شعری(درخشانترین ستاره آسمان است ) ...

زبان سرخ سر سبز را بر باد می دهد واز اين حرف ها

سر بداران

... اول بگرديد اسم خودتان را پيدا كنيد  بعد بقيه را بخوانيد

دوستان بر من خرده مي گيرند كه اين همه ان لاين شدن از براي چيست  و حال انكه انان نمي دانند كه در اين خراب اباد ما خانه اي داريم و اهل و عيالي . قصد ان كرديم كه اقوام خود را معرفي كنيم برايتان و بگوييم كه

برادري دارم مجنون نام كه داداشي خطابش كنم ان هم از نوع درجه يك و ايشان مرا با وادي ديوانگان اشنا نمود و صد البته كه در لايه هاي دروني من نيز ميل به جنون و ديوانگي بوده و باعث گشت كه مزار شهدا را زيارت كنم كه مرا چه كار با شهدا بود قبل از ان و چه به زيارت عاشورا.  و پيش از اين از  هر چه بچه هيئتي بيزار بودم . و چه ازار ها كه به ايشان نرساندم و همچنين ايشان نيز از اين باب كم نگذاشتند و انچنان حق برادري ادا كردند كه ان سرش نا پيدا  كه چيزي كه عوض دارد چه جاي گله و اين از خروس جنگي بودن خودم نشات مي گيرد كه با هر بني بشري يك بار را كه شده بايد دعوا كنم و سپس منت كشي براي اشتي ...

خيبر نامي هست كه  حضرت استاد است و  خلبان بيباك و والا مقام و و رونده جلوي تير و تانك و اي دي  هك شونده مدام و هيچ ندانستمي كه بر سر ملت چه مي اورد  كه اينچنين از وي خشم مي گيرند كه اي دي اش را مرتب هك مي كنند و نا سزايش را دوستان نيوش مي كنند و سخن بسيار مي گويد و دريغ از عمل!

 مرده شوري در اين حوالي است كه خواهر مكرمه بنده مي باشد و بند دل و عزيز قلب و پاره تن كه هر پنج كامنت يكي را پاسخگو مي باشد و ان هم بي ربط  و از كرامات ايشان ان باشد كه اجازه دادند تخم مرغ را از هر طرف كه مي خواهم بشكنم و من نيز براي وي يك بره نقاشي كنم و رابطه را همچنان حسنه حفظ مي كنيم كه ايشان كلاس بالا بوند و تافل زبان دار و اهنگ فرنگي شنو و ما عوام الناس را از بهر زبان دانستن ايشان سود بسيار امده و با  اهنگ هاي راديو فرداي ايشان مي سازيم  كه رفتار هاي عجيب غريب از ايشان ساطع مي شود گاه گاه.  زماني كسي به ايشان گفت فلان صحنه را ببين و ايشان فتوي دادند حرام است!! و شاخ هاي ما در امد

امان از دست شميم كه حق خواهر شوهري بر گردن ما دارند و همچنين چراغشان گرما بخش مسنجرمان كه هر زمان بروي روشن باشد و مخي براي تليت كردن فراهم و وي نيز از بد اخلاقي من در امان نبوده است كه حقش بوده  و چه كسي را ديده ايد كه ابش با خواهر شوهر در يك جوب برود . جا دارد همين جا از گل سرخ هاي زيبايش كمال تشكر را بنمايم و در عوض برادرش را به خودش مي بخشم !و چه بسيار شده كه نزدش ناله كنم و بگويد به حق جدم ... و همين چنان شميم ياسي وجودم را بنوازد و ارام شوم

عزرائيل در اين دنيا دست از سر ما بر نمي دارد ملك الموت طناز,  گورستاني دارد در همين حوالي و وي را از خواب و ناله مفري نيست وامان  از هيبت  ايشان كه ديگر هيچ. كار وي همي اين باشد كه بيايد و بگويد شعري بد نوشتي  , شعري كج نوشتي ! و نقدي بر داستان ما بگفتند كه از ذوق بال در اورديم كه كسي پيدا شد كمي فسفر بسوزاند از سر مرحمت .و مطلع كلام وي همي اين باشد كه از دل چه خبر ؟ تعارف شاه عبد العظيمي ايشان را براي شركت در شب شعر طنز   هم  مستدام .

سميرا موش موشستان ... و بغايت وي را همين نسبت كفايت مي كند كه با ديدن اين بشر ادم دل ضعفه مي گيرد و با نيم وجب قد  ارشد شده و كلمات قصار مي راند

ديافه خواهر بسيجي  ضد صهيونيست خورنده كتاب  تورات و انجيل همه فن حريف, واتو واتو... كه با زور چماق ما را به عضويت گروه ها مي كشاند و ما نيز يكي در ميان تن در دهيم ...

