تبریک

پریروز رو مرخصی گرفته بودم، می خواستم برم اردوگاه باهنر فیلمی بسازیم از خوردن و خندیدن و فیلم دیدن و بازی کردن بچه های احتمالا نخبه. که البته همچین ها هم نخبه نبودن یا لا اقل من چیزی ندیدم؛ منی که به خاطر گرد گل و بوی سمن اینقدر راه نفسم تنگ بود که خلقم از اون تنگ تر بود و اگه نگم مثل سگ لا اقل مثل  کوالا بهشون نگاه می کردم. نه خنده ای نه اخمی نه هیچی. دوربین مثل بیل تو دستم بود و مثل یه کاربلد روزمزد کارمو می کردم.

فرداش شد.

 بازوهام درد می کرد . هنوز هم نفسم برنگشته بود، دور گردنم یه شال نخی بسته بودم. همون شالی که هر وقت حامد با اون وضع می بینتم بهم می گه شازده کوچولو. پتو رو کشیده بودم رو سرم که تلفن پشت تلفن زنگ زد. جواب دادم . لعنت به  اولی و دومی و سومی که از محل کارم بود. برو استودیو 11 منتظرن. آقا! من مرخصی ام. ای داد یادمون رفته مرخصی رد کنیم برات . اگه می تونی پاشو بیا. بابا بی خیال. باشه بی خیال. مضمون مکالمه همین بود  و خب بالطبع نتیجه به همین سادگی حاصل نشد. القصه.

فرداش شد.

قم بودم تو دانشکده رییس بالا دستیه زنگ زد. برنداشتم. گفتم حتما می خواد بگه دیروز چرا مرخصی رد نکردی. دوباره زنگ زد دوباره بر نداشتم. زنگ زدم به رییس یکی مونده به بالایی که فلانی چه کارم داره. اونم حدس منو داشت. پس دوباره از سازمان زنگ داشتم و برنداشتم.برگشتم تهران 9 شب بود. خسته و له از ترمینال هوس حامد کردم. پیچیدم رفتم دفتر. دیدم  به! دارن گزارش های کهریزک تدوین می کنن. منو تدوین گر یه دل سیر به "من و پیرزن ها" خندیدیم. گزارش برا روز مادر گرفتم خوب شده. از برنامه روز از نو پخش می شه ان شالله. اینقدر انرژی داشتم که اصلا حالیم نبود ساعت 1:30 .شام فقط نون پنیر هندونه خوردم. تازه حامد همونم وقت نکرد بخوره. دو و نیم سه رسیدیم خونه و خوابیدیم.

فرداش شد.

 ولو. ریخته . خواب . تو استودیو 2 بودم. اسکندری رادیو جوان داشت نمایش اجرا می کرد و من و خانوم قادری کلن لذت می بردیم. سطل آشغال آوردم بیخ میز صداء دو تا بادوم روی هم می ذاشتیم و می شکستیم و می خوردیم و بعد پرتقال و بعد که باز گشنم بود مجبور شدم برگه ی طلایی کیفمو بیرون بیارم. نون بربری جون.  که رییس بالاییه اومد و گفت خانوم فتحی یه لحظه بیایین! گفتم ای داد! می خواد بگه مرخصی؟ رفتم دم در. گفت مبارکه . حکمتون اومد. با معمولی ترین حالتی که می شد گفتم. اِ! بالاخره ! گفت شیرینی یادتون نره. گفتم چشم. دو دقیقه بعد یه کاغذ برام آورد. یه نامه ی واقعی که چند نفر توش پاراف تبریک داشتن و ذوق کرده بودن و گفته بودن به فتحی جون بگید بره دنبال کارای بیمه اش. و من فقط کمی خوشحال شدم که می تونم بیمه تکمیلی بگیرم که ارزون بزام!  رییس یکی مونده به آخری هم تبریک گفت. بهش گفتم خیلی برام مهم نیست. گلوش پر بغض شد. زیر چشماش گود افتاد . صدای شکستن قلبشو شنیدم. عصبی دستاشو تو هوا تکون داد که اصلن واحد فنی برات مهم نی. اصلن اینجا آخرین جاییه که برات مهمه . بعد به سرعت چند نفر دورشو گرفتن و من و اون تراولینگ شدیم و از هم  دور شدیم . دور دور. من بی خداحافظی رفتم سمت ساختمون اداری و اون رفت به اونایی که دورشو گرفته بودن کمک کنه.  خمار- خمار، شل و ول مثل کسایی که نباید آب تو دلشون تکون بخوره از 70- 80 تا پله ی خارج ساختمون شهدا راهمو کشیدم و اومدم پایین.

ساعت ها گذشت.

تبریک می گم. تبریک می گم. تبریک می گم. همه می گفتن تبریک می گم. جالبه چقدر مردم تبریکشون می آد. به بابام زنگ زدم. شاید اون خوشحال شه. شد. گفت آژانس بگیر تا ساختمون بیمه، من پولشو می دم. اصلن شیرینی هم من می گیرم. آخه الهی قربونت برم باباجون، من باید شیرینی بگیرم، اینو من گفتم و لبخند زدم .تبریک بابام خوشمزه بود. یعنی خوشیش خوشم کرد.

ساعت  ها بی گذشت گذشتن.

