاي مهمي افتاده .
برگرفته از کتلب آفتاب مهتاب ....شيوا ارسطويی

   + نرگس فتحی ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٤
comment نظرات ()