شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد ...بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

 

بهش ميگم : تو مگه جيره خوار فضل و كرم آن نيستي؟

++ همينطور نگاهم مي كنه

بهش مي گم : مگه ازت چي خواسته ؟...خودت هم كه مي دوني ....خودت هم كه حرف هاش رو قبول داري .... پس چرا خودت رو دق مي اري تا به حرف هاش گوش بدي

++ يك ذره گوشه چشم هاش رو جمع مي كنه و به پيشونيش خم مي اندازه

بهش مي گم : خوب عزيز دلم , همچين كه خورشيد خانم داره از خواب پا مي شه تو هم بيدار مي شي .....لا اقل با دو بامبي بزن تو سرت وبپر براي وضو گرفتن ... نه اينكه يه 5 دقيقه تو رختخوابت بشيني و بعد هم يه ربع گلاب به روت, تو دستشويي!

اخه بابا من تا كي مي تونم به كنجشك ها بگم كه صدا شون رو درنيارن كه صبح شده !

++ سرش رو مي اندازه پايين ....مي گه : مي زنم تو سرم ولي تو دلم اين كار و مي كنم .

بهش مي گم : خوب معلومه  اگر بخواهي هر دفعه بزني تو سرت ؛ چيزي ديگه ازت باقي نمي مونه

++ همين طور كه سرش پايين است اخم مي كنه

بهش مي گم : فدات بشم , من اگر بدونم كه اصلا نمي خواهي بخوني كه ...

ولي تو كه مي خوني ....سر وقت بخون ....ها ؟ چطوره؟ .... آن وقت از اذان صبح تا آخر وقت خيالت راحت است ....شب هم هر وقت خوابت گرفت سرت رو ميذاري ,

مي ري از اين دنيا ان شالله  ( به ديدار هفت پادشاه)

++ همون طور كه سرش پايين است تكيه مي ده و پاهاش رو اين طرف و ان طرف مي كنه

بهش مي گم : حالا من كه نمي گم خيلي خودت رو به زحمت بنداز ... ببين همون تو سه وعده بخون ...جدا خوندن هم طلبت ... بابا قبول كه اذان مغرب رو داد سه سوت سه ركعتت كه تمام شد ...تو تا تاره تو اسمون پيدا شده و نشده ....عشا رو هم بزن تو رگ

 پس پاشو نازنينم.... الان نمازت رو بخون كه به ساعت 12 نكشه

++ دستش رو مي ذاره پشت سرش و چشم هاش رو ريز مي كنه ...مي گه:

اخر وقت  سر خدا خلوت تر مي شه بهتر به حرف هام گوش مي ده

بهش مي گم : نه ديگه ... ببين مثلا يك خوان نعمت پهن كرده باشن ...اول بري سر سفره بشيني بهتره ...بيشتر نعمت گيرت مي اد يا ان موقع كه ديگه دارند بساط عيش و نوش رو جمع مي كنن ؟ .... تازه اگر مي خواهي  به قول خودت سر خدا خلوت تر باشه ...كاري نداره كه يه بار هم نصف شب بيدار شو ...

هيچي نمي گه

فقط ...

چشمهاش رو بسته و دست و پاش هم شل شده

بهش مي گم : ...

نه ديگه ...هيچي نمي گم ... فقط تو دلم مي گم انگار از  قرار معلوم تا حالا  ياسين مي خوندم ... و يه پتو مي كشم روش 

.

.

بهت مي گم : تا شما هم خوابت نبرده پاشو برو نمازت رو بخون كه شعرا آب است

اگر هم اهل نماز نيستي ...دعا  كه مي توني بكني ....دعا كن خودش حقيقت رو نشونمون بده ...براي من هم دعا كن ...باشه ... قربونت ... پس فعلا bye

.

.

hg hg hg hg hg     

يك سوال :

يك زنده به گوري از ما يه سوال پرسيد ..من هم كه شكر خدا ...اخر دانش بر و بر نگاهش كردم ...گفتم اينجا مطرح كنم با هم  بهش جواب بديم

حالا سوال :

مي گويند :دين رو از سياست نبايد جدا كرد بلكه بايد سياستي بر پايه دين گذاشت

حالا اگر وضعيتي پيش امد  كه در ان به خاطر سياست اسم دين هم  رفت زير سوال باز هم بايد گفت كه دين از سياست جدا نيست ؟

 

   + نرگس فتحی ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٦
comment نظرات ()