عنقا علام العلوم با شمع گره خورده و در پي قطعه گمشده مي گردد و مي چرخد و با زلف يار در مي اويزد و داد و قال راه انداخته كه ااااااااي جماعت هيچي ندان غافل  شكم پرور و از درخت سيب كرمو بترس و چه و چه  ... و نمي دانم كه ايشان چقدر مي داند كه همه را عوام مي داند شايد هم از ذوق دانستن جرقه اي , دوره افتاده در شهرستان شيشه اي كه خلايق شمع هاتان روشن باد !! و نيك مي نويسد  و بگويم كه پرشين بلاك را ايشان به من شناساند

برادر ديگري هست كه زوركي   زورو   است..  نكته جالب از ايشان بگويمتان كه روزي كامنت داده بودن كه تحريم شده اند و ما براي دانستن علت به وي مراجعه كرديم و سخن ها رفت كه ناگهان متوجه شدم  با اي دي  رفتم كه ايشان ان را نمي شناسد !! از وي پرسيدم تو مرا مي شناسي ؟ بعد نيم ساعت سلام و احوال پرسي!! وي گفت نه !!!!   و از انجا بود كه به روابط عمومي بسيار بالاي ايشان پي برديم و بسيار فعال است كه ما را حسادت بر انگيزد دو رشته همزمان مي خواند و نمايشگاه راه مي اندازد و عكاسي  مي كند و پول تلفن و اكانت پدرش را هم مي دهد و مرفه بي درد است و بچه مايه دار

گمگشته : يعني بوس و قلب و هنر و لطافت طبع و صداقت و زيادت از اين نتوانم گفت ك مرا محبت ايشان در دل قليان كند و حسادت اغيار بر انگيزد

پدر بزرگي دارم دوستانش مهران گويند و من ريواس  ؛ و اين يعني دردسر ؛ كه كلي سر و كله زدم تا اثبات كنم كه  من بزرگترم و احترامم واجب ! و كامنت مي دهد انچناني و نمي دانم چه شد و كدامين شير زني يا قوي مردي  حالش گرفت كه كوله بارش را جمع كرد و واله و نالان شد و  راهي كوي و برزن و اين شهر و ان شهرستان .

لولك از يادمان : برادر بسيجي !! با جماعت نسوان چت ننمايند و ما زماني  اين را نمي  دانستيم و افتخار هم كلامي يافتيم و از براي ان بود كه بسيار ي اينگونه پندارند كه” اين بنده خدا)شعري)” ذكور است و مارا چه شباهتي به خشونت اين قبيله ؟! خدا مي داند . اري بسيار موجود لج در بياري است !! و ليكن همان دفعه كه چت كرديم كمك بسيار كردند در باب شناخت يك رشته و دروس ان . و هميشه @work است و نالان ... و از مزدوج شدنشان با بهار خانم شادان

بولك همين قدر مي شناسمش كه هيچ شباهتي به لولك ندارد! و زماني به گردش مي شدند با رفقا و از خاطراتشان لذت مي برديم در يادمان چيزه ... هيچي همين ديگه !

بابايي با سبيل هاي انچناني و دشداشه و متن هايي كه از زيبايي عقل و هوش ادم مي برد كه يك نفر عاقل و كامل يافتيم در اين وادي معلمي پنجاه ساله و با دخترش  يعني دختر فاطي خانوم

سارا را يادم نرود كه شبي تب داشت و ما نيز به احتمال زياد هميشه در تب و تاب رفقا  و ساعتي چند از صدايشان بهره برديم و همدردي كرديم در رياضت فيزيك خواني و سخن  ها رانديم در پي وبلاگ نويس ها  جاي شما خالي !

دو مريم هم هستند كه رنجي مي بريم از انها به سبب وبلاگ نويس شدنشان كه لعنت بر من وباعث و باني باشد كه اگر اين گردن شكسته در مراسم پر فيض اعتكاف شبي يك ساعت ان لاين وارانه از خاطرات و خطرات اين وادي برايشان نمي گفتم شايد  اكنون سرشان سلامت مانده بود   

و شاهرخ تنها كسي است كه از شعري نمي ترسد و  بي سرزمين تر از باد سايت مي سازد و با شجاعت ادرس ميدهد و چون رفيق خواهرمان است پشت سر  سور ميگيرند از غيبت  اندر باب حاج خا نم بازي ما 

خودتان بگوييد با اين همه فك و فاميل و زار و زندگي روزي يك ساعت نبايد به اين نا كجا اباد سركشي كرد ؟

اگر نيايم ,ملت كه را پيدا كنند كه سرش را شيره بمالند

دروغ بگويند

درد و دل كنند

درد و دل كنم

بخندم  بگريانندم....  بخندانمشان

دعا كنم...  برايم دعا  كنند

خير برسانند ... خواستگاري كنند

لينك معرفي كنند .. لينك بگويم

علم كامپيوتر بفهمانندم .. بفهمانمشان

چيز ياد بگيرم .... ياد بدهم

ولي قبض تلفن كه اينها را نمي فهمد و جيب من !

و ان روز كه در صف بانك بودم فهميدم كه جوانان قبض تلفن بدست همه نالانند !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + نرگس فتحی ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱٧
comment نظرات ()