شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

يه متن کمی سوسکی ...

++آخ جونم ....ديروز آقا ليلا جونم رو ديدم ...نيم ساعت ما رو كاشت كه يه وقت بهمون عطا كنه تا دو كلام اختلاط داشته باشيم ...بعد نيومد كه نيومد ...عصرش زنگ زد كه مثلا عذر خواهي كنه ...دو كلمه حرف نزده گفت : بنده خدا يه لحظه صبر كن ...بوق بوق بوق ...هي ما گوشي رو نگه داشتيم بلكه ايشون تشريف فرما بشن ...خبري نشد كه نشد ...بعد چند دقيقه دوباره زنگ زد ...خوب ...چي شد رفتي ...هيچي ديگه ...نگو يه سوسكه از كنار اتاق داشته رد مي شده ...آقا  گوشي رو پرت كرده رفته بيرون بي خيال رفيق

++ آخ جونم ...امروز هم سميرا و ان يكي ليلا و ليدا و مريم رو زيارت كردم..همشون به سلامتي دوره كارشناسي ارشد قبول شدن ...خيلي خوشحال شدم...دوباره كنار هم بوديم ...با هم ناهار خورديم ...يه همبرگرد! بد مزه و گرون تر از هميشه ...چقدر دلم باز شد 

++آخ جونم ...بالاخره بعد از دو سه ماه دوندگي , امروز مشخص شد كه كي بايد امتحان اخرين درسم رو بدم ...ديگه نمي گم چه جوري موفق به گرفتن اين وقت از استاد مذبور شدم ...گريه زاري....ها ها ها ...نوبره والا آدم گريه كنه كه ازش امتحان بگيرن...نكته قابل توجه اين بود كه نيم ساعت قبلش در محضر مدير گروه محترم زار ميزدم كه اين استاد من رو خيلي اذيت كردن ..تمام تابستون من رو سر دواندن ...يه روز مسافرت يه روز جشنواره ...بعد كه همچين دل مدير گروه سوخت و شماره همراه استاد مذبور رو گرفتن و با اصرار من براي مكالمه شخصي مواجه شدن ....ديگه قيافه من ديدني بود ...ســــــــــلام استاد ...قربون صداتون برم ..كجايي شما تا من شوم چاكرت ...كت شلوارت دوزم كنم شانه ....( اااا زشته ...سانسور ) استاد بينوا هم كه فكر مي كرد راستي راستي دل من براش قد يه گنگيشك شده ...گفت كم سعادتي از من بوده . ايـــــــــش ذهلم ... نفاق رو مي بينيد ...ها ها  ها ..ناچار شدم ...پرورش دو رويي مي كنن ديگه ..من چه كار كنم اخه ....

++آخ جونم ...براي اعتكاف ثبت نام كردم ..اي كاش تا ان روز زنده باشم

++آخ جونم ...امروز دوباره رفتم به اتاق تنهايي هام ...دم غروب ...همه چراغ ها رو هم خاموش كردم .. در اتاقك رو هم به سمت اسمون خدا باز كردم ....با يه حال و هواي خوب ...برگ درخت ها هم تكان تكان مي خورد ....همچين بگي نگي , اينقد ..آه ..اينقد ..ببين قد يه بند انگشت ديگه بيشتر نمونده بود كه به عرش اعلا برسم كـــــــــــــــه!!...يه فروند سوسك خوشگل خرامان خرامان امدن سرشون رو گذاشتن كنار سجاده بنده ...حالا  ما هم از ركوع بلند شديم ...بايد ديگه اگه بعضي ها برن كنار ...ديگه ...بريم سجده ديگه ...هي بزن كنار جون خاله سوسكه  ... اقا درسته من از سوسك نمي ترسم ولي همچين خيلي علاقه اي به لواشك كردن سوسك با صورت, ان هم روي مهر ندارم ...قتل ...ان هم در هنگام نماز ..نميشه كه ...ديـــــــگه ...نماز مغرب تموم شد ولي با اجازه بقيه اش رو ...از خير اتاق تنهايي گذشتيم ..ها ها ها

++ آخ جونم ...بابام رفت جمكران ولي ما رو نبرد گفت شما بشينيد ودرس بخونيد L

++آخ جـــــــــــــــــــــــــــونم ..زندگي چقدر قشنگه ...با همه سوسك هاش .. با همه همبرگر هاي بد مزه اش...با همه پلاسما هاش .. با همه گريه هاش .......و....با همه امتحاناش ...آخ جونم كه من هنوز چيزي از عمرم باقي مونده و  فرصتي براي ادامه زندگي دارم ...

 

   + نرگس فتحی ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱۱
comment نظرات ()