جلسه ی سوم نویسندگی: به آدما نگاه کن!

یه عده خواننده ی پاتوقی وبلاگ شِعری هستن. قول می دم خط به خط متن های شخصی منو می خونن تا از کارم سر در بیارن. بفهمن تو روز چه اتفاقایی برام افتاده. شوهرم داره چه کار می کنه. من چه حسی بهش دارم. خانواده مون چه جور آدمایین. وقتی می خواهیم خوش بگذرونیم کجا می ریم. کفشم چه مارکی داره. عصبانی هم می شم! فحش هم می دم؟ قبلا تجربه ی عشقی داشتم؟ کیو از همه بیشتر دوست دارم؟و خیلی سوال های دیگه! خواننده های دقیق وبلاگ می تونن به خیلی از این ها جواب بدن. جواب هایی که منتج شده به  کشف شخصیت نویسنده!

امروز می خوام درباره شخصیت براتون بگم.

تو آزمایشگاه شیمی می آیید مواد مختلفو با هم ترکیب می کنید گاهی به یه ماده جدید می رسید که نتیجه ی خوبی داره، گاهی هم به انفجار می رسید که خب نمی شه گفت همیشه انفجار چیز ناجوریه. اینو گفتم که به این برسم : وقتی می خواهیم یه شخصیت داستانی خلق کنیم می تونیم فرض کنیم روپوش سفید پوشیدیم و تو آزمایشگاه نویسندگی یه سری عنصر که اینجا خصلت و خلق و خوی کاراکتر ماست رو با هم ترکیب کنیم. اون وقت در مجموع به محصولی می رسیم که گاهی بسیار موفقه! الان بیشتر توضیح می دم. اگه تا الان متوجه نشدید نگران نباشید. مثلاً شخصیتی که می خواهیم خلق کنیم چه اخلاقی داره؟ چه چیزایی دوست داره؟ لباساش چه رنگین؟ زنه مرده بچه اس؟ چه خونواده ای داشته؟ از نظر روانی چه مشکلاتی داره؟ احساساتش چیه؟ چه کاره اس؟ چه آرزو هایی داره؟ پوستش چه رنگیه کلا ً چه کلیه؟

 ابله، عاقل، با مزه، عصبانی ، شوخ،دلسوز، ریاست پیشه، سفید رو، یتیم.

من به اینا می گم عنصر. حالا باز دوباره بریم تو آزمایشگاه و دست به کار شیم. می خواهیم این عنصر ها رو ترکیب کنیم. بیایید عنصر ها رو طوری ترکیب کنید که به مواد جدیدی برسیم. چیزی که تا حالا عینشو ندیده باشیم . در واقع شخصیت به وجود اومده کلیشه نباشه. لایه های مختلفی داشته باشه. یه طوری که خواننده هر باز که می خونتش به کشف یه لایه ی جدید برسه و همینه که خیلی خوش مزه اس. خواننده وقتی به کشف نائل می شه لذت می بره و به پاس این لذت که شمای نویسنده بهش هدیه دادین ، شما رو به عنوان یه نویسنده خوب تو ذهنش ثبت می کنه.

از صفتهایی که بالا نوشتم به این ترکیب متضاد دقت کنید: ابلهی که عاقله! دلقک های شکسپیر خردمند ترین افراد نمایشنامه هاشن.

تمرین سوم

یه نفر از آشنایانت رو انتخاب کن و طوری توصیفش کن که اگه یه روز ما اون آدم رو ببینیم، بشناسیمش.

از همه لحاظ توصیف کن . رفتار، عادات، خلق و خو  چیزهایی که تو قلبش می گذره ، چیزهایی که با دستاش انجام میده. اگه تیک خاصی داره و همه ی چیز هایی که بالا بهش اشاره کردم.

تمرین 3-1:

چند تا از نمایشنامه های شکسپیر رو نام ببرید. مشخصه های یکی از شخصیت های یکی از نمایشنامه هاش رو بنویسید مثلاً هملت : این طوری ...اون طوری...

خارج از کلاس:

منتظر سرویس بودم که یکی از بچه های همکارا داشت می دویید. از این طرف به اون طرف . بعد از چند دقیقه رفتم جلو و بهش گفتم خسته نشدی اینقدر از این طرف رفتی اون طرف از اون طرف اومدی این طرف؟ گفت: نچ! دماغ گنده ای داشت. موهای بور در هم برهم . دوباره پرسیدم پس چرا آدم بزرگا هی از این طرف نمی رن اون طرف از اون طرف بیان این طرف. گفت : نمی دونم. گفتم اون ماشینه رو دندوناش ریخته. دختر بچه نگاهی  به تاکسی ای کرد که منتظر مسافرش بود. سپر نداشت. دل و روده ی ماشین پیدا بود. بچه با تعجب نگام کرد و گفت : مگه ماشین دندون داره؟ گفتم آره دیگه ! اونم چشماشه! بچه دوباره رفت اونور اومد این ور. یه کاره پرسید شما چه رنگیو دوست دارید؟ گفتم زرد!  بعد نوبت من بود. گفتم تو چی؟ گفت صورتی اکلیلی! یاد شما ها افتادم که بیشترتون جلوی رنگ صورتی از یه چیزی تو مایه های این تخم جن نام برده بودید. خنده ام گرفت. یه جور تابلویی خندیدم. بچه با اون دماغ گنده اش بهم نگاه کرد و گفت خنده داره؟ به چی می خندی؟ !  به تته پته افتادم و اونم رفت اون طرف باز دوباره برگشت این طرف. 

/ 148 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

من یه چیزی بگم؟! راسته می گن متولدین بهمن غیر قابل پیش بینی ن ها![لبخند] ینی واقعن....

فاطمه ض

ای خدااااااااااااااااااااااا میشه من یه روز بیام اینجا ببینم نرگس جون پست جدید گذاشته [گریه][گریه]

هاله

[خمیازه][خمیازه][هیپنوتیزم]

می پوکییییییییییییم...[افسوس]

زهرا رضوانیان

نرگس خانم چیزی شده ؟اتفاقی افتاده ...؟به قران دارم نگران میشما درک کن خواهشا

من

قد بلندش به مامانش رفته،شوخ طبعیش هم همینطور.چند سال بیشتر نیست که یه پره گوشت اومده رو اسکلتش! هرجا می ره اینقدر شوخی می کنه و مسخره بازی درمیاره که همه روده بر میشن از خنده واسشم فرقی نمی کنه غریبه تو جمع باشه یا آشنا. اگه ببینیش بیشتر از 34،33 سال بهش نمی خوره ولی گویا رفته تو 40 سال. نمیدونی چقدر حاضر جوابه هرچی بگی جواب تو آستینش داره به نظر من که رغیب نداره.اینقدر انرژی داره که نگو. به جاش پسرش برعکس پدر شل و وارفته! ببینیش میگی خوش به حالش انگار غم نداره تو زندگیش... بابام همیشه میگه ماشالا به این احمد با این همه انرژیش، چقدر شلوغ می کنه این پسر، مهمونی رو گذاشته بود رو سرش!!

من

فکر می کنم چیزی که خانم فتحی می خوان تو نوشته های جلال آل احمد خیلی خوب گفته شده: خدادادخان مردی است بلند قامت و رشید، پیشانی اش همانطور که درخور یک عضو فعال کمیته مرکزی است بلند و کشیده است و تا فرق سرش بالا می رود. صورتش همیشه تراشیده است و وقتی با کسی صحبت می کند روی موهای تنک بالای سرش از پایین به بالا دست می کشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه می کند. خیلی خوب لباس می پوشد و وقتی پهلوی کسی ایستاده است، مرتب حاشیه کنار کتش را از بالا به پایین صاف می کند. این عادت او شاید برای این است که شکمش کمی برآمدگی دارد. اما قامت رشید او حتی مانع خودنمایی این عیب کوچک شده است. ..... داستان خدادادخان از کتاب زن زیادی. تقریبا برای شخصیت اصلی همه داستاناش یه همچین توصیفی داره.

مهدیه

خانومه من خانوم جون من بعده کلی دردسر کشیدن بالاخره وقت بهم اجازه داد تا بیام تهران البته همیشه یکی دو ماه در میون میامک اما این بار واسه خاطره کتابم دارم میام خانوم فتحی من نمیدونم دیگه به کدوم در نزده باشم برای گرفتنه آدرسه موسسه شما میشه آدرس و به من بدید که اگه خدا خواست من فردا صبحی راه بیفتم و در طی دو سه روز کارامو جمع جور کنم چون قراره یه سری دوستان دیگه هم زیارت کنم.... من منتظرم خواهش میکنم هر وقت صفحه وبمو وا کردم منتظره آدرسی از جانب شما بودم من به آقای جوادزاده گفتم ولی مطلع هستم چون ایشون در گیسره شیش تاییان فکر نکن زود به زود بیان وب خواهش کردم ازتون این تنها فرصته من برای زیارته شماست... شایدم تونستم شاگرده خوبی برای کلاستون باشم... به امیده اون روز من منتظرم نر گس جون امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشید این که به اسمه کوچیکتون صداتون کردم این از صمیمیته که اگه لایقش باشم خواهرم