شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

اصل تفاهم است

بين دو نفر بايد يكي رو انتخاب مي كردم

و من دومي را برگزيدم

سنش كمتر بود . حتي وجه تشابه هاي كمتري داشتيم . با اينكه اوايل فكر مي كردم زبان همديگر را نمي فهميم , ولي نه تنها خيلي زود توانستيم با هم كنار بياييم بلكه علاقه هم بينمون ايجاد شد .

وقتي  يواشكي از پشت نرده ها بهش نگاه مي كردم ؛ سرش رو پايين مي انداخت , بهم لبخند مي زد و گاهي صداي بلند خنديدنمون را همسايه ها مي شنيدند و بهمون  حسوديشون مي شد .

در صورتي كه اولي  هيچ وقت از اين نگاه ساده من لذت نمي برد . اينقدر  حرف هاش برام جذاب نبود كه بتوانم با تمركز  بهشون گوش بدم و ترجيح مي دادم به كار هاي خودم برسم .او ازم دلگير مي شد .

ولي دومي اجازه نمي داد من براي ديگري باشم . با آن شور و هيجاني كه حرف مي زد مجبورم مي كرد سرا پا گوش باشم .

وقتي مي خواستيم  با هم بيرون بريم تق تقي ترين كفش ها رو  برام انتخاب مي كرد

دست هام رو دستش مي گرفت و با هم سوار ماشين مي شديم . مدل ماشينم براش مهم نبود ؛ همين كه ماشين راه بيافتد و لحظاتي رو بتونيم خوش بگذرونيم تمام شادي دنيا رو به چشم هاش مي اورد

اولي را فقط موقع سلام و خداحافظي مي تونستم ببوسم , با هاش خيلي راحت نبودم ولي دومي را  مي تونستم هر لحظه كه مي خنديد در اغوش بگيرم و به خودم فشارش بدم و ببوسمش

آن شب بعد از يك ماشين سواري مفصل  تو حياط , كلي هم  با همديگر آب بازي كرديم . آخر سر مادرش از راه رسيد و من آن از هم جدا شديم چون ديگر وقت خوابش بود .

 

+++ چطور بود؟

   + نرگس فتحی ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۳
comment نظرات ()