با هدی فلاح ضبط داشتم . بعد هم مرغ ترششو خوردیم. کیف می کنم که خانوم شده. خوشم می آد آدم مراحل زندگیشو واقعا ً مزه کنه. با لذت غذا پختن یعنی مزه ی زن شدن رو فهمیدن. بهش گفتم دیشب لای آت و آشغالای  خیابونای پایین شهر هندزفری تو گوشم بود و برا خودم عشق می کردم  و راه می رفتم که یه طرح توپ به سرم زد. با طرحم صفا کرد. دلش آب شد . گفت منم بازی . گفتم بازی بازی.

ساعت ها آب شدن و رفتن.

عبد خدایی و دکتر عرفانی و دکتر رجبی تو استودیو 2 توی سر هم می زدن که رضاخان کاریزما داشته یا نداشته؟  مردم دوستش داشتن یا نداشتن؟ باز هم همکارا از دم استودیو می گذشتن و تبریک می گفتن. به حامد اس دادم که استخدام شدم. زنگ زد. خوشحال بود . تبریک گفت. تعجب کردم. استودیو بقل کارش طول کشید . همه رفتن . من قبول کردم که بمونم. موندم . تموم شد. روز تموم شد. یه روز کاری. یه روز کاری رو ناکار کردم . یه روز پر تبریک.تبریک برای استخدام. چون خیلی ها نمی تونن استخدام شن و من شدم که روز هام رو ناکار کنم و برای همین تبریک شنیدم و وقتی مثل الاغ های امام زاده داوود از کنار کنار پیاده روی ولیعصر بالا می رفتم به رییس یکی مونده به آخر مسیج زدم که قلبت نشکنه. منم جو گیر خوشحالیم. تبریکا به قلبم اثر کرده. خوشحالم. شیرینی هم می دم. خوشحال شد و باز تبریک گفت.

غروب شد.

استخدام شدم. رسما ً صدابردار صدای این مملکت شدم

و امشب شب خوبیه چون به مدد آقای متولیان طرح یه فیلم نامه به ذهنم رسید.

 

/ 101 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام خانم فتحی حداقل می گفتین نمی دونم... دلم شکست[دلشکسته]

نیلوفر

سلام و خداقوت اردی بهشت هم تمام شد ، و ای کاش که ما همچنان اردی بهشتی باقی بمانیم !! از خودم . ××××××××××××××××××××××××××××××××××××× خانم فتحی بابت پاسختان بی نهایت سپاسگزارم . ××××××××××××××××××××××××××××××××××××× ممنون و خداحافظ . [گل]

نفیسه

نرگس خانوم یه سوال بپرسمو برم. احسان محمدی رو میشناسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ندا تابان

سالروز رحلت جانگداز " آلن رنه لوساژ" را به مجمع منتظران جلسه ی چهارم نویسندگی تسلیت و تعزیت عرض میکنم. ما را هم در غم اپ نشدن کلاسهای نویسندگی شریک بدانید

هدی

:)

فرزانه

ایول ................... توی پارت اول که بودم و بسیار از همراهی و همکاری با شما مفتخر شدم................. البته بیشتر از همکاری با دوستانی که اونجا بودن مفتخر شدم و به خودم بالیدم............. بقیه پارت ها رو هم خیلی دوست نداشتم چون به من ربطی نداشت تاااااااااااااااااااو...آهان اونجا که مرغ ترش خوردی با هدی .......... باید بگم که کوف............ نه نوش جان .میدونی که چقدر طعم ها برام مهمه .. مثل خاطره مشترک مزه یه ماهی

نفیسه

تبرییییییییییییییییییییییییییییک نرگس جون حقتونه [ماچ]

آرام جان

سلام خانوم فتحی تبریک میگم بابت استخدامتون[قلب] همیشه وبتون رو می خونم اما اولین باره کامنت می ذارم من یکی که بعد از دو سال دوندگی و یه سال تو خماریش موندن وقتی شنیدم استخدام شدم.. از خستگی ولو شدم رو زمین خدا با اینکه آرزومه یه روز، روز از نو رو ببینم اما همش اداره ام و نمیشه امیدوارم همیشه موفق باشین [گل]

مریم صادقیان امین

"تبریک میگم" فقط بخاطر اینکه توی اینجور موقعیت ها باید تبریک گفت نمیدونم چرا این تبریک ذوق و شوق نداره مثه وقتی میمونه که می خوای به یه کنکوری که بعد از یه سال درس خوندن دانشگاه آزاد بوشهر قبول شده تبریک بگی خیلی استخدام شدن آرزوشونه و خیلی هام فقط دانشجو شدن اما روی شناخت کمی که تو این مدت کوتاه از شما پیدا کردم می دونم که صدابرداری روح پر از عشق و هنرمند شما رو ارضا نمیکنه شما از این تلویزیون و رادیو چیزی می خوایید که یه فکر عمیق پشتشه و یه هدف بزرگ روبروش و مطمئنم به اون چیزی که ذهنتونو داره قلقلک میده می رسید اینو از صمیم قلبم مطمئنم میدونم درگیر این هستید که "آن" خودتونو پیدا کنید امیدوارم زوده زود نه هر موقعی که قلب و روحتون آماده پذیرفتن بود به هدفتون برسید و مطمئن باشید من کسیم که اون لحظه باشکوه ترین تبریکاتمو براتون می فرستم به امید روزی که خانوم فتحی جونم بهترین مجری خانوم ایران بشه [ماچ]