به اندازه تشنه ای که به اب علاقمنده !

سکوت کتابخونه به حس نوشتن کمک می کنه ! هر چی که باشه از هیاهوی شبکه جوان بهتره و از تاریکی اتاق فنی ! اومدم وبلاگم به روز کنم ... پرشین گفت وایسا اول کل وبلاگت به روز شه بعد! وایسادم ! قیافه پنجره مدیریت عوض شد ! با هاش غریبه شدم . همون قدر که با ویندوز التا ویستا غریبه ام ! همون قدر که با سیستم بی ار تی بیگانه ام ! همون قدر که با خیابون های نا اشنا ، نا اشنام ! و جالب اینجاست که به بزرگتر ها ایراد می گیریم وقتی با سیستم های جدیدی مثل گوشی های پیشرفته نمی تونن کار کنن و یا وقتی با اخلاق های غریب ما نسل سوم یا چهارمی ها نمی سازن و سر در گم می شن ! الان سردر گمم ! نمی دونم بزرگتر ها حق دارن که گاهی ما براشون عجیب باشیم .. یا من دارم بزرگ می شم که با ویندوز التاویستا حس خوبی ندارم .. ... شایدم هیچ کدوم ... شاید کم حوصله شدم .. شاید کمبود وقت مجال حوصله رو تنگ کرده . مهم نیست .. الان دارم لذت می برم که اینجا ساکته و روشن ! و لذت می برم از اینکه دوست داشتن زیاد رو یاد گرفتم ! به اندازه ای که یک تشنه به اب علاقمنده ! نوشته شده در دومین روز هفته ای که یک صبخ یک سلام ندارم و بهارستان نساختم و دلم عجیب ارومه و بسیار زیاد پرهیز فکری دارم !

/ 1 نظر / 20 بازدید
فرنوش

خدا همه بنده هاشو دوست داره. این ماییم که چشم دیدن همدیگرو نداریم بعضی هاهم که فکر می کنن صندلی خدا گیرشون اومده و دیگه خدارو بنده نیستن فکر می کنن البته ببخشید بقیه پشکلند و خودشون ... بگذریم "دوست داشتن از عشق هم ارزشمند تره" تابعد[خداحافظ]