شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

هووووووووووااااااااااا

من امروز امتحان  اخرين درسم رو دادم

من امروز فارغ..... التحصيل شدم

من امروز خيلي شنگولم

وقتي هم كه ادم شنگول باشه همه چيز رو قشنگ مي بينه ..حتي اشغال هاي كف خيابون رو

وقتي كه شنگول باشي دلت مي خواد كه بپري و  قاصدك معلق در هوا رو بگيري

وقتي هم كه شنگول باشي كيفت رو تو هوا تاب ميدي

وقتي هم كه مست و ملنگ باشي از لبه جدول خيابون راه مي ري ..

كاري هم نداري به اينكه بابا اخه مثلا تو امروز ليسانسه شدي يه ذره سنگين باش

.......

 

ساعت 9 با استاد تو دانشگاه رجايي قرار داشتيم

ديشب هر چي ساعت ها مي گذشت اضطرابم بيشتر مي شد ...ديگه داد و هوارم رفته بود بالا ...هـــــــاي ايها الناس كسي نيست كه به داد من برسه ....دعـــــــــــــــــا كنيد منو…دعــــــــــا

با چماق ايستاده بودم بالا سر همه اهل خانواده كه منو دعا كنيد

از اين طرف اتاق به ان طرف راه مي رفتم .....يالا پاشيد من و دعا كنيد ....همه هم يه نگاه بهم مي انداختن و بقيه حرفشون رو ميزدن

بنده هاي خدا خسته شدن اين چند وقت از بس من مشكل تراشيدم و انها برام دعا كردن

هه هه خيال كرديد ..نميگم بهتون كه من چه بچه شري ام ...همش از خوبي هام اينجا مي نويسم

ااااااااااااييييييييي ايها الناس ...يكي به داد من برسه 

مامان خانم ...اينجا بيكار نشين پاشو ...پاشو براي من دعا كن ...مامان هم كتاب گنج العرش رو برداشت ...

و .... رو به پدرم كرد و گفت ...راستي اين دعا رو بخون ...ان شالله كارت راه مي افته

مممممممممععععععععع

من مي گم براي من دعا كن

خوب بابا

پاشو برو خودت اين نماز رو بخون

من هم با دل شكسته

مضطر واقعي

زير چشم ها گود افتاده

با بغض

رفتم پشت بوم

زير سقف اسمون

زير مهتاب

گفتم ....خدايا ...قربونت برم ...فدات بشم .....ببين من كه   بنده تو ام ...ببين من به غير تو كسي رو ندارم ...ببين چقدر كارم لنگ است ....خداجونم  براي تو كه اين كار ها كاري نيست

تو كه قادري

تو كه مهربوني

بسمه ديگه ...تو اين چند ماهه كم غصه نخوردم ...كم گريه نكردم ...بسمه ديگه ....ببين زار و خسته به درگهت امدم رحمي

خداجونم

ببين من حوصله امتحان دادن رو ندارم !!!!!!!.....اين استاد محترم فردا خودش بياد بگه بيا اين هم نمره ات پاشو برو ....15 هم بسمه ...چه كم توقع !!!!

خلاصه دو ركعت نماز با ذكر و استغاثه  خوندم و امدم پايين

 

...با پدرم رفتم ...

دست بابام رو گرفته بودم و مثل بچگي ها بايد مي دويدم تا به پاش برسم ...اخر سر گفتم بابا چقدر تند راه ميري

وارد دانشكده شديم

زير درخت هاي بيد مجنون نشستيم به انتظار و من شروع به مرور درس كردم

يك ساعت گذشت كه اينجانب ماشين حسابم رو از كيف مبارك بيرون اوردم و شروع كردم  به نواختن  ياد داشت هايي با مداد سياه  بر تن بي جان ان

ـ بابام گفت: چه كار داري مي كني ؟

+ گفتم يه كار مفيد

چشماي پدر محترم كه دختر بسيار متينش رو در حال نوشتن تقلب مي ديد  گشاد شده بود

ـ اين كه ديده نمي شه !!!!

+ ها ها ها اگر ديده بشه كه استاد هم مي بينه

ـ بابا  اين چه كاريه ؟؟؟!!!

+ ااااااا بابا لازم است ...خود استاد هم نمي تونه اين همه فرمول رو حفظ كنه چه برسه به من ....

بابايي بلدم همش رو ...محض ياد اوريه فقط

با غبون گيس هاي بيد رو كوتاه كرد و ما هنوز منتظر بوديم

تا بالاخره استاد امد

داشتم از پدرم خداحافظي مي كردم كه بابام گفتن :

ـ مي خواي كيف و كتابت رو بده به من

معععع ...انگار همين پدر محترم شاهد زحمات من براي نوشتن تقلب نبودن

با اشاره چشم و ابرو گفتم ...نه بابا ...

من و استاد به دفتر ايشون رفتيم ....

× خوب اماده ايد

+ مممم بله ( با لحن يك كسي كه مثل موشه بخونيدش )

نشستم رو صندلي عين كسي كه مي خواد بره بالاي دار و لحظات اخر عمرش رو داره سپري مي كنه ....تك و تنها ...تو يه دانشگاه غريب ... درس مشكل ...سواد اندك

استاد هم نشستن و كتاب رو  برداشتن ...يه نگاه انداختن به من و يه نگاه به كتاب

+ با يه صداي نحيف گفتم : استاد نمي شه امتحان نگيريد

استاد هم خنديد و گفت ....امتحان شفاهي ازت مي گيرم

.................

وقتي نمره رو تو نامه اي نوشت و داد بهم از خوشحالي بال در اوردم

15

هووووووووووراااااااا

تمام شد ...

كابوس  چند ماه ام تمام شد.

 

 

% اينجوري نگام نكن تو رشته فيزيك 15 نمره خوبيه !%

 

   + نرگس فتحی ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱٧
comment نظرات ()