شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

ديروز هم براي خودش روزي بود

بعضی وقت ها اين بنده خدا  دوست داره خاطراتش تو شعری ثبت بشه ... ببخشيد كه زياد شده ...اگر حوصله داشتيد بخونيد ... هيچ اجباری نيست

 

 

 كله سحر كه از خواب پاشدم بعد از نماز و دعا سريعا اقدام به نق زدن نموده كه اين بنده خدا حوصله نداره بره سر كلاس L(  ... مامان گفت خوابت مياد .. بچه هم در عين صداقت و با چشم هاي باز گفت نه اصلا .. پس برو ... L(  خلاصه امدم پاي شات دان شوت دان ... هي L درد بي افي هم بد دريديه ... نه افي نه كامنتي ..  از اين همه ادم هم فقط ديافه ان بود  كه تا امد سلام كنه .... قر قر اذرخش گرفت( اسم شناسنامه اي شات دان شوت دان ) بگذريم ... دشت خوبي نداشتيم .. تازه فهميديم به سلامتي ويروسي هم شديم ...

ااااااه من نميرم كلاس ....L(

مامان : خوب نرو

و اينجوري شد كه جلدي پريدم و رفتم :D

همچين كه از در كلاس رفتم تو ديدم خيل مشتاقان در انتظار ورود اين بنده خدا بوده و ذوق از چشمانشان شريد  و نيك استقبالي كردند و دلمان مسرور گرديد به ديدارشان ( اينجا چون وارد كلاس ادبي شدم يهو تغيير فاز داده گرديده شد !)و استاد همي امدندي و از طنز  پرسيدند و همه تعاريف قته قلمبه ارائه دادندي و نگاه استاد به سمت من چرخيد و من نيز دهان به سخن گشودم : كه تعريف اينجانب از طنز همانند خرمالوي خوش اب و  رنگي ماند كه ابتدا شيرين و سپس دهان را گس ميكند J)

از كلاس كه امديم بيرون خرمون رو گرفتند كه بياييد گزارش بديد ... ما هم كه هيچ وقت  دل گزارش گر ها رو نمي شكونيم :D  خلاصه از راديو جوان مي تونيد صداي اين بنده خدا رو در قسمت به احتمال زياد فكاهه بشنويد ... چون

حضرت گزارش گر   مي گفت سياه مي نويسي يا سفيد؟

گفتم : صورتي

گفت بهترين كتابي كه خوندي چي بوده ؟

گفتم والا من به بدي و خيش كاري ندارم اوليش درخت بخشنده بوده اخريش هم بارون درخت نشين

حالا فيزيك چه ربطي به درخت و نويسندگي داره خدا مي دونه

زديم از باشگاه بيرون

  و هواي ابري و جو ادبي  دوستان  را بر ان داشت كه به پياده روي رو بياورند .. و ما هم براي اينكه انها زوج شوند  همراهيشان نموديم ( كه رسم زوج راه رفتن رو ياد بگيرند .. ان هم تو پارك ملت )

و اين شد كه رفتيم پارك  و يه خورده برگ ريزون بي خش خش درخت ها و درياچه و  غاز و گوزن و بوقلمون و مرغ عشق ... تماشا كرديم  ....  و من ياد كوزيمو* بودم كه چقدر جاش خالي بود :D  ... اصلا فكر كنم ما امروز براي اين رفتيم پارك كه خواهر يكي از دوستان بچه ها را با bf  ايشان  ببينيم بيچاره دختره ..چه بد شانس ...

 نكته قابل توجه اين بود كه ما چون 4 تا خانم محجبه بوديم ؛ ملت  پارك شاخ در مي اوردن كه مگه چادري ها هم حق نفس كشيدن و تفريح دارن ؟ و بسيار مهربان چپ چپ نگاه ميكردن و يه ذره به علت شباهت به حراست خودشون رو جمع و جور مي كردند و عده اي هم فكر مي كردند كه  حوزه تعطيل شده  و توقع داشتند پاي درخت نارون فقه بخوانيم !

 

يه بچه  كه با پدر و مادر بزرگش  امده بود يه عالمه برگ خشك جمع كرده بود كه بده به بزي ..

يه دونه  داد برگه افتاد زمين .. مادر بزرگش گفت ان افتاد ؛يكي ديگه بده

بچه گفت : نه اول ان رو بايد بخوره

بزه همون طور به بقيه برگ ها نگاه مي كرد

ديد كه نه انگار بچه اين حرف ها حاليش نيست سرشو انداخت پايين و خوردش

مادربزرگش خنديد و گفت : لابد با خودش همين كار و كردند

سوال:  شما فكر مي كنيد اين مادربزرگ پدري بوده  يا مادري؟

:D

 

خداييش روحم تازه شد كلي وقت بود كه فقط بين ساختمون ها راه رفته بودم

بين ساختمون ها كه خوبه لااقل اسمون رو كم و بش مي توني ببيني ... اصلا از خونه بيرون نيامده بودم كه راه برم ... يعني امده بودم ولي انگار اصلا جايي رو نديده بودم ... پاييز رو حس نكرده بودم

 

نماز ظهر رو زديم به رگ و راهي شديم به سمت خونه تو راه هم يكي از دوستان فيلم نفس عميق رو تعريف كرد و اعلام كرد كه دراه هي شاخ در مياره كه اين فيلم هر ور زيه جايزه ديگه مي گيره در صورتي كه اصلا انها از موضوع فيلم سر در نياوردند 

 

 

كه ...

( مثل اين فيلم ها بگم براي قسمت بعد؟؟ ... نه بابا نمي گم )

كه...

.

.

.

.

 

 هيچي گشنمون شد .. همين ..

در هر رستوران صورتمون رو مي چسبونديم به داخل ان بعد مي گفتيم نه ... نچ .... نخير اين هم از ان گرون هاست ..درست است قرار است براي خودمون عيد بگيريم ولي نبايد كه به قيمت گلريزون كردن برامون تموم بشه

خلاصه رفتيم و رفتيم و رسيديم  ...(با اهنگ پيليز. (

.

.

يه چيزي خورديم ديگه

نكته مهم اين بود كه

يه خانم ه شروع كرد به سيگار كشيدن كه  مسئول انجا امد گفت بريد بيرون سيگار بكشيد خانمه هم كه  پشتش به من بود يه كم صورتش رو چرخوند و اين شد كه ديدم  دماغش داره به سمت سقف اشاره مي كنه و ناخن هاش قهوه اي اند .دود رو به سمت  بالا  داد و با پرووي ادامه داد .گارسون بيچاره هم براي اينكه ضايع نشه گفت همين يكي رو بكشيد خوب ..L

..

تموم شد

بعد هم  امديم  خونه 

 به همين راحتي بهمون خوش گذشت و توليد  خاطره كرديم

 

 

ولي روز تموم نشده هنوز

از اين به بعد يه كم ماجراهاي غمگينانه ....

داشتم با اينترنت ويروسي وب باز نكن فقط مسنجر بيار كار مي كردم و در به در دنبال دليلش از اين و ان بودم كه ...

پدر بزرگوار وارد اتاق شدند .. همون موقع هم يه اقاي  هندي محترم  كه مدت ها بود ان نمي شد از دستش راحت بودم پيداش شد

ان هم كامپيوتر خونده ... گفتم بابا بيا با اين اقاهه انگليسي حرف بزنيم .. ان هم با سوال هايي كه داشتم شروع كردم و كمكي نشد بهم .. تا اين اقا هنديه گفت مي تونم يه سوال بپرسم .. چون تيپ هندي ها رو مي شناختم گفتم اگر خصوصي نباشه ... گفت درباره اشعه ايكس سايت ديدي؟ فهميدم شوخي ميكنه ..خنديدم ... بعد گفت مي خواهي يه سايت معرفي كنم ؟ گفتم اره ... اسم سايت  رو كه نوشت توش سكس داشت ...L .. حالا من رو مي گي تا بيام پنجره رو جمع و جور كنم بابام خوند ... اقــــــــــا عصباني نشد ... اي اي .... L( 

: از همين چت بدم مياد مرتيكه ... ببين به بچه من چي ياد ميده ...مرتيكه  عوضي...  بنويس ..بنويس shame on u ..

:  من  و مي گي صورتم سرخ شده به زير چشم هاي بابام كه داشت هر لحظه گود تر مي شد نگاه مي كردم ... هر چي مي گفت فحش و بد وبيراه تايپيده نمودم ... بعد هم مسنجر و غير فعال كردم ... حالا بغضم گرفته .. كه بابا به خدا ما هميشه ايه حديث قران .. خدا پيغمبر رديف مي كنيم دوره چهل حديث داريم P:   .. بابام كه هيچي نمي گفت ولي من يه ذره پياز داغش رو زيا د كردم كه  حكم برائتم رو بگيرم ...بابا مگه من چلاقم .. اگر بخوام خودم ميرم سرچ ميكنم و از اين حرف ها ... اين هم از شانس بد من ... L(((

 

گذشت ...  مامان هم امد و ميوه اورد يه كم خورديم خنك شديم سر حال امديم .. بابام گفت تو روزنامه يه چيزي نوشته بوده:

مستر سين ميره تو يه سالني جك بگه .. از ترك ها

چند نفر از ته سالن ميان ماهي صفت رو ميگيرن “ نه يدين ...؟؟؟“ تا خورده ميزننش ..

طوري كه در اثر جراحات وارده اين بينوا به برنامه جمعه نمي رسه

حالامن تو اين فكرم كه زندگي اين بابا از اين به بعد چه جوري ميخواهد بگذره ... اگر جوك نگه كه نمي شه از ترك ها نگه

اگر بگه .. كه فكر نمي كنم جرات كنه .... اگر بخواد هم   بگه كه از پذيرفتن ترك ها معذورم .. كه سالن خالي ميشه ...

عيب نداره خدا روزي رسون است

 

يه كم خنديديم و مامان بساط ميوه اش رو جمع كرد و منهم شروع كردم به تايپ

 

   + نرگس فتحی ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٩
comment نظرات